قطعه شمارهٔ ۱۳
مرا به صورت شاهد نظر حلال بود که هرچه می نگرم شاهدست در نظرم دو چشم در سر هر کس نهاده اند ولی تو نقش بینی و من نقشبند می نگرم

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
مرا به صورت شاهد نظر حلال بود که هرچه می نگرم شاهدست در نظرم دو چشم در سر هر کس نهاده اند ولی تو نقش بینی و من نقشبند می نگرم
شبی خواهم که پنهانت بگویم نهان از آشنایان و غریبان چنان در خود کشم چوگان زلفت کزو غافل بود گوی گریبان ولیکن هر گناهی را جزاییست گناه عشق را جور رقیبان
هزار بوسه دهد بت پرست بر سنگی که ضر و نفع محالست ازو نشان دادن تو بت ز سنگ نه ای بل ز سنگ سخت تری که بر دهان تو بوسی نمی توان دادن
کسی ملامتم از عشق روی او می کرد که خیره چند شتابی به خون خود خوردن ازو بپرس که دارد اسیر بر فتراک ز من مپرس که دارم کمند در گردن
چند گویی که مهر ازو بردار خویشتن را به صبر ده تسکین کهربا را بگوی تا نبرد چه کند کاه پاره ای مسکین
بر آن گلیم سیاهم حسد همی آید که هست در بر سیمین چون صنوبر او گلیم بین که در آن بر چه عیش می راند سیه گلیمی من بین که دورم از بر او
گفتم به ره ببینم و دامن بگیرمش کای رشک آفتاب جمال منیر تو شهری بر آتش غم هجران بسوختی اول منم به قید محبت اسیر تو انعام کن به گوشه چشم ارادتی تا بنده تو باشم و منت پذیر تو صاحبدلی ...
گر مرا بی تو در بهشت برند دیده از دیدنش بخواهم دوخت کاین چنینم خدای وعده نکرد که مرا در بهشت باید سوخت
وه که چه آزار بود من از مهر تو لیک چو باز آمدی آن همه برداشتی سر چو برآورد صبح بپوشد گناه روز همه روز جنگ شب همه شب آشتی
گفتم چه کرده ام که نگاهم نمی کنی وآن دوستی که داشتی اول چرا کم است گفتا به جرم آنکه به هفتاد سالگی سودای سور می پزی و جای ماتم است
آشفتن چشم های مستت دود دل یار مهربانست وین طرفه که درد چشم او را خونابه ز چشم ما روانست دو فتنه به یک قرینه برخاست پیداست که آخرالزمانست
خوب را گو پلاس در بر کن که همان لعبت نگارینست زشت را گو هزار حله بپوش که همان مرده شوی پارینست
در قطره باران بهاری چه توان گفت در نافه آهوی تتاری چه توان گفت گر در همه چیزی صفت و نعت بگنجد در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت
سخن عشق حرامست بر آن بیهده گوی که چو ده بیت غزل گفت مدیح آغازد حبذا همت سعدی و سخن گفتن او که ز معشوق به ممدوح نمی پردازد
من بگویم ندیده ام دهنی کز دهان تو تنگتر باشد تنگتر زین دهان فراخ ولیک نه همه تنگها شکر باشد
کوه عنبر نشسته بر زنخش راست گویی بهی ست مشک آلود گر به چنگال صوفیان افتد ندهندش مگر به شفتالود
خلیلی الهدی انجی و اصلح ولکن من هداه الله افلح نصیحت نیکبختان گوش گیرند حکیمان پند درویشان پذیرند گش اثهن دار اغت خاطر نرنزت که ثخنی عاقلی ده بار اثنزت من استضعفت لاتغلظ علیه من اس...
شکر و سپاس بی قیاس معبودی را جلت قدرته که آفریننده مخلوقات عالم است و روزی دهنده بنین و بنات آدم کریمی که خوان نعمتش بر مطیع و عاصی و ادانی و اقاصی کشیده و گسترده رحیمی که از دیوان...