غزل شمارهٔ ۵۷۰
هرگز نبود سرو به بالا که تو داری یا مه به صفای رخ زیبا که تو داری گر شمع نباشد شب دل سوختگان را روشن کند این غره غر ا که تو داری حوران بهشتی که دل خلق ستانند هرگز نستانند دل ما که...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
هرگز نبود سرو به بالا که تو داری یا مه به صفای رخ زیبا که تو داری گر شمع نباشد شب دل سوختگان را روشن کند این غره غر ا که تو داری حوران بهشتی که دل خلق ستانند هرگز نستانند دل ما که...
تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری که جمال سرو بستان و کمال ماه داری در کس نمی گشایم که به خاطرم درآید تو به اندرون جان آی که جایگاه داری ملکی مهی ندانم به چه کنیتت بخوانم به کدام ج...
این چه رفتار است کآرامیدن از من می بری هوشم از دل می ربایی عقلم از تن می بری باغ و لالستان چه باشد آستینی برفشان باغبان را گو بیا گر گل به دامن می بری روز و شب می باشد آن ساعت که ه...
تو در کمند نیفتاده ای و معذوری از آن به قوت بازوی خویش مغروری گر آن که خرمن من سوخت با تو پردازد میسرت نشود عاشقی و مستوری بهشت روی من آن لعبت پری رخسار که در بهشت نباشد به لطف او ...
ما بی تو به دل بر نزدیم آب صبوری چون سنگدلان دل بنهادیم به دوری بعد از تو که در چشم من آید که به چشمم گویی همه عالم ظلمات است و تو نوری خلقی به تو مشتاق و جهانی به تو روشن ما در تو...
هر سلطنت که خواهی می کن که دل پذیری در دست خوب رویان دولت بود اسیری جان باختن به کویت در آرزوی رویت دانسته ام ولیکن خون خوار ناگزیری ملک آن توست و فرمان مملوک را چه درمان گر بی گنه...
اگر کلاله مشکین ز رخ براندازی کنند در قدمت عاشقان سراندازی اگر به رقص درآیی تو سرو سیم اندام نظاره کن که چه مستی کنند و جانبازی تو با چنین قد و بالا و صورت زیبا به سرو و لاله و شمش...
امیدوارم اگر صد رهم بیندازی که بار دیگرم از روی لطف بنوازی چو روزگار نسازد ستیزه نتوان برد ضرورت است که با روزگار در سازی جفای عشق تو بر عقل من همان مثل است که سرگزیت به کافر همی د...
تو خود به صحبت امثال ما نپردازی نظر به حال پریشان ما نیندازی وصال ما و شما دیر متفق گردد که من اسیر نیازم تو صاحب نازی کجا به صید ملخ همتت فرو آید بدین صفت که تو باز بلندپروازی به ...
تا کی ای آتش سودا به سرم برخیزی تا کی ای ناله زار از جگرم برخیزی تا کی ای چشمه سیماب که در چشم منی از غم دوست به روی چو زرم برخیزی یک زمان دیده من ره به سوی خواب برد ای خیال ار شبی...
چو کسی در آمد از پای و تو دستگاه داری گرت آدمیتی هست دلش نگاه داری به ره بهشت فردا نتوان شدن ز محشر مگر از دیار دنیا که سر دو راه داری همه عیب خلق دیدن نه مروت است و مردی نگهی به خ...
اتفاقم به سر کوی کسی افتاده ست که در آن کوی چو من کشته بسی افتاده ست خبر ما برسانید به مرغان چمن که هم آواز شما در قفسی افتاده ست به دلارام بگو ای نفس باد سحر کار ما همچو سحر با نف...
گر درون سوخته ای با تو برآرد نفسی چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی ای که انصاف دل سوختگان می ندهی خود چنین روی نبایست نمودن به کسی روزی اندر قدمت افتم و گر سر برود به ز من در سر این ...
همی زنم نفس سرد بر امید کسی که یاد ناورد از من به سال ها نفسی به چشم رحم به رویم نظر همی نکند به دست جور و جفا گوشمال داده بسی دلم ببرد و به جان زینهار می ندهد کسی به شهر شما این ک...
یار گرفته ام بسی چون تو ندیده ام کسی شمعی چنین نیامده ست از در هیچ مجلسی عادت بخت من نبود آن که تو یادم آوری نقد چنین کم اوفتد خاصه به دست مفلسی صحبت از این شریف تر صورت از این لطی...
ما سپر انداختیم گر تو کمان می کشی گو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی گر بکشی بنده ایم ور بنوازی رواست ما به تو مستأنسیم تو به چه مستوحشی گفتی اگر درد عشق پای نداری گریز چون بتوانم...
هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی نیکبخت آن که تو در هر دو جهانش باشی غم و اندیشه در آن دایره هرگز نرود به حقیقت که تو چون نقطه میانش باشی هرگزش باد صبا برگ پریشان نکند بوستانی که ...
اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمی پوشی به هتک پرده صاحب دلان همی کوشی چنین قیامت و قامت ندیده ام همه عمر تو سرو یا بدنی شمس یا بناگوشی غلام حلقه سیمین گوشوار توام که پادشاه غلامان حل...
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی کتاب بالغ منی حبیبا معرضا عنی أن افعل ما تری إني علی عهدی و میثاقی نگویم نسبتی دارم به نزدیکان درگاهت ...
به قلم راست نیاید صفت مشتاقی سادتی احترق القلب من الاشواق نشود دفتر درد دل مجروح تمام لو اضافوا صحف الدهر الی اوراقی آرزوی دل خلقی تو به شیرین سخنی اثر رحمت حقی تو به نیک اخلاقی بی...
عمرم به آخر آمد عشقم هنوز باقی وز می چنان نه مستم کز عشق روی ساقی یا غایة الأمانی قلبی لدیک فانی شخصی کما ترانی من غایة اشتیاقی ای دردمند مفتون بر خد و خال موزون قدر وصالش اکنون دا...
دل دیوانگی ام هست و سر ناباکی که نه کاری ست شکیبایی و اندهناکی سر به خمخانه تشنیع فرو خواهم برد خرقه گو در بر من دست بشوی از پاکی دست در دل کن و هر پرده پندار که هست بدر ای سینه که...
یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیری به خداوندی و فضلت که نظر باز نگیری درد پنهان به تو گویم که خداوند کریمی یا نگویم که تو خود واقف اسرار ضمیری گر برانی به گناهان قبیح از در خویشم...
آن تویی یا سرو بستانی به رفتار آمده ست یا ملک در صورت مردم به گفتار آمده ست آن پری کز خلق پنهان بود چندین روزگار باز می بینم که در عالم پدیدار آمده ست عود می سوزند یا گل می دمد در ...