بخش ۳۹ - داستان عیسی
پای مسیحا که جهان می نبشت بر سر بازارچه ای می گذشت گرگ سگی بر گذر افتاده دید یوسفش از چه به در افتاده دید بر سر آن جیفه گروهی نظار بر صفت کرکس مردار خوار گفت یکی وحشت این در دماغ ت...

حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه متولد شد. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهرهای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار میآمده است. مهمترین اثر وی «پنج گنج» یا «خمسه» است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.
پای مسیحا که جهان می نبشت بر سر بازارچه ای می گذشت گرگ سگی بر گذر افتاده دید یوسفش از چه به در افتاده دید بر سر آن جیفه گروهی نظار بر صفت کرکس مردار خوار گفت یکی وحشت این در دماغ ت...
بیا ساقی آن جام زرین بیار که ماند از فریدون و جم یادگار می ناب ده عاشق ناب را به مستی توان کردن این خواب را دلا چند از این بازی انگیختن به هر دست رنگی برآمیختن درخت هوا رسته شد بر ...
مغنی دگر باره بنواز رود به یادآر از آن خفتگان در سرود ببین سوز من ساز کن ساز تو مگر خوش بخفتم بر آواز تو چو بر گل شبیخون کند زمهریر به طفلی شود شاخ گلبرگ پیر نشاید شدن مرگ را چاره ...
خدایا چون گل ما را سرشتی وثیقت نامه ای بر ما نوشتی به ما بر خدمت خود عرض کردی جزای آن به خود بر فرض کردی چو ما با ضعف خود در بند آنیم که بگذاریم خدمت تا توانیم تو با چندان عنایت ها...
به هر مدتی گردش روزگار ز طرزی دگر خواهد آموزگار سر آهنگ پیشینه کج رو کند نوایی دگر در جهان نو کند به بازی درآید چو بازیگری ز پرده برون آورد پیکری بدان پیکر از راه افسون گر ی کند مد...
شبی کاسمان مجلس افروز کرد شب از روشنی دعوی روز کرد سراپرده هفت سلطان سریر برآموده گوهر به چینی حریر سر سبزپوشان باغ بهشت به سرسبزی آراسته کار و کشت محمد که سلطان این مهد بود ز چندی...
تخته اول که الف نقش بست بر در محجوبه احمد نشست حلقه حی را کالف اقلیم داد طوق ز دال و کمر از میم داد لاجرم او یافت از آن میم و دال دایره دولت و خط کمال بود درین گنبد فیروزه خشت تازه...
روزی به مبارکی و شادی بودم به نشاط کیقباد ی ابروی هلالی ام گشاده دیوان نظامی ام نهاده آیینه بخت پیش رویم اقبال به شانه کرده مویم صبح از گل سرخ دسته بسته روزم به نفس شده خجسته پروان...
چون اشارت رسید پنهانی از سرا پرده سلیمانی پر گرفتم چو مرغ بال گشای تا کنم بر در سلیمان جای در اشارت چنان نمود برید که هلالی برآور از شب عید آن چنان کز حجاب تاریکی کس نبیند در او ز ...
فرنگیس اولین مرکب روان کرد که دولت در زمین گنجی نهان کرد از آن دولت فریدونی خبر داشت زمین را باز کرد آن گنج برداشت سهیل سیم تن گفتا تذروی به بازی بود در پایین سروی فرود آمد یکی شاه...
لیلی نه که لعبت حصاری دز بانوی قلعه عماری گشت از دم یار چون دم مار یعنی به هزار غم گرفتار دلتنگ چو دستگاه یارش در بسته تر از حساب کارش در حلقه رشته گره مند زندانی بند گشته بی بند ش...
مغنی یک امشب بر آواز چنگ خلاصم ده از رنج این راه تنگ مگر چون شود راه بر من فراخ برم رخت بیرون ازین سنگلاخ زمستان چو پیدا کند دستبرد فرو بارد از ابر باران خرد گلو درد آفاق را از غبا...
بیا ساقی آن زر بگداخته که گوگرد سرخ است ازو ساخته به من ده که تا زو دوایی کنم مس خویش را کیمیایی کنم فرس خوشترک ران که صحرا خوش است عنان در مکش بارگی دلکش است به نیکو ترین نام از ا...
خیز و بساط فلکی درنورد زانکه وفا نیست درین تخته نرد نقش مراد از در وصلش مجوی خصلت انصاف ز خصلش مجوی پای درین بحر نهادن که چه بار درین موج گشادن که چه باز به بط گفت که صحرا خوش است ...
موبد ی از کشور هندوستان رهگذر ی کرد سوی بوستان مرحله ای دید منقش رباط مملکتی یافت مزور بساط غنچه به خون بسته چو گردون کمر لاله کم عمر ز خود بی خبر از چمن انگیخته گل رنگ رنگ وز شکر ...
چنین بود در نامه شاه روم به لفظی کزو گشت خارا چو موم پس از نام دارنده مهر و ماه که اندیشه را سوی او نیست راه خداوند فرمان و فرمانبران فرستنده وحی پیغمبران ز فرمان او زیر چرخ کبود ب...
آیا تو کجا و ما کجاییم تو زان که ای و ما تراییم ماییم و نوای بی نوایی بسم الله اگر حریف مایی افلاس خران جان فروشیم خز پاره کن و پلاس پوشیم از بندگی زمانه آزاد غم شاد به ما و ما به ...
شبی از جمله شب های بهاری سعادت رخ نمود و بخت یاری شده شب روشن از مهتاب چون روز قدح برداشته ماه شب افروز در آن مهتاب روشن تر ز خورشید شده باده روان در سایه بید صفیر مرغ و نوشانوش سا...
مغنی بدان ساز غمگین نواز درین سوزش غم مرا چاره ساز مگر کز یک آواز رامش فروز مرا زین شب محنت آری به روز پس از مرگ اسکندر اسکندروس به آشوب شاهی نزد نیز کوس اگر چه ز شاهان پیروز بخت ج...
دانای سخن چنین کند یاد کز جمله منعمان بغداد عاشق پسری بد آشنا روی یک موی نگشته از یکی موی هم سیل بلا بدو رسیده هم سیلی عاشقی چشیده دردی کش عشق و درد پیمای اندوه نشین و رنج فرسای گی...
مغنی دلم سیر گشت از نفیر برآور یکی ناله بر بانگ زیر مگر ناله زیرم آید به گوش ازین ناله زار گردم خموش سکندر چو زین کنده بگشاد بند برافکند بر حصن گردون کمند همه فیلسوفان درگاه او در ...
ملک را گرم کرد آن آتش تیز چنانک از خشم شد بر پشت شبدیز به تندی گفت من رفتم شبت خوش گرم دریا به پیش آید گر آتش خدا داند کز آتش بر نگردم ز دریا نیز مویی تر نگردم چه پنداری که خواهم خ...
بیا ساقی آن آب چون ارغوان کزو پیر فرتوت گردد جوان به من ده که تا زو جوانی کنم گل زرد را ارغوانی کنم سعادت به ما روی بنمود باز نوازنده ساز بنواخت ساز سخن را گزارش به یاری رسید سخن گ...
خیز و وداعی بکن ایام را از پس دامن فکن این دام را مملکتی بهتر ازین ساز کن خوشتر ازین حجره دری باز کن چون دل و چشمت به ره آورد سر ناله و اشکی به ره آورد بر تا به یکی نم که برین گل ز...