بخش ۵ - حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا
شنیدستم از راویان کلام که در عهد عیسی علیه السلام یکی زندگانی تلف کرده بود به جهل و ضلالت سر آورده بود دلیری سیه نامه ای سخت دل ز ناپاکی ابلیس در وی خجل به سر برده ایام بی حاصلی نی...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
شنیدستم از راویان کلام که در عهد عیسی علیه السلام یکی زندگانی تلف کرده بود به جهل و ضلالت سر آورده بود دلیری سیه نامه ای سخت دل ز ناپاکی ابلیس در وی خجل به سر برده ایام بی حاصلی نی...
زبان دانی آمد به صاحبدلی که محکم فرومانده ام در گلی یکی سفله را ده درم بر من است که دانگی از او بر دلم ده من است همه شب پریشان از او حال من همه روز چون سایه دنبال من بکرد از سخن ها...
اتابک محمد شه نیکبخت خداوند تاج و خداوند تخت جوان جوان بخت روشن ضمیر به دولت جوان و به تدبیر پیر به دانش بزرگ و به همت بلند به بازو دلیر و به دل هوشمند زهی دولت مادر روزگار که رودی...
شب از بهر آسایش توست و روز مه روشن و مهر گیتی فروز سپهر از برای تو فراش وار همی گستراند بساط بهار اگر باد و برف است و باران و میغ وگر رعد چوگان زند برق تیغ همه کارداران فرمانبر ند ...
حکایت کنند از بزرگان دین حقیقت شناسان عین الیقین که صاحبدلی بر پلنگی نشست همی راند رهوار و ماری به دست یکی گفتش ای مرد راه خدای بدین ره که رفتی مرا ره نمای چه کردی که درنده رام تو ...
شنیدم که دیناری از مفلسی بیفتاد و مسکین بجستش بسی به آخر سر ناامیدی بتافت یکی دیگرش ناطلب کرده یافت به بدبختی و نیکبختی قلم بگردید و ما همچنان در شکم نه روزی به سرپنجگی می خورند که...
شکم صوفیی را زبون کرد و فرج دو دینار بر هر دوان کرد خرج یکی گفتش از دوستان در نهفت چه کردی بدین هر دو دینار گفت به دیناری از پشت راندم نشاط به دیگر شکم را کشیدم سماط فرومایگی کردم ...
قضا زنده ای را رگ جان برید دگر کس به مرگش گریبان درید چنین گفت بیننده ای تیز هوش چو فریاد و زاری رسیدش به گوش ز دست شما مرده بر خویشتن گرش دست بودی دریدی کفن که چندین ز تیمار و درد...
فقیهی کهن جامه تنگدست در ایوان قاضی به صف بر نشست نگه کرد قاضی در او تیز تیز معرف گرفت آستینش که خیز ندانی که برتر مقام تو نیست فروتر نشین یا برو یا بایست نه هر کس سزاوار باشد به ص...
یکی شاهدی در سمرقند داشت که گفتی به جای سمر قند داشت جمالی گرو برده از آفتاب ز شوخیش بنیاد تقوی خراب تعالی الله از حسن تا غایتی که پنداری از رحمت است آیتی همی رفتی و دیده ها در پیش...
عضد را پسر سخت رنجور بود شکیب از نهاد پدر دور بود یکی پارسا گفتش از روی پند که بگذار مرغان وحشی ز بند قفس های مرغ سحر خوان شکست که در بند ماند چو زندان شکست نگه داشت بر طاق بستان س...
یکی رفت و دینار از او صد هزار خلف برد صاحبدلی هوشیار نه چون ممسکان دست بر زر گرفت چو آزادگان دست از او بر گرفت ز درویش خالی نبودی درش مسافر به مهمانسرای اندرش دل خویش و بیگانه خرسن...
نداند کسی قدر روز خوشی مگر روزی افتد به سختی کشی زمستان درویش در تنگ سال چه سهل است پیش خداوند مال سلیمی که یک چند نالان نخفت خداوند را شکر صحت نگفت چو مردانه رو باشی و تیز پای به ...
تو کی بشنوی ناله دادخواه به کیوان برت کله خوابگاه چنان خسب کآید فغانت به گوش اگر دادخواهی برآرد خروش که نالد ز ظالم که در دور توست که هر جور کاو می کند جور توست نه سگ دامن کاروانی ...
بزارید وقتی زنی پیش شوی که دیگر مخر نان ز بقال کوی به بازار گندم فروشان گرای که این جو فروشی ست گندم نما ی نه از مشتری کز زحام مگس به یک هفته رویش ندیده ست کس به دلداری آن مرد صاحب...
فرو کوفت پیری پسر را به چوب بگفت ای پدر بی گناهم مکوب توان بر تو از جور مردم گریست ولی چون تو جورم کنی چاره چیست به داور خروش ای خداوند هوش نه از دست داور برآور خروش
شنیدم که در بزم ترکان مست مریدی دف و چنگ مطرب شکست چو چنگش کشیدند حالی به موی غلامان و چون دف زدندش به روی شب از درد چوگان و سیلی نخفت دگر روز پیرش به تعلیم گفت نخواهی که باشی چو د...
یکی پادشه زاده در گنجه بود که دور از تو ناپاک و سرپنجه بود به مسجد در آمد سرایان و مست می اندر سر و ساتکینی به دست به مقصوره در پارسایی مقیم زبانی دلاویز و قلبی سلیم تنی چند بر گفت...
یکی نیشکر داشت بر طبقری چپ و راست گردیده بر مشتری به صاحبدلی گفت در کنج ده که بستان و چون دست یابی بده بگفت آن خردمند زیبا سرشت جوابی که بر دیده باید نبشت تو را صبر بر من نباشد مگر...
یکی تشنه می گفت و جان می سپرد خنک نیکبختی که در آب مرد بدو گفت نابالغی کای عجب چو مردی چه سیراب و چه خشک لب بگفتا نه آخر دهان تر کنم که تا جان شیرینش در سر کنم فتد تشنه در آبدان عم...
فرو رفت جم را یکی نازنین کفن کرد چون کرمش ابریشمین به دخمه برآمد پس از چند روز که بر وی بگرید به زاری و سوز چو پوسیده دیدش حریرین کفن به فکرت چنین گفت با خویشتن من از کرم برکنده بو...
شنیدم که طغرل شبی در خزان گذر کرد بر هندوی پاسبان ز باریدن برف و باران و سیل به لرزش در افتاده همچون سهیل دلش بر وی از رحمت آورد جوش که اینک قبا پوستینم بپوش دمی منتظر باش بر طرف ب...
خبر یافت گردن کشی در عراق که می گفت مسکینی از زیر طاق تو هم بر دری هستی امیدوار پس امید بر در نشینان برآر نخواهی که باشد دلت دردمند دل دردمندان برآور ز بند پریشانی خاطر دادخواه برا...
شنیدم که پیری به راه حجاز به هر خطوه کردی دو رکعت نماز چنان گرم رو در طریق خدای که خار مغیلان نکندی ز پای به آخر ز وسواس خاطر پریش پسند آمدش در نظر کار خویش به تلبیس ابلیس در چاه ر...