شمارهٔ ۵ - مجلس پنجم
ملکا ما را از همه معاصی نگاه دار و توفیق طاعات و عبادات ارزانی دار یا اله العالمین غفرانک ربنا و الیک المصیر ای عزیز خلق عالم دو گروهند گروهی به یاد حق مشغولند و گروهی به یاد خود آ...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
ملکا ما را از همه معاصی نگاه دار و توفیق طاعات و عبادات ارزانی دار یا اله العالمین غفرانک ربنا و الیک المصیر ای عزیز خلق عالم دو گروهند گروهی به یاد حق مشغولند و گروهی به یاد خود آ...
گر بر سر بوق من نشینی دروازه کازرون ببینی
بیا بگوی که پرویز از زمانه چه خورد برو بپرس که خسرو ازین میانه چه برد گر او گرفت خزاین به دیگران بگذاشت ورین گرفت ممالک به دیگران بسپرد
مکن عمر ضایع به افسوس و حیف که فرصت عزیزست و الوقت سیف
ای خواجه اگر با خرد و تمکینی جز جلق زدن کار دگر نگزینی چه خوش تر ازین بود که هنگام جماع تا خایه فرو بری سرش را بینی
جوشن بیار و نیزه و برگستوان ورد تا روی آفتاب معفر کنم به گرد گر بردبار باشی و هش یار و نیک مرد دشمن گمان برد که بترسیدی از نبرد
با هر کسی به مذهب وی باید اتفاق شرطست یا موافقت جمع یا فراق
هرکه در کودکی بخورد ذکر چون کلان شد دهد به خورد دگر عوض هر چه داده در خردی کیر در کون امردی بردی چون که پیری و ضعف حاصل شد شیخ رفت و به گوشه واصل شد گشت درویش کامل آن مأبون شد به خ...
خون دار اگرچه دشمن خردست زینهار مهمل رها مکن که زمانش بپرورد تا کعب کودکی بود آغاز چشمه سار چون پیشتر رود ز سر مرد بگذرد
بد نه نیکست بی خلافت ولیک مرد خالی نباشد از بد و نیک
در جهان با مردمان دانی که چون باید گذاشت آن قدر عمری که دارد مردم آزاد مرد کاستینها تر کنند از بهر او از آب گرم فی المثل گر بگذرد بر دامنش از باد سرد
ای پیک نامه بر که خبر می بری به دوست یا لیت اگر به جای تو من بودمی رسول
عارفی چشم دل به رویی داشت خاطر اندر شکنج مویی داشت پسر زورمند کشتی گیر شوخ چشمی که بگسلد زنجیر چند روزش به سعی در سر شد تا شبی خلوتی میسر شد دست بردش به سیب مشک آلود چند نوبت گرفت ...
مرد دیگر جوان نخواهد بود پیریش هم بقا نخواهد کرد چون درخت خزان که زرد شود کاشکی همچنان بماندی زرد
هر که آمد بر خدای قبول نکند هیچش از خدا مشغول
آن شنیدی که در بلاد شمال بود مردی بخیل صاحب مال دختری زشت روی و بدخو داشت کز همه چیز جامه نیکو داشت زشت باشد دبیقی و دیبا که بود بر عروس نا زیبا با جوانی چو لعبت سیمین عقد بستش به ...
ملک ایمن درخت بارورست زو قناعت به میوه باید کرد چون ز بیخش برآورد نادان میوه یک بار بیش نتوان خورد
گر بلندت کسی دهد دشنام به که ساکن دهی جواب سلام
آن را که تو دست پیش داری کس تیغ بلا زدن نیارد ما را که تو بی گنه بکشتی کس نیست که دست پیش دارد
خفتی و به خفتنت پراکنده شدیم برخاستی و به دیدنت زنده شدیم
آدمی فضل بر دگر حیوان به جوانمردی و ادب دارد گر تو گویی به صورت آدمیم هوشمند این سخن عجب دارد پس تو همتای نقش دیواری که همین گوش و چشم و لب دارد
دلت خوش باد و چشم از بخت روشن به کام دوستان و رغم دشمن
تو خود جفا نکنی بی گناه بر بنده وگر کنی سر تسلیم بر زمین دارد به نیشی از مگس نحل برنشاید گشت از آنکه سابقه فضل انگبین دارد
از بهر دل یکی به دست آوردن مطبوع نباشد دگری آزردن