غزل شمارهٔ ۵۵۰
دیدم امروز بر زمین قمری همچو سروی روان به رهگذری گوییا بر من از بهشت خدای باز کردند بامداد دری من ندیدم به راستی همه عمر گر تو دیدی به سرو بر قمری یا شنیدی که در وجود آمد آفتابی ز ...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
دیدم امروز بر زمین قمری همچو سروی روان به رهگذری گوییا بر من از بهشت خدای باز کردند بامداد دری من ندیدم به راستی همه عمر گر تو دیدی به سرو بر قمری یا شنیدی که در وجود آمد آفتابی ز ...
رفتی و همچنان به خیال من اندری گویی که در برابر چشمم مصوری فکرم به منتهای جمالت نمی رسد کز هر چه در خیال من آمد نکوتری مه بر زمین نرفت و پری دیده برنداشت تا ظن برم که روی تو ماه اس...
روی گشاده ای صنم طاقت خلق می بری چون پس پرده می روی پرده صبر می دری حور بهشت خوانمت ماه تمام گویمت کآدمیی ندیده ام چون تو پری به دلبری آینه را تو داده ای پرتو روی خویشتن ور نه چه ز...
سرو بستانی تو یا مه یا پری یا ملک یا دفتر صورتگری رفتنی داری و سحری می کنی کاندر آن عاجز بماند سامری هر که یک بارش گذشتی در نظر در دلش صد بار دیگر بگذری می روی و اندر پیت دل می رود...
کس درنیامده ست بدین خوبی از دری دیگر نیاورد چو تو فرزند مادری خورشید اگر تو روی نپوشی فرو رود گوید دو آفتاب نباشد به کشوری اول منم که در همه عالم نیامده ست زیباتر از تو در نظرم هیچ...
گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری من نه حریف رفتنم از در تو به هر دری تا نکند وفای تو در دل من تغیری چشم نمی کنم به خود تا چه رسد به دیگری خود نبود و گر بود تا به قیامت آزری بت نکن...
گر کنم در سر وفات سری سهل باشد زیان مختصری ای که قصد هلاک من داری صبر کن تا ببینمت نظری نه حرام است در رخ تو نظر که حرام است چشم بر دگری دوست دارم که خاک پات شوم تا مگر بر سرم کنی ...
هرگز این صورت کند صورتگری یا چنین شاهد بود در کشوری سرورفتاری صنوبرقامتی ماه رخساری ملایک منظری می رود وز خویشتن بینی که هست در نمی آید به چشمش دیگری صد هزارش دست خاطر در رکاب پادش...
هر نوبتم که در نظر ای ماه بگذری بار دوم ز بار نخستین نکوتری انصاف می دهم که لطیفان و دلبران بسیار دیده ام نه بدین لطف و دلبری زنار بود هر چه همه عمر داشتم الا کمر که پیش تو بستم به...
چون است حال بستان ای باد نوبهاری کز بلبلان برآمد فریاد بی قراری ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن مرهم به دست و ما را مجروح می گذاری یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل ور نه به شکل شیرین ...
ای صوفی سرگردان در بند نکونامی تا درد نیاشامی زین درد نیارامی ملک صمدیت را چه سود و زیان دارد گر حافظ قرآنی یا عابد اصنامی زهدت به چه کار آید گر رانده درگاهی کفرت چه زیان دارد گر ن...
ای کآب زندگانی من در دهان توست تیر هلاک ظاهر من در کمان توست گر برقعی فرو نگذاری بدین جمال در شهر هر که کشته شود در ضمان توست تشبیه روی تو نکنم من به آفتاب کاین مدح آفتاب نه تعظیم ...
خبر از عیش ندارد که ندارد یاری دل نخوانند که صیدش نکند دلداری جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم تو به از من ب...
خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزه زاری مهربانان روی بر هم وز حسودان بر کناری هر که را با دل ستانی عیش می افتد زمانی گو غنیمت دان که دیگر دیر دیر افتد شکاری راحت جان است رفتن با دلار...
دو چشم مست تو برداشت رسم هشیاری و گر نه فتنه ندیدی به خواب بیداری زمانه با تو چه دعوی کند به بدمهری سپهر با تو چه پهلو زند به غداری معلمت همه شوخی و دلبری آموخت به دوستیت وصیت نکرد...
عمری به بوی یاری کردیم انتظاری زآن انتظار ما را نگشود هیچ کاری از دولت وصالش حاصل نشد مرادی وز محنت فراقش بر دل بماند باری هر دم غم فراقش بر دل نهاد باری هر لحظه دست هجرش در دل شکس...
مرا دلیست گرفتار عشق دلداری سمن بری صنمی گلرخی جفاکاری ستمگری شغبی فتنه ای دل آشوبی هنروری عجبی طرفه ای جگرخواری بنفشه زلفی نسرین بری سمن بویی که ماه را بر حسنش نماند بازاری همای ف...
من از تو روی نپیچم گرم بیازاری که خوش بود ز عزیزان تحمل خواری به هر سلاح که خون مرا بخواهی ریخت حلال کردمت الا به تیغ بیزاری تو در دل من از آن خوشتری و شیرین تر که من ترش بنشینم ز ...
نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاری عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری زخم شمشیر اجل به که سر نیش فراقت کشتن اولاتر از آن که م به جراحت بگذاری تن آسوده چه داند که دل خسته چ...
اگر به تحفه جانان هزار جان آری محقر است نشاید که بر زبان آری حدیث جان بر جانان همین مثل باشد که زر به کان بری و گل به بوستان آری هنوز در دلت ای آفتاب رخ نگذشت که سایه ای به سر یار ...
کس از این نمک ندارد که تو ای غلام داری دل ریش عاشقان را نمکی تمام داری نه من اوفتاده تنها به کمند آرزویت همه کس سر تو دارد تو سر کدام داری ملکا مها نگارا صنما بتا بهارا متحیرم ندان...
حدیث یا شکر است آن که در دهان داری دوم به لطف نگویم که در جهان داری گناه عاشق بیچاره نیست در پی تو گناه توست که رخسار دلستان داری جمال عارض خورشید و حسن قامت سرو تو را رسد که چو دع...
آستین بر روی و نقشی در میان افکنده ای خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده ای همچنان در غنچه و آشوب استیلای عشق در نهاد بلبل فریاد خوان افکنده ای هر یکی نادیده از رویت نشانی می دهند ...
هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست الحان بلبل از نفس دوستان توست چون خضر دید آن لب جان بخش دلفریب گفتا که آب چشمه حیوان دهان توست یوسف به بندگیت کمر بسته بر میان بودش یقین که ملک ملاح...