رباعی شمارهٔ ۵۱
گویند که دوش شحنگان تتری دزدی بگرفتند به صد حیله گری امروز به آویختنش می بردند می گفت رها کن که گریبان ندری

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
گویند که دوش شحنگان تتری دزدی بگرفتند به صد حیله گری امروز به آویختنش می بردند می گفت رها کن که گریبان ندری
دانی که چرا بر دهنم راز آمد مرغ دلم از درون به پرواز آمد از من نه عجب که هاون رویین تن از یار جفا دید و به آواز آمد
آیین برادری و شرط یاری آن نیست که عیب من هنر پنداری آنست که گر خلاف شایسته روم از غایت دوستیم دشمن داری
روزی نظرش بر من درویش آمد دیدم که معلم بداندیش آمد نگذاشت که آفتاب بر من تابد آن سایه گران چو ابر در پیش آمد
تا کی به جمال و مال دنیا نازی آمد گه آنکه راه عقبی سازی ای دیر نشسته وقت آنست که جای یک چند به نوخاستگان پردازی
گفتم شب وصل و روز تعطیل آمد کان شوخ دوان دوان به تعجیل آمد گفتم که نمی نهی رخی بر رخ من گفتا برو ابلهی مکن پیل آمد
ای غایب چشم و حاضر دل چونی وی شاخ گل شکفته در گل چونی یک بار نگویی به رفیقان وداع کاخر تو در آن اول منزل چونی
وقت گل و روز شادمانی آمد آن شد که به سرما نتوانی آمد رفت آنکه دلت به مهر ما گرم نبود سرما شد و وقت مهربانی آمد
در مرد چو بد نگه کنی زن بینی حق باطل و نیکخواه دشمن بینی نقش خود تست هر چه در من بینی با شمع درآ که خانه روشن بینی
در چشم من آمد آن سهی سرو بلند بربود دلم ز دست و در پای افکند این دیده شوخ می برد دل به کمند خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند
تا دل به غرور نفس شیطان ندهی کز شاخ بدی کس نخورد بار بهی الا که ذخیره قیامت بنهی ور نه نشود اسه پر از دیگ تهی
در خرقه توبه آمدم روزی چند چشمم به دهان واعظ و گوش به پند ناگاه بدیدم آن سهی سرو بلند وز یاد برفتم سخن دانشمند
گویند مرو در پی آن سرو بلند انگشت نمای خلق بودن تا چند بی فایده پندم مده ای دانشمند من چون نروم که می برندم به کمند
کس با تو عدو محاربت نتواند زیرا که گرفتار کمندت ماند نه دل دهدش که با تو شمشیر زند نه صبر که از تو روی برگرداند
روزی گفتی شبی کنم دلشادت وز بند غمان خود کنم آزادت دیدی که از آن روز چه شب ها بگذشت وز گفته خود هیچ نیامد یادت
تا یک سر مویی از تو هستی باقیست اندیشه کار بت پرستی باقیست گفتی بت پندار شکستم رستم آن بت که ز پندار شکستی باقیست
آنان که پری روی و شکر گفتارند حیف ست که روی خوب پنهان دارند فی الجمله نقاب نیز بی فایده نیست تا زشت بپوشند و نکو بگذارند
آن کودک لشکری که لشکر شکند دایم دل ما چو قلب کافر شکند محبوب که تازیانه در سر شکند به زانکه ببیند و عنان برشکند
کس عیب نظر باختن ما نکند زیرا که نظر داعی تنها نکند بیکار بهیمه ای و کژطبع کسی کو فرق میان زشت و زیبا نکند
مجنون اگر احتمال لیلی نکند شاید که به صدق عشق دعوی نکند در مذهب عشق هر که جانی دارد روی دل ازو به هر که دنیی نکند
آن درد ندارم که طبیبان دانند دردیست محبت که حبیبان دانند ما را غم روی آشنایی کشتست این حال نباید که غریبان دانند
مردان نه بهشت و رنگ و بو می خواهند یا موی خوش و روی نکو می خواهند یاری دارند مثل و مانندش نیست در دنیی و آخرت هم او می خواهند
هر چند که عیبم از قفا می گویند دشنام و دروغ و ناسزا می گویند نتوان به حدیث دشمن از دوست برید دانی چه رها کنیم تا می گویند
با دوست به گرمابه درم خلوت بود وانروی گلینش گل حمام آلود گفتا دگر این روی کسی دارد دوست گفتم به گل آفتاب نتوان اندود