غزل شمارهٔ ۳۵۴
وقت ها یک دم برآسودی تنم قال مولاي لطرفي لا تنم اسقیاني و دعاني أفتضح عشق و مستوری نیامیزد به هم ما به مسکینی سلاح انداختیم لا تحلوا قتل من ألقی السلم یا غریب الحسن رفقا بالغریب خو...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
وقت ها یک دم برآسودی تنم قال مولاي لطرفي لا تنم اسقیاني و دعاني أفتضح عشق و مستوری نیامیزد به هم ما به مسکینی سلاح انداختیم لا تحلوا قتل من ألقی السلم یا غریب الحسن رفقا بالغریب خو...
انتبه قبل السحر یا ذالمنام نوبت عشرت بزن پیش آر جام تا سوار عقل بردارد دمی طبع شورانگیز را دست از لگام دوری از بط در قدح کن پیش از آنک در خروش آید خروس صبح بام مرغ جانم را به مشکین...
چو بلبل سحری برگرفت نوبت بام ز توبه خانه تنهایی آمدم بر بام نگاه می کنم از پیش رایت خورشید که می برد به افق پرچم سپاه ظلام بیاض روز برآمد چو از دواج سیاه برهنه بازنشیند یکی سپیداند...
حکایت از لب شیرین دهان سیم اندام تفاوتی نکند گر دعا ست یا دشنام حریف دوست که از خویشتن خبر دارد شراب صرف محبت نخورده است تمام اگر ملول شوی یا ملامتم گویی اسیر عشق نیندیشد از ملال و...
زهی سعادت من که م تو آمدی به سلام خوش آمدی و علیک السلام و الاکرام قیام خواستمت کرد عقل می گوید مکن که شرط ادب نیست پیش سرو قیام اگر کساد شکر بایدت دهن بگشای ورت خجالت سرو آرزو کند...
ساقیا می ده که مرغ صبح بام رخ نمود از بیضه زنگارفام در دماغ می پرستان بازکش آتش سودا به آب چشم جام یا رب از فردوس کی رفت این نسیم یا رب از جنت که آورد این پیام خاطر سعدی و بار عشق ...
گر مرا دنیا نباشد خاکدانی گو مباش باز عالی همتم زاغ آشیانی گو مباش بز نیم در آخور قسمت گیاهی گو مرو سگ نیم بر خوانچه رزق استخوانی گو مباش گر همه کامم برآید نیم نانی خورده گیر ور جه...
بنده وار آمدم به زنهارت که ندارم سلاح پیکارت متفق می شوم که دل ندهم معتقد می شوم دگر بارت مشتری را بهای روی تو نیست من بدین مفلسی خریدارت غیرتم هست و اقتدارم نیست که بپوشم ز چشم اغ...
شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام روی تو دیدن به صبح روز نماید تمام مطرب یاران برفت ساقی مستان بخفت شاهد ما برقرار مجلس ما بر دوام بلبل باغ سرای صبح نشان می دهد وز در ایوان بخاست بان...
ماه چنین کس ندید خوش سخن و کش خرام ماه مبارک طلوع سرو قیامت قیام سرو درآید ز پای گر تو بجنبی ز جای ماه بیفتد به زیر گر تو برآیی به بام تا دل از آن تو شد دیده فرو دوختم هر چه پسند ش...
مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام تو مستریح و به افسوس می رود ایام شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم چگونه شب به سحر می برند و روز به شام ببردی از دل من مهر هر کجا صنمی ست مرا که ق...
روزگاری ست که سودازده روی توام خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام به دو چشم تو که شوریده تر از بخت من است که به روی تو من آشفته تر از موی توام نقد هر عقل که در کیسه پندارم بود کم تر ا...
من اندر خود نمی یابم که روی از دوست برتابم بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی وگر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم بیار ای لعبت ساق...
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم کجا روم که بمیرم بر آستان امید اگر به دامن وصلت نمی رسد دستم شگفت مانده ام از بامداد روز وداع که برنخاست قیامت چو بی ت...
گو خلق بدانند که من عاشق و مستم آوازه درست است که من توبه شکستم گر دشمنم ایذا کند و دوست ملامت من فارغم از هر چه بگویند که هستم ای نفس که مطلوب تو ناموس و ریا بود از بند تو برخاستم...
من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم تو به یک جرعه دیگر ببری از دستم هر چه کوته نظرانند بر ایشان پیمای که حریفان ز مل و من ز تأمل مستم به حق مهر و وفایی که میان من و توست که نه م...
دل پیش تو و دیده به جای دگرستم تا خصم نداند که تو را می نگرستم روزی به درآیم من از این پرده ناموس هر جا که بتی چون تو ببینم بپرستم المنة لله که دلم صید غمی شد کز خوردن غم های پراکن...
چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم چو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآیی گل سرخ شرم دارد که چرا همی شکفتم چو به منتها رسد گل برود قرار بلبل همه...
صاحبا عمر عزیز است غنیمت دانش گوی خیری که توانی ببر از میدانش چیست دوران ریاست که فلک با همه قدر حاصل آن است که دایم نبود دورانش آن خدای است تعالی ملک الملک قدیم که تغیر نکند ملکت ...
مپندار از لب شیرین عبارت که کامی حاصل آید بی مرارت فراق افتد میان دوستداران زیان و سود باشد در تجارت یکی را چون ببینی کشته دوست به دیگر دوستانش ده بشارت ندانم هیچکس در عهد حسنت که ...
من همان روز که آن خال بدیدم گفتم بیم آن است بدین دانه که در دام افتم هرگز آشفته رویی نشدم یا مویی مگر اکنون که به روی تو چو موی آشفتم هیچ شک نیست که این واقعه با طاق افتد گو بدانید...
من از آن روز که در بند توام آزادم پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم همه غم های جهان هیچ اثر می نکند در من از بس که به دیدار عزیزت شادم خرم آن روز که جان می رود اندر طلبت تا بیایند ع...
عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم یا گناهیست که اول من مسکین کردم تو که از صورت حال دل ما بی خبری غم دل با تو نگویم که ندانی دردم ای که پندم دهی از عشق و ملامت گویی تو نبودی که من ای...
هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم همی برابرم آید خیال روی تو هر دم نخواستم که بگویم حدیث عشق و چه حاجت که آب دیده سرخم بگفت و چهره زردم به گلبنی برسیدم مجال صبر ندیدم گلی تمام نچیدم ...