غزل شمارهٔ ۲۸۱۳
نقش ما شد وبال یکتایی برد طاووس عرض عنقایی نفس آمد برون جنون به بغل کرد آشفته گرد صحرایی چیست ما و من تو در عالم انفعال غرور پیدایی عمرها شد ز جنس ما گرم است روز بازار عبرت آرایی ت
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
نقش ما شد وبال یکتایی برد طاووس عرض عنقایی نفس آمد برون جنون به بغل کرد آشفته گرد صحرایی چیست ما و من تو در عالم انفعال غرور پیدایی عمرها شد ز جنس ما گرم است روز بازار عبرت آرایی ت
چه لازم است درین عرصه عجز کیش برآیی تعین است کمی هم مباد بیش برآیی ز سیر غنچه و گل زخمی هوس نتوان شد خوش آنکه غوطه زنی در دل و ز ریش برآیی به قد شعله ز آتش دمد کلاه شکستن تو هم بنا
دلت فسرد جنونی کز آشیانه برآیی چو ناله دامن صحرا به کف ز خانه برآیی به ساز عجز ز سر چنگ خلق نیست گزیرت چو مو زپرده چه لازم به ذوق شانه برآیی گر التزام جنون نیست سعی گوشه فقری مگر ز
سبکساری ست هرگه در نظرها بیدرنگ آیی به این جرات مبادا چون شرر مینا به سنگ آیی به انداز تغافل نیم رخ هم عالمی دارد چرا مستقبل مردم چو تصویر فرنگ آیی ز ما و من جهانی شیشه زد بر سنگ ن
گه به رو می دوی و گاه به سر می آیی نیستی اشک چرا اینهمه تر می آیی درد فرصت ز هجوم املت باز نداشت سنگها بسته به دامان شرر می آیی زین تخیل که فشرده ست دماغ هوست قطره نارفته به انداز