غزل شمارهٔ ۱۷۸
کیست آن فتنه که با تیر و کمان می گذرد وان چه تیرست که در جوشن جان می گذرد آن نه شخصی که جهانی ست پر از لطف و کمال عمر ضایع مکن ای دل که جهان می گذرد آشکارا نپسندد دگر آن روی چو ماه...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
کیست آن فتنه که با تیر و کمان می گذرد وان چه تیرست که در جوشن جان می گذرد آن نه شخصی که جهانی ست پر از لطف و کمال عمر ضایع مکن ای دل که جهان می گذرد آشکارا نپسندد دگر آن روی چو ماه...
کیست آن ماه منور که چنین می گذرد تشنه جان می دهد و ماء معین می گذرد سرو اگر نیز تحول کند از جای به جای نتوان گفت که زیباتر از این می گذرد حور عین می گذرد در نظر سوختگان یا مه چارده...
تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت حیو...
ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را اول پدر پیر خورد رطل دمادم تا مدعیان هیچ نگویند جوان را تا مست نباشی نبری بار غم یار آری شتر مست کشد بار گران را ای ...
انصاف نبود آن رخ دل بند نهان کرد زیرا که نه رویی ست کز او صبر توان کرد امروز یقین شد که تو محبوب خدایی کز عالم جان این همه دل با تو روان کرد مشتاق تو را کی بود آرام و صبوری هرگز نش...
باد آمد و بوی عنبر آورد بادام شکوفه بر سر آورد شاخ گل از اضطراب بلبل با آن همه خار سر درآورد تا پای مبارکش ببوسم قاصد که پیام دلبر آورد ما نامه بدو سپرده بودیم او نافه مشک اذفر آور...
زنده شود هر که پیش دوست بمیرد مرده دلست آن که هیچ دوست نگیرد هر که ز ذوقش درون سینه صفاییست شمع دلش را ز شاهدی نگزیرد طالب عشقی دلی چو موم به دست آر سنگ سیه صورت نگین نپذیرد صورت س...
کدام چاره سگالم که با تو درگیرد کجا روم که دل من دل از تو برگیرد ز چشم خلق فتادم هنوز و ممکن نیست که چشم شوخ من از عاشقی حذر گیرد دل ضعیف مرا نیست زور بازوی آن که پیش تیر غمت صابری...
دلم دل از هوس یار بر نمی گیرد طریق مردم هشیار بر نمی گیرد بلای عشق خدایا ز جان ما برگیر که جان من دل از این کار بر نمی گیرد همی گدازم و می سازم و شکیباییست که پرده از سر اسرار بر ن...
کسی به عیب من از خویشتن نپردازد که هر که می نگرم با تو عشق می بازد فرشته ای تو بدین روشنی نه آدمیی نه آدمیست که بر تو نظر نیندازد نه آدمی که اگر آهنین بود شخصی در آفتاب جمالت چو مو...
بگذشت و بازم آتش در خرمن سکون زد دریای آتشینم در دیده موج خون زد خود کرده بود غارت عشقش حوالی دل بازم به یک شبیخون بر ملک اندرون زد دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریخت گفتار جان فزای...
هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد آن کس که دلی دارد آراسته معنی گر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزد گر سیل عقاب آید شوریده نیندیشد ور تیر بلا بارد دیوا...
به حدیث در نیایی که لبت شکر نریزد نچمی که شاخ طوبی به ستیزه بر نریزد هوس تو هیچ طبعی نپزد که سر نبازد ز پی تو هیچ مرغی نپرد که پر نریزد دلم از غمت زمانی نتواند ار ننالد مژه یک دم آ...
آه اگر دست دل من به تمنا نرسد یا دل از چنبر عشق تو به من وا نرسد غم هجران به سویت تر از این قسمت کن کاین همه درد به جان من تنها نرسد سروبالای منا گر به چمن بر گذری سرو بالای تو را ...
صبحدمی که برکنم دیده به روشناییت بر در آسمان زنم حلقه آشناییت سر به سریر سلطنت بنده فرو نیاورد گر به توانگری رسد نوبتی از گداییت پرده اگر برافکنی وه که چه فتنه ها رود چون پس پرده م...
کمان سخت که داد آن لطیف بازو را که تیر غمزه تمام ست صید آهو را هزار صید دلت پیش تیر باز آید بدین صفت که تو داری کمان ابرو را تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی که روز معرکه بر خود...
از این تعلق بیهوده تا به من چه رسد وز آن که خون دلم ریخت تا به تن چه رسد به گرد پای سمندش نمی رسد مشتاق که دست بوس کند تا بدان دهن چه رسد همه خطای من ست این که می رود بر من ز دست خ...
کی برست این گل خندان و چنین زیبا شد آخر این غوره نوخاسته چون حلوا شد دیگر این مرغ کی از بیضه برآمد که چنین بلبل خوش سخن و طوطی شکرخا شد که درآموختش این لطف و بلاغت کان روز مردم از ...
گر آن مراد شبی در کنار ما باشد زهی سعادت و دولت که یار ما باشد اگر هزار غم است از جهانیان بر دل همین بس است که او غم گسار ما باشد به کنج غاری عزلت گزینم از همه خلق گر آن لطیف جهان ...
شورش بلبلان سحر باشد خفته از صبح بی خبر باشد تیرباران عشق خوبان را دل شوریدگان سپر باشد عاشقان کشتگان معشوقند هر که زنده ست در خطر باشد همه عالم جمال طلعت اوست تا که را چشم این نظر...
شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت که محب صاد...
از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد می برم جور تو تا وسع و توانم باشد گر نوازی چه سعادت به از این خواهم یافت ور کشی زار چه دولت به از آنم باشد چون مرا عشق تو از هر چه جهان باز استد چ...
سر جانان ندارد هر که او را خوف جان باشد به جان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد مغیلان چیست تا حاجی عنان از کعبه برپیچد خسک در راه مشتاقان بساط پرنیان باشد ندارد با تو بازاری مگر شو...
نظر خدای بینان طلب هوا نباشد سفر نیازمندان قدم خطا نباشد همه وقت عارفان را نظرست و عامیان را نظری معاف دارند و دوم روا نباشد به نسیم صبح باید که نبات زنده باشی نه جماد مرده کان را ...