غزل شمارهٔ ۴۵۲
فراق دوستانش باد و یاران که ما را دور کرد از دوستداران دلم در بند تنهایی بفرسود چو بلبل در قفس روز بهاران هلاک ما چنان مهمل گرفتند که قتل مور در پای سواران به خیل هر که می آیم به ز...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
فراق دوستانش باد و یاران که ما را دور کرد از دوستداران دلم در بند تنهایی بفرسود چو بلبل در قفس روز بهاران هلاک ما چنان مهمل گرفتند که قتل مور در پای سواران به خیل هر که می آیم به ز...
سخت به ذوق می دهد باد ز بوستان نشان صبح دمید و روز شد خیز و چراغ وانشان گر همه خلق را چو من بی دل و مست می کنی روی به صالحان نما خمر به زاهدان چشان طایفه ای سماع را عیب کنند و عشق ...
دیگر به کجا می رود این سرو خرامان چندین دل صاحب نظرش دست به دامان مرد است که چون شمع سراپای وجودش می سوزد و آتش نرسیده ست به خامان خون می رود از چشم اسیران کمندش یک بار نپرسد که کی...
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد می باید این نصی...
ما نتوانیم و عشق پنجه درانداختن قوت او می کند بر سر ما تاختن گر دهیم ره به خویش یا نگذاری به پیش هر دو به دستت در است کشتن و بنواختن گر تو به شمشیر و تیر حمله بیاری رواست چاره ما ه...
چند بشاید به صبر دیده فرو دوختن خرمن ما را نماند حیله به جز سوختن گر نظر صدق را نام گنه می نهند حاصل ما هیچ نیست جز گنه اندوختن چند به شب در سماع جامه دریدن ز شوق روز دگر بامداد پا...
گر متصور شدی با تو در آمیختن حیف نبودی وجود در قدمت ریختن فکرت من در تو نیست در قلم قدرتی ست کاو بتواند چنین صورتی انگیختن کی ست که مرهم نهد بر دل مجروح عشق که ش نه مجال وقوف نه ره...
نبایستی هم اول مهر بستن چو در دل داشتی پیمان شکستن به ناز وصل پروردن یکی را خطا کردی به تیغ هجر خستن دگربار از پری رویان جماش نمی باید وفای عهد جستن اگر کنجی به دست آرم دگر بار منم...
ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه ایم با خرابات آشناییم از خرد بیگانه ایم خویشتن سوزیم و جان بر سر نهاده شمع وار هر کجا در مجلسی شمعیست ما پروانه ایم اهل دانش را در این گفتار با ما ...
دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست از خانه برون آمد و بازار بیاراست در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیرین در وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست صبر و دل و دین می رود و طاقت و آرام از زخ...
خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن نبایستی نمود این روی و دیگر باز بنهفتن گدایی پادشاهی را به شوخی دوست می دارد نه بی او می توان بودن نه با او می توان گفتن هزارم درد می باشد که می ...
سهل باشد به ترک جان گفتن ترک جانان نمی توان گفتن هر چه زان تلخ تر بخواهی گفت شکرین است از آن دهان گفتن توبه کردیم پیش بالایت سخن سرو بوستان گفتن آن چنان وهم در تو حیران است که نمی ...
طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن با شهد می رود ز دهانت به در سخن گر من نگویمت که تو شیرین عالمی تو خویشتن دلیل بیاری به هر سخن واجب بود که بر سخنت آفرین کنند لیکن مجال گفت نباشد تو در...
چه خوش بود دو دلارام دست در گردن به هم نشستن و حلوای آشتی خوردن به روزگار عزیزان که روزگار عزیز دریغ باشد بی دوستان به سر بردن اگر هزار جفا سروقامتی بکند چو خود بیاید عذرش بباید آو...
دست با سرو روان چون نرسد در گردن چاره ای نیست به جز دیدن و حسرت خوردن آدمی را که طلب هست و توانایی نیست صبر اگر هست و گر نیست بباید کردن بند بر پای توقف چه کند گر نکند شرط عشق است ...
میان باغ حرام است بی تو گردیدن که خار با تو مرا به که بی تو گل چیدن و گر به جام برم بی تو دست در مجلس حرام صرف بود بی تو باده نوشیدن خم دو زلف تو بر لاله حلقه در حلقه به سنگ خاره د...
تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن که ندارد دل من طاقت هجران دیدن بر سر کوی تو گر خوی تو این خواهد بود دل نهادم به جفاهای فراوان دیدن عقل بی خویشتن از عشق تو دیدن تا چند خویشتن بی ...
آخر نگهی به سوی ما کن دردی به ارادتی دوا کن بسیار خلاف عهد کردی آخر به غلط یکی وفا کن ما را تو به خاطری همه روز یک روز تو نیز یاد ما کن این قاعده خلاف بگذار وین خوی معاندت رها کن ب...
چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن تیرباران قضا را جز رضا جوشن مکن هر که ننهاده ست چون پروانه دل بر سوختن گو حریف آتشین را طوف پیرامن مکن جای پرهیز است در کوی شکرریزان گذشت یا به...
گواهی امین است بر درد من سرشک روان بر رخ زرد من ببخشای بر ناله عندلیب الا ای گل نازپرورد من که گر هم بدین نوع باشد فراق به نزد تو باد آورد گرد من که دیده ست هرگز چنین آتشی کز او می...
خرما نتوان خوردن از این خار که کشتیم دیبا نتوان کردن از این پشم که رشتیم بر حرف معاصی خط عذری نکشیدیم پهلوی کبایر حسناتی ننوشتیم ما کشته نفسیم و بس آوخ که برآید از ما به قیامت که چ...
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست گر بزنندم به تیغ در نظرش بی دریغ دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست گر برود جان ما در طلب وصل دوست حیف نباشد...
ای روی تو راحت دل من چشم تو چراغ منزل من آبی ست محبت تو گویی کآمیخته اند با گل من شادم به تو مرحبا و اهلا ای بخت سعید مقبل من با تو همه برگ ها مهیاست بی تو همه هیچ حاصل من گویی که ...
وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من ناله زیر و زار من زارتر است هر زمان بس که به هجر می دهد عشق تو گوشمال من نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو دست...