شمارهٔ ۴
کس نیست که مهر تو درو شاید بست پس پیش تو ناچار کمر باید بست

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
کس نیست که مهر تو درو شاید بست پس پیش تو ناچار کمر باید بست
سالک راه خدا پادشه ملک سخن ای ز الفاظ تو آفاق پر از در یتیم اختر سعدی و عالم ز فروغ تو منیر واضع عقلی و گیتی ز نظیر تو عقیم پیش اشعار تو شعر دگران را چه محل سحر بی وقع نماید بر اعج...
سخن به ذکر تو آراستن مراد آنست که پیش اهل هنر منصبی بود ما را وگرنه منقبت آفتاب معلومست چه حاجتست به مشاطه روی زیبا را
بسم الله الرحمن الرحیم نام خداوندی ست که تا او نخواهد صبا پرده گل نشکفاند و باد گیسوی شمشاد نجنباند بی حکم او زمرد غنچه بیجاده نشود بی صنع او لاله پر ژاله نگردد نام ملکی ست که به د...
جامع هفت چیز در یک روز نه عجب گر بمیرد آن دابه سیر بریان و جوز و ماهی و ماست تخم مرغ و جماع و گرمابه
در حدود ری یکی دیوانه بود سال و مه کردی به کوه و دشت گشت در بهار و دی به سالی یک دو بار آمدی در قلب شهر از طرف دشت گفت ای آنان که تان آماده بود گاه قرب و بعد این زرینه طشت توزی و ک...
جوان سخت رو در راه باید که با پیران بی قوت بپاید چه نیکو گفت در پای شتر مور که ای فربه مکن بر لاغران زور
بزرگی نماند بر آن پایدار که مردم به چشمش نمایند خوار
تا دل ندهی به خوب رویان کز غصه تلف شوی و رنجه آخر لغت این قدر ندانی کالراحة اندرون پنجه
بیا که پرده برانداختم ز صورت حال من آن نیم که سخن در غلاف خواهم گفت دعای خیر تو گویم گرم نواخت کنی وگر خلاف کنی بر خلاف خواهم گفت
چه داند خوابناک مست مخمور که شب را چون به روز آورد رنجور
الا گر بختمند و هوشیاری به قول هوشمندان گوش داری شنیدم کاسب سلطانی خطا کرد بپیوست از زمین بر آسمان گرد شه مسکین از اسب افتاد مدهوش چو پیلش سر نمی گردید در دوش خردمندان نظر بسیار کر...
گر خوب تر از روی تو باغی بودی پایم همه روزه راه آن پیمودی چندان کرمت نیست که خشنود کنی درویشی از آن باغ به شفتالودی
به تماشای میوه راضی شو ای که دستت نمی رسد بر شاخ گر مرا نیز دسترس بودی بارگه کردمی و صفه و کاخ و آدمی را که دست تنگ بود نتواند نهاد پای فراخ
هر که آمد بر خدای قبول نکند هیچش از خدا مشغول یونس اندر دهان ماهی شد همچنان مونس الهی شد
دو عاشق را به هم بهتر بود روز دو هیزم را به هم خوشتر بود سوز
آفتابی و نور می ندهی ابری ای کیر خواره زن ابری مؤمنت خوانم و نه ای مؤمن گبری ای کیر خواره زن گبری به جدل همچو روبه و شیری ببری ای کیر خواره زن ببری به مذاق جهانیان تلخی صبری ای کیر...
چه سود از دزدی آنگه توبه کردن که نتوانی کمند انداخت بر کاخ بلند از میوه گو کوتاه کن دست که کوته خود ندارد دست بر شاخ
به حال نیک و بد راضی شو ای مرد که نتوان طالع بد را نکو کرد چو سگ را بخت تاریکست و شبرنگ هم از خردی زنندش کودکان سنگ
به شکر آنکه تو در خانه ای و اهلت پیش نظر دریغ مدار از مسافر درویش
خوش بود دلبستگی با دلبری ماه رویی مهربانی مهتری جمجمی مردانه در پایش لطیف بر سرش خربندگانه میزری امردی کو را پلاسی در بر است خوش تر است از دختری در چادری دختران را زر و زیور حاجت ا...
شنیدم که بیوه زنی دردمند همی گفت و رخ بر زمین می نهاد هر آن کدخدا را که بر بیوه زن ترحم نباشد زنش بیوه باد
بکوش امروز تا گندم بپاشی که فردا بر جویی قادر نباشی تو خود بفرست برگ رفتن از پیش که خویشان را نباشد جز غم خویش
جایی نرسد کس به توانایی خویش الا تو چراغ رحمتش داری پیش