غزل شمارهٔ ۲۱۶
روز برآمد بلند ای پسر هوشمند گرم ببود آفتاب خیمه به رویش ببند طفل گیا شیر خورد شاخ جوان گو ببال ابر بهاری گریست طرف چمن گو بخند تا به تماشای باغ میل چرا می کند هر که به خیلش درست ق...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
روز برآمد بلند ای پسر هوشمند گرم ببود آفتاب خیمه به رویش ببند طفل گیا شیر خورد شاخ جوان گو ببال ابر بهاری گریست طرف چمن گو بخند تا به تماشای باغ میل چرا می کند هر که به خیلش درست ق...
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند کز شوق توام دیده چه شب می گذراند وقتست اگر از پای درآیم که همه عمر باری نکشیدم که به هجران تو ماند سوز دل یعقوب ستم دیده ز من پرس کاندوه دل سوخت...
آن سرو که گویند به بالای تو ماند هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست با غمزه بگو تا دل مردم نستاند زنهار که چون می گذری بر سر مجروح وز وی خبرت نیست که چو...
کسی که روی تو دیده ست حال من داند که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد دلش ببخشد...
ذوق شراب انست وقتی اگر بباشد هر روز بامدادت ذوقی دگر بباشد بیخ مداومت را روزی شجر بروید شاخ مواظبت را وقتی ثمر بباشد استاد کیمیا را بسیار سیم باید در خاک تیره کردن تا آن که زر بباش...
من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را وین دلآویزی و دلبندی نباشد موی را روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدن مشک غمازست نتواند نهفتن بوی را ای موافق صورت ومعنی که تا چشم من است از تو ...
دلم خیال تو را رهنمای می داند جز این طریق ندانم خدای می داند ز درد روبه عشقت چو شیر می نالم اگر چه همچو سگم هرزه لای می داند ز فرقت تو نمی دانم ایچ لذت عمر به چشم های کش دل ربای می...
مجلس ما دگر امروز به بستان ماند عیش خلوت به تماشای گلستان ماند می حلال ست کسی را که بود خانه بهشت خاصه از دست حریفی که به رضوان ماند خط سبز و لب لعلت به چه ماننده کنی من بگویم به ل...
حسن تو دایم بدین قرار نماند مست تو جاوید در خمار نماند ای گل خندان نوشکفته نگه دار خاطر بلبل که نوبهار نماند حسن دلاویز پنجه ایست نگارین تا به قیامت بر او نگار نماند عاقبت از ما غب...
عیب جویانم حکایت پیش جانان گفته اند من خود این پیدا همی گویم که پنهان گفته اند پیش از این گویند کز عشقت پریشان ست حال گر بگفتندی که مجموعم پریشان گفته اند پرده بر عیبم نپوشیدند و د...
گلبنان پیرایه بر خود کرده اند بلبلان را در سماع آورده اند ساقیان لاابالی در طواف هوش میخواران مجلس برده اند جرعه ای خوردیم و کار از دست رفت تا چه بی هوشانه در می کرده اند ما به یک ...
اینان مگر ز رحمت محض آفریده اند کآرام جان و انس دل و نور دیده اند لطف آیتی ست در حق اینان و کبر و ناز پیراهنی که بر قد ایشان بریده اند آید هنوزشان ز لب لعل بوی شیر شیرین لبان نه شی...
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند حریف مجلس ما خود همیشه دل می برد علی الخصوص که پیرایه ای بر او بستند کسان که در رمضان چنگ می شکستندی نسیم گل بشن...
آخر ای سنگدل سیم زنخدان تا چند تو ز ما فارغ و ما از تو پریشان تا چند خار در پای گل از دور به حسرت دیدن تشنه بازآمدن از چشمه حیوان تا چند گوش در گفتن شیرین تو واله تا کی چشم در منظر...
کاروان می رود و بار سفر می بندند تا دگربار که بیند که به ما پیوندند خیلتاشان جفاکار و محبان ملول خیمه را همچو دل از صحبت ما برکندند آن همه عشوه که در پیش نهادند و غرور عاقبت روز جد...
پیش رویت دگران صورت بر دیوارند نه چنین صورت و معنی که تو داری دارند تا گل روی تو دیدم همه گل ها خارند تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند آن که گویند به عمری شب قدری باشد مگر آنست ک...
نه هرچه جانورند آدمیتی دارند بس آدمی که در این ملک نقش دیوارند سیاه سیم زراندوده چون به بوته برند خلاف آن به درآید که خلق پندارند کسان به چشم تو بی قیمت اند و کوچک قدر که پیش اهل ب...
رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما فرمای خدمتی که برآید ز دست ما برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک هر جا که هست بی تو نباشد نشست ما با چون خودی درافکن اگر پنجه می کنی ما خود شکسته ایم چ...
شاید این طلعت میمون که به فالش دارند در دل اندیشه و در دیده خیالش دارند که در آفاق چنین روی دگر نتوان دید یا مگر آینه در پیش جمالش دارند عجب از دام غمش گر بجهد مرغ دلی این همه میل ...
تو آن نه ای که دل از صحبت تو برگیرند و گر ملول شوی صاحبی دگر گیرند و گر به خشم برانی طریق رفتن نیست کجا روند که یار از تو خوب تر گیرند به تیغ اگر بزنی بی دریغ و برگردی چو روی باز ک...
دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند هزار فتنه به هر گوشه ای برانگیزند چگونه انس نگیرند با تو آدمیان که از لطافت خوی تو وحش نگریزند چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظر حلال نیست که از ت...
روندگان مقیم از بلا نپرهیزند گرفتگان ارادت به جور نگریزند امیدواران دست طلب ز دامن دوست اگر فروگسلانند در که آویزند مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست که اهل معرفت از تو نظر بپرهیز...
آفتاب از کوه سر بر می زند ماهروی انگشت بر در می زند آن کمان ابرو که تیر غمزه اش هر زمانی صید دیگر می زند دست و ساعد می کشد درویش را تا نپنداری که خنجر می زند یاسمین بویی که سرو قام...
بلبلی بی دل نوایی می زند بادپیمایی هوایی می زند کس نمی بینم ز بیرون سرای و اندرونم مرحبایی می زند آتشی دارم که می سوزد وجود چون بر او باد صبایی می زند گرچه دریا را نمی بیند کنار غر...