شمارهٔ ۱۵
ایا نسیم سحر بوی زلف یار بیار قرار دل ز سر زلف بی قرار بیار سلامی از من مسکین بدان صنوبر بر پیامی از آن مهروی گلعذار بیار حکایت از لب فرهاد ناتوان برسان سلامی از من مسکین غمگسار بی...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
ایا نسیم سحر بوی زلف یار بیار قرار دل ز سر زلف بی قرار بیار سلامی از من مسکین بدان صنوبر بر پیامی از آن مهروی گلعذار بیار حکایت از لب فرهاد ناتوان برسان سلامی از من مسکین غمگسار بی...
از می طرب افزاید و مردی خیزد وز طبع گیا خشکی و سردی خیزد در باده سرخ پیچ و در کون سفید کز خوردن سبز روی زردی خیزد
یکی از بخت کامران بینی دیگری تنگ عیش و کوته دست آن در آن چاه خویشتن نفتاد وین برین تخت خویشتن ننشست تاج دولت خدای می بخشد هر که را این مقام و رتبت هست لاجرم خلق را به خدمت او کمر ب...
دشنام تو سر به سر شنیدم امکان مقاومت ندیدم با مثل تو کرده به مدارا تا وقت بود جواب ما را آن روز که از عمل بیفتی با گوش تو آید آنچه گفتی
بیچاره که در میان دریا افتاد مسکین چه کند که دست و پایی نزند
دل مبند ای حکیم بر دنیا که نه چیزیست جاه مختصرش شکر آنان خورند ازین غدار که ندانند زهر در شکرش پیش ازان کز نظر بیفکندت ای برادر بیفکن از نظرش هیچ مهلت نمی دهد ایام که نه برمی کند ب...
حسن عنوان چنانکه معلومست خبر خوش بود به نامه درش هر که اخلاق ظاهرش با خلق نیک بینی گمان بد مبرش وانکه ظاهر کدورتی دارد بتر از روی باشد آسترش
شجر مقل در بیابان ها نرسد هرگز آفتی به برش رطب از شاهدی و شیرینی سنگ ها می زنند بر شجرش بلبل اندر قفس نمی ماند سال ها جز به علت هنرش زاغ ملعون از آن خسیس ترست که فرستند باز بر اثرش...
ای که دانش به مردم آموزی آن چه گویی به خلق خود بنیوش خویش تن را علاج می نکنی باری از عیب دیگران خاموش محتسب کون برهنه در بازار قحبه را می زند که روی بپوش
دوش مرغی به صبح می نالید عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش یکی از دوستان مخلص را مگر آواز من رسید به گوش گفت باور نداشتم که تو را بانگ مرغی چنین کند مدهوش گفتم این شرط آدمیت نیست مرغ تس...
مشمر برد ملک آن پادشاه که وی را نباشد خردمند پیش خردمند گو پادشاهش مباش که خود پاشاهست بر نفس خویش
مگسی گفت عنکبوتی را کاین چه ساقست و ساعد باریک گفت اگر در کمند من افتی پیش چشمت جهان کنم تاریک
پیدا شود که مرد کدامست و زن کدام در تنگنای حلقه مردان به روز جنگ مردی درون شخص چو آتش در آهنست و آتش برون نیاید از آهن مگر به سنگ
دشمنت خود مباد و گر باشد دیده بردوخته به تیر خدنگ سر خصمت به گرز کوفته باد بی روان اوفتاده در صف جنگ خون و دندانش از دهن پرتاب چون اناری که بشکنی به دو سنگ
چنانکه مشرق و مغرب به هم نپیوندند میان عالم و جاهل تألفست محال وگر به حکم قضا صحبت اتفاق افتد بدانکه هر دو به قید اندرند و سجن و وبال که آن به عادت خویش انبساط نتواند وز این نیاید ...
اگر چه دل به کسی داد جان ماست هنوز به جان او که دلم بر سر وفاست هنوز ندانم از پی چندین جفا که با من کرد نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز به راز گفتم با دل ز خاطرش بگذار جواب داد فلا...
هر کس که به بارگاه سامی نرسد از بخت سیاه و بد کلامی نرسد همگر که به عمر خود نکردست نماز شک نیست که همگر به امامی نرسد
به راه راست توانی رسید در مقصود تو راست باش که هر دولتی که هست تو راست تو چوب راست بر آتش دریغ می داری کجا به آتش دوزخ برند مردم راست
دانی چه بود کمال انسان با دشمن و دوست لطف و احسان غمخواری دوستان خدا را دلداری دشمنان مدارا
توان نان خورد اگر دندان نباشد مصیبت آن بود که نان نباشد
خواجه تشریفم فرستادی و مال مالت افزون باد و خصمت پایمال هر به دیناریت سالی عمر باد تا بمانی ششصد و پنجاه سال
کسان که تلخی حاجت نیازمودستند ترش کنند و بتابند روی از اهل سؤال تو را که می شنوی طاقت شنیدن نیست قیاس کن که درو خود چگونه باشد حال
به مرگ خواجه فلان هیچ گم نگشت جهان که قایمست مقامش نتیجه قابل نگویمت که درو دانشست یا فضلی که نیست در همه آفاق مثل او فاضل امید هست که او نیز چون پدر میرد به نیکنامی و مقصود همگنان...
خطاب حاکم عادل مثال بارانست چه در حدیقه سلطان چه بر کنیسه عام اگر رعایت خلقست منصف همه باش نه مال زید حلالست و خون عمرو حرام