رباعی شمارهٔ ۶۸
من دوش قضا یار و قدر پشتم بود نارنج زنخدان تو در مشتم بود دیدم که همی گزم لب شیرینش بیدار چو گشتم سر انگشتم بود

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
من دوش قضا یار و قدر پشتم بود نارنج زنخدان تو در مشتم بود دیدم که همی گزم لب شیرینش بیدار چو گشتم سر انگشتم بود
داد طرب از عمر بده تا برود تا ماه برآید و ثریا برود ور خواب گران شود بخسبیم به صبح چندانکه نماز چاشت از ما برود
صد بار بگفتم به غلامان درت تا آینه دیگر نگذارند برت ترسم که ببینی رخ همچون قمرت کس باز نیاید دگر اندر نظرت
بالای قضای رفته فرمانی نیست چون درد اجل گرفت درمانی نیست امروز که عهد تست نیکویی کن کاین ده همه وقت از آن دهقانی نیست
سودای تو از سرم به در می نرود نقشت ز برابر نظر می نرود افسوس که در پای تو ای سرو روان سر می رود و بی تو به سر می نرود
من گر سگکی زان تو باشم چه شود خاری ز گلستان تو باشم چه شود شیران جهان روبه درگاه تواند گر من سگ دربان تو باشم چه شود
چون صورت خویشتن در آیینه بدید وان کام و دهان و لب و دندان لذیذ می گفت چنانکه می توانست شنید بس جان به لب آمد که بدین لب نرسید
گر تیر جفای دشمنان می آید دل تنگ مکن که دوست می فرماید بر یار ذلیل هر ملامت کاید چون یار عزیز می پسندد شاید
من چاکر آنم که دلی برباید یا دل به کسی دهد که جان آساید آن کس که نه عاشق و نه معشوق کسیست در ملک خدای اگر نباشد شاید
این ریش تو سخت زود برمی آید گرچه نه مراد بود برمی آید بر آتش رخسار تو دلهای کباب از بس که بسوخت دود برمی آید
امشب نه بیاض روز برمی آید نه ناله مرغان سحر می آید بیدار همه شب و نظر بر سر کوه تا صبح کی از سنگ به در می آید
هرچند که هست عالم از خوبان پر شیرازی و کازرونی و دشتی و لر مولای منست آن عربی زاده حر کاخر به دهان حلو می گوید مر
بستان رخ تو گلستان آرد بار وصل تو حیات جاودان آرد بار بر خاک فکن قطره ای از آب دو لعل تا بوم و بر زمانه جان آرد بار
از هرچه کنی مرهم ریش اولیتر دلداری خلق هرچه بیش اولیتر ای دوست به دست دشمنانم مسپار گر می کشیم به دست خویش اولیتر
آن یار که عهد دوستاری بشکست می رفت و منش گرفته دامان در دست می گفت دگر باره به خوابم بینی پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست
ماهی امید عمرم از شست برفت بیفایده عمرم چو شب مست برفت عمری که ازو دمی به جانی ارزد افسوس که رایگانم از دست برفت
ای دست جفای تو چو زلف تو دراز وی بی سببی گرفته پای از من باز ای دست از آستین برون کرده به عهد وامروز کشیده پای در دامن باز
تا سر نکنم در سرت ای مایه ناز کوته نکنم ز دامنت دست نیاز هر چند که راهم به تو دورست و دراز در راه بمیرم و نگردم ز تو باز
نامردم اگر زنم سر از مهر تو باز خواهی بکشم به هجر و خواهی بنواز ور بگریزم ز دستت ای مایه ناز هر جا که روم پیش تو می آیم باز
ای ماه شب افروز شبستان افروز خرم تن آنکه با تو باشد شب و روز تو خود به کمال خلقت آراسته ای پیرایه مکن عرق مزن عود مسوز
یا روی به کنج خلوت آور شب و روز یا آتش عشق بر کن و خانه بسوز مستوری و عاشقی به هم ناید راست گر پرده نخواهی که درد دیده بدوز
رویی که نخواستم که بیند همه کس الا شب و روز پیش من باشد و بس پیوست به دیگران و از من ببرید یارب تو به فریاد من مسکین رس
گر بیخبران و عیبگویان از پس منسوب کنندم به هوی و به هوس آخر نه گناهیست که من کردم و بس منظور ملیح دوست دارد همه کس
منعم که به عیش می رود روز و شبش نالیدن درویش نداند سببش بس آب که می رود به جیحون و فرات در بادیه تشنگان به جان در طلبش