قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در وصف بهار
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار که نه وقت است که در خانه بخفتی بیکار بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق نه کم از...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار که نه وقت است که در خانه بخفتی بیکار بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق نه کم از...
به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار که بر و بحر فراخست و آدمی بسیار همیشه بر سگ شهری جفا و سنگ آید از آن که چون سگ صیدی نمی رود به شکار نه در جهان گل رویی و سبزه زنخیست درخت ها همه س...
کجا همی رود این شاهد شکر گفتار چرا همی نکند بر دو چشم من رفتار به آفتاب نماند مگر به یک معنی که در تأمل او خیره می شود ابصار نظر در آینه روی عالم افروزش مثال صیقل از آیینه می برد ز...
بس بگردید و بگردد روزگار دل به دنیا در نبندد هوشیار ای که دستت می رسد کاری بکن پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار اینکه در شهنامه ها آورده اند رستم و رویینه تن اسفندیار تا بدانند این خد...
نظر دریغ مدار از من ای مه منظور که مه دریغ نمی دارد از خلایق نور به چشم نیک نگه کرده ام تو را همه وقت چرا چو چشم بد افتاده ام ز روی تو دور تو را که درد نبودست جان من همه عمر چو درد...
آن روی بین که حسن بپوشید ماه را وآن دام زلف و دانه خال سیاه را من سرو را قبا نشنیدم دگر که بست بر فرق آفتاب ندیدم کلاه را گر صورتی چنین به قیامت برآورند فاسق هزار عذر بگوید گناه را...
ای دل به کام خویش جهان را تو دیده گیر در وی هزار سال چو نوح آرمیده گیر بستان و باغ ساخته و اندران بسی ایوان و قصر سر به فلک بر کشیده گیر هر گنچ و هر خزانه که شاهان نهاده اند آن گنج...
خوشا سپیده دمی باشد آنکه بینم باز رسیده بر سر الله اکبر شیراز بدیده بار دگر آن بهشت روی زمین که بار ایمنی آرد نه جور قحط و نیاز نه لایق ظلماتست بالله این اقلیم که تختگاه سلیمان بدس...
شبی چنین در هفت آسمان به رحمت باز ز خویشتن نفسی ای پسر به حق پرداز مگر ز مدت عمر آنچه مانده دریابی که آنچه رفت به غفلت دگر نیاید باز چنان مکن که به بیچارگی فرومانی کنون که چاره به ...
شکر و فضل خدای عزوجل که امیر بزرگوار اجل شرف خاندان و دولت و ملک خانه تحویل کرد و جامه بدل دیوش از راه معرفت می برد ملکش بانگ زد که لاتفعل نیک بختان به راحت ماضی نفروشند عیش مستقبل...
هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل به صورتی ندهد صورتیست لایعقل اگر همین خور و خوابست حاصل از عمرت به هیچ کار نیاید حیات بی حاصل از آنکه من به تأمل درو گرفتارم هزار حیف بر آن کس که ب...
إن هوی النفس یقد العقال لا یتهدیٰ و یعی ما یقال خاک من و توست که باد شمال می بردش سوی یمین و شمال ما لک فی الخیمة مستلقیا و انتهض القوم و شدوا الرحال عمر به افسوس برفت آن چه رفت دی...
توانگری نه به مال است پیش اهل کمال که مال تا لب گور است و بعد از آن اعمال من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال محل قابل و آنگه نصیحت قایل چو گوش ه...
بسی صورت بگردیدست عالم وزین صورت بگردد عاقبت هم عمارت با سرای دیگر انداز که دنیا را اساسی نیست محکم مثال عمر سر بر کرده شمعیست که کوته باز می باشد دمادم و یا برف گدازان بر سر کوه ک...
خدای را چه توان گفت شکر فضل و کرم بدین نظر که دگرباره کرد بر عالم به دور دولت سلجوقشاه سلغرشاه خدایگان معظم اتابک اعظم سر ملوک زمان پادشاه روی زمین خلیفه پدر و عم به اتفاق اعم زمین...
المنةلله که نمردیم و بدیدیم دیدار عزیزان و به خدمت برسیدیم در رفتن و بازآمدن رایت منصور بس فاتحه خواندیم و به اخلاص دمیدیم تا بار دگر دمدمه کوس بشارت وآوای درای شتران باز شنیدیم چو...
رفتی و صدهزار دلت دست در رکیب ای جان اهل دل که تواند ز جان شکیب گویی که احتمال کند مدتی فراق آن را که یک نفس نبود طاقت عتیب تا همچو آفتاب برآیی دگر ز شرق ما جمله دیده بر ره و انگشت...
جهان بگشتم و آفاق سر به سر دیدم به مردمی که گر از مردمی اثر دیدم مگر که مرد وفادار از جهان گم شد وفا ز مردم این عهد هیچ اگر دیدم ز من مپرس که آخر چه دیدی از دوران هر آن چه دیدم این...
من آن بدیع صفت را به ترک چون گویم که دل ببرد به چوگان زلف چون گویم گرم به هر سر مویی ملامتی بکنی گمان مبر که تفاوت کند سر مویم تعلقی است مرا با کمان ابروی او اگرچه نیست کمانی به قد...
این منتی بر اهل زمین بود از آسمان وین رحمت خدای جهان بود بر جهان تا گرد نان روی زمین منزجر شدند گردن نهاده بر خط و فرمان ایلخان اقصای بر و بحر به تأیید عدل او آمد به تیغ حادثه دربا...
برگ تحویل می کند رمضان بار تودیع بر دل اخوان یار نادیده سیر زود برفت دیر ننشست نازنین مهمان غادر الحب صحبة الأحباب فارق الخل عشرة الخلان ماه فرخنده روی برپیچید و علیک السلام یا رمض...
تمام گشت و مزین شد این خجسته مکان به فضل و منت پروردگار عالمیان همیشه صاحب این منزل مبارک را تن درست و دل شاد باد و بخت جوان دو چیز حاصل عمرست نام نیک و ثواب وزین دو درگذری کل من ع...
شکر به شکر نهم در دهان مژده دهان اگر تو باز برآری حدیث من به دهان بعید نیست که گر تو به عهد بازآیی به عید وصل تو من خویشتن کنم قربان تو آن نه ای که چو غایب شوی ز دل بروی تفاوتی نکن...
تو را که گفت که برقع برافکن ای فتان که ماه روی تو ما را بسوخت چون کتان پری که در همه عالم به حسن موصوفست ز شرم چون تو پریزاده می رود پنهان به دستهای نگارین چو در حدیث آیی هزار دل ب...