شمارهٔ ۳۵
روزی شنیده ام که زنی شوخ و جنگ جوی با کدخدای خانه همی گفت در وثاق کای خالی از مروت و فارغ ز مردمی مردم ز بوی قلیه همسایه در رواق جور زمانه پیش من آری و درد دل جای دگر روی به تماشا ...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
روزی شنیده ام که زنی شوخ و جنگ جوی با کدخدای خانه همی گفت در وثاق کای خالی از مروت و فارغ ز مردمی مردم ز بوی قلیه همسایه در رواق جور زمانه پیش من آری و درد دل جای دگر روی به تماشا ...
در سرای به هم کرده از پس پرده مباش غره که هیچ آفریده واقف نیست از آن بترس که مکنون غیب می داند گرش بلند بخوانی وگر نهفته یکیست
سلطان باید که خیر درویش خواهد نه مراد خاطر خویش تا او به مراد خود شتابد درویش مراد خود بیابد
هر که دندان به خویشتن بنهاد خیر دیگر به کس نخواهد داد
دو منظور موافق روی در هم همه کس دوست می دارند و من هم هر آنچ این را بود آن را مهیا هر آنچ آن را بود این را مسلم رفیق حجره و گرمابه و کوی به صحرا با هم و در خانه بر هم مقدم در مؤخر ...
شهی که پاس رعیت نگاه می دارد حلال باد خراجش که مزد چوپانیست وگر نه راعی خلق است زهرمارش باد که هر چه می خورد او جزیت مسلمانیست
آنکه هفت اقلیم عالم را نهاد هر کسی را هر چه لایق بود داد گر توانا بینی ار کوتاه دست هر که را بینی چنان باید که هست این که مسکین است اگر قادر شود بس خیانت ها کزو صادر شود گربه محروم...
بخت در اول فطرت چو نباشد مسعود مقبل آن نیست که در حال بمیرد مولود
بشنو سخن فراخ و دل تنگ مکن کان دوست نباشد که برنجد ز سخن ای کنده درخت مهربانی از بن شاید که فراموش کنی عهد کهن
صاحب کمال را چه غم از نقص مال و جاه چون ماه پیکری که برو سرخ و زرد نیست مردی که هیچ جامه ندارد به اتفاق بهتر ز جامه ای که درو هیچ مرد نیست
دوام دولت اندر حق شناسی ست زوال نعمت اندر ناسپاسی است اگر فضل خدا بر خود بدانی بماند بر تو نعمت جاودانی چه ماند از لطف و احسان و نکویی حرامت باد اگر شکرش نگویی
ناامید از در رحمت به کجا شاید رفت یا رب از هر چه خطا رفت هزار استغفار
تا چه آید بر من از حمدان من وز بلای کیر من بر جان من چند سرگردانی مردم دهد این کل یک چشم سرگردان من گه گریبانم بدرد قحبه ای گاه کنگی بشکند دندان من درد بی درمانم از حد در گذشت غافل...
ضرورتست به توبیخ با کسی گفتن که پند مصلحت آموز کاربندش نیست اگر به لطف به سر می رود به قهر مگوی که هر چه سر نکشد حاجت کمندش نیست
کتاب از دست دادن سست رایی ست که اغلب خوی مردم بی وفایی ست گرو بستان نه پایندان و سوگند که پایندان نباشد همچو پا بند
سفله را قوت مده چندانکه مستولی شود گرگ را چندانکه دندان تیزتر خونریزتر
ماه منظور آن بت زیبای من سرو روز افزون مهر افزای من کاندرین شهر از کمند زلف اوست بند بر پای جهان پیمای من هر کسی با ماه رویی سرخوش است آن من کنگی است هم بالای من جامه دانی دارد آن ...
اگر خود بردرد پیشانی پیل نه مردست آنکه در وی مردمی نیست بنی آدم سرشت از خاک دارد اگر خاکی نباشد آدمی نیست
الا تا ننگری در روی نیکو که آن جسمست و جانش خوی نیکو اگر شخص آدمی بودی به دیدار همین ترکیب دارد نقش دیوار
نهاد بد نپسندد خدای نیکوکار امیر خفته و مردم ز ظلم او بیدار
قیامتست سفر کردن از دیار حبیب مرا همیشه قضا را قیامتست نصیب به ناز خفته چه داند که دردمند فراق به شب چه می گذراند علی الخصوص غریب به قهر می روم و نیست آن مجال که باز به شهر دوست قد...
ز چشم مست تو امید خواب می بینم تو خوش بخفت که ما را قرار خفتن نیست به دیدن از تو قناعت نمی توانم کرد حکایتی دگرم هست و جای گفتن نیست
مسخره ای را طفلی به وجود آمد به دکان عصاری رفت تا روغن و شیره بخرد عصار زر بستد و بول در ظرفش کرد و بداد مسخره را چون طفل به خانه رفت و آن چنان دید هیچ نگفت بعد از مدتی عصار را دید...
نظر کن درین موی باریک سر که باریک بینند اهل نظر چو تنهاست از رشته ای کمترست چو پر شد ز زنجیر محکمترست