بخش ۱۳ - نظر در اسباب وجود عالم
سرشته ست باری شفا در عسل نه چندان که زور آورد با اجل عسل خوش کند زندگان را مزاج ولی درد مردن ندارد علاج رمق مانده ای را که جان از بدن برآمد چه سود انگبین در دهن یکی گرز پولاد بر مغ...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
سرشته ست باری شفا در عسل نه چندان که زور آورد با اجل عسل خوش کند زندگان را مزاج ولی درد مردن ندارد علاج رمق مانده ای را که جان از بدن برآمد چه سود انگبین در دهن یکی گرز پولاد بر مغ...
عبادت به اخلاص نیت نکوست وگر نه چه آید ز بی مغز پوست چه زنار مغ در میانت چه دلق که در پوشی از بهر پندار خلق مکن گفتمت مردی خویش فاش چو مردی نمودی مخنث مباش به اندازه بود باید نمود ...
شبی دود خلق آتشی برفروخت شنیدم که بغداد نیمی بسوخت یکی شکر گفت اندران خاک و دود که دکان ما را گزندی نبود جهاندیده ای گفتش ای بوالهوس تو را خود غم خویشتن بود و بس پسندی که شهری بسوز...
یکی سیرت نیکمردان شنو اگر نیکبختی و مردانه رو که شبلی ز حانوت گندم فروش به ده برد انبان گندم به دوش نگه کرد و موری در آن غله دید که سرگشته هر گوشه ای می دوید ز رحمت بر او شب نیارست...
ملک صالح از پادشاهان شام برون آمدی صبحدم با غلام بگشتی در اطراف بازار و کوی به رسم عرب نیمه بر بسته روی که صاحب نظر بود و درویش دوست هر آن کاین دو دارد ملک صالح اوست دو درویش در مس...
شنیدم که نابالغی روزه داشت به صد محنت آورد روزی به چاشت به کتابش آن روز سایق نبرد بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد پدر دیده بوسید و مادر سرش فشاندند بادام و زر بر سرش چو بر وی گذر کرد یک ...
شنیدم که از پارسایان یکی به طیبت بخندید با کودکی دگر پارسایان خلوت نشین به عیبش فتادند در پوستین به آخر نماند این حکایت نهفت به صاحب نظر باز گفتند و گفت مدر پرده بر یار شوریده حال ...
یکی مال مردم به تلبیس خورد چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد چنین گفتش ابلیس اندر رهی که هرگز ندیدم چنین ابلهی تو را با من است ای فلان آشتی به جنگم چرا گردن افراشتی دریغ است فرموده دیو ز...
میان دو عم زاده وصلت فتاد دو خورشید سیمای مهتر نژاد یکی را به غایت خوش افتاده بود دگر نافر و سرکش افتاده بود یکی خلق و لطف پریوار داشت یکی روی در روی دیوار داشت یکی خویشتن را بیارا...
نخست او ارادت به دل در نهاد پس این بنده بر آستان سر نهاد گر از حق نه توفیق خیری رسد کی از بنده چیزی به غیری رسد زبان را چه بینی که اقرار داد ببین تا زبان را که گفتار داد در معرفت د...
کمال است در نفس مرد کریم گرش زر نباشد چه نقصان و بیم مپندار اگر سفله قارون شود که طبع لییمش دگرگون شود وگر درنیابد کرم پیشه نان نهادش توانگر بود همچنان مروت زمین است و سرمایه زرع ب...
خبرداری از خسروان عجم که کردند بر زیردستان ستم نه آن شوکت و پادشایی بماند نه آن ظلم بر روستایی بماند خطا بین که بر دست ظالم برفت جهان ماند و با او مظالم برفت خنک روز محشر تن دادگر ...
سیهکاری از نردبانی فتاد شنیدم که هم در نفس جان بداد پسر چند روزی گرستن گرفت دگر با حریفان نشستن گرفت به خواب اندرش دید و پرسید حال که چون رستی از حشر و نشر و سؤال بگفت ای پسر قصه ب...
همی یادم آید ز عهد صغر که عیدی برون آمدم با پدر به بازیچه مشغول مردم شدم در آشوب خلق از پدر گم شدم برآوردم از هول و دهشت خروش پدر ناگهانم بمالید گوش که ای شوخ چشم آخرت چند بار بگفت...
یکی در نجوم اندکی دست داشت ولی از تکبر سری مست داشت بر کوشیار آمد از راه دور دلی پر ارادت سری پر غرور خردمند از او دیده بردوختی یکی حرف در وی نیاموختی چو بی بهره عزم سفر کرد باز بد...
شنیدم ز پیران شیرین سخن که بود اندر این شهر پیری کهن بسی دیده شاهان و دوران و امر سرآورده عمری ز تاریخ عمرو درخت کهن میوه ای تازه داشت که شهر از نکویی پرآوازه داشت عجب در زنخدان آن...
به طفلی درم رغبت روزه خاست ندانستمی چپ کدام است و راست یکی عابد از پارسایان کوی همی شستن آموختم دست و روی که بسم الله اول به سنت بگوی دوم نیت آور سوم کف بشوی پس آن گه دهن شوی و بین...
بتی دیدم از عاج در سومنات مرصع چو در جاهلیت منات چنان صورتش بسته تمثالگر که صورت نبندد از آن خوبتر ز هر ناحیت کاروانها روان به دیدار آن صورت بی روان طمع کرده رایان چین و چگل چو سعد...
به مجنون کسی گفت کای نیک پی چه بودت که دیگر نیایی به حی مگر در سرت شور لیلی نماند خیالت دگر گشت و میلی نماند چو بشنید بیچاره بگریست زار که ای خواجه دستم ز دامن بدار مرا خود دلی درد...
ببخش ای پسر کآدمی زاده صید به احسان توان کرد و وحشی به قید عدو را به الطاف گردن ببند که نتوان بریدن به تیغ این کمند چو دشمن کرم بیند و لطف و جود نیاید دگر خبث از او در وجود مکن بد ...
به خشم از ملک بنده ای سربتافت بفرمود جستن کسش در نیافت چو بازآمد از راه خشم و ستیز به شمشیر زن گفت خونش بریز به خون تشنه جلاد نامهربان برون کرد دشنه چو تشنه زبان شنیدم که گفت از دل...
طریقت شناسان ثابت قدم به خلوت نشستند چندی به هم یکی زان میان غیبت آغاز کرد در ذکر بیچاره ای باز کرد کسی گفتش ای یار شوریده رنگ تو هرگز غزا کرده ای در فرنگ بگفت از پس چار دیوار خویش...
شنیدم که در مرزی از باختر برادر دو بودند از یک پدر سپهدار و گردن کش و پیلتن نکو روی و دانا و شمشیر زن پدر هر دو را سهمگین مرد یافت طلبکار جولان و ناورد یافت برفت آن زمین را دو قسمت...
به ره بر یکی پیشم آمد جوان به تک در پیش گوسفندی دوان بدو گفتم این ریسمان است و بند که می آرد اندر پیت گوسفند سبک طوق و زنجیر از او باز کرد چپ و راست پوییدن آغاز کرد هنوز از پیش تاز...