شمارهٔ ۳ - رسالهٔ نصیحة الملوک [۷۶-۱۵۱]
۷۶ اول نصیحت نزدیکان و پس آنگاه ملامت دوران از نفس تو به تو نزدیکتر کسی نیست تا به گفتار خود عمل نکنی در دیگران اثر نکند ملک و دولت را به تدبیر بقا دانی که چیست کاو به فرمان تو باش...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
۷۶ اول نصیحت نزدیکان و پس آنگاه ملامت دوران از نفس تو به تو نزدیکتر کسی نیست تا به گفتار خود عمل نکنی در دیگران اثر نکند ملک و دولت را به تدبیر بقا دانی که چیست کاو به فرمان تو باش...
قال رسول الله صلی الله علیه وسلم من اصبح و همومه هم واحد کفاه الله تعالی هموم الدنیا و الاخرة و من تشعبت به همومه لم یبال الله فی ای واد هلک مهتر عالم و سید بنی آدم صلی الله علیه و...
نقاب از بهر آن باشد که بربندند روی زشت تو زیبایی به نام ایزد چرا باید که بربندی
ای دیده به هرزه لؤلؤ ناب مریز بر روی چو زر اشک چو خوناب مریز شرط است که از پس خوشی ریزند آب تو هیچ خوشی ندیده ای آب مریز
دشمن اگر دوست شود چند بار صاحب عقلش نشمارد به دوست مار همانست به سیرت که هست ورچه به صورت به در آید ز پوست
حرص فرزند آدم نادان مثل مورچه است در میدان این یکی مرده زیر پای دواب آن یکی دانه می برد به شتاب
تواضع گرچه محبوبست و فضل بیکران دارد نباید کرد بیش از حد که هیبت را زیان دارد
می شنیدم به حسن چون قمری چون بدیدم از آن تو خوب تری
عمرت دراز باد که کوته کنی نفس پیغمبرت شفیع همی آورم که بس مغزت نمی برد سخن سرد بی اصول دردت نمی کند سر زوبین چون جرس خانه خدای گو در برج کبوتران بگشای یا بکش که بمردیم در قفس گرچه ...
دهل را کاندرون زندان بادست به گردون می رسد فریادش از پوست چرا درد نهانی برد باید رها کن تا بداند دشمن و دوست
نه هر بیرون که بپسندی درونش همچنان باشد بسا حلوای صابونی که زهرش در میان باشد
پیری اندر قبیله ما بود که جهاندیده تر ز عنقا بود صد و پنجه بزیست یا صد و شصت بعد از آن پشت طاقتش بشکست دست ذوق از طعام باز کشید خفت و رنجوریش دراز کشید روز و شب آخ و آخ و ناله و وا...
همجنس خویش می طلبی در جهان کسی در زیر آسمان نبود چون تو هیچ کس سعدی نفس شمردن دانا به وقت نزع خوش تر ز زندگانی با غیر هم نفس
ماه را دید مرغ شب پره گفت شاهدت روی و دلپذیرت خوست وینکه خلق آفتاب خوانندش راست خواهی به چشم من نه نکوست گفت خاموش کن که من نکنم دشمنی با وی از برای تو دوست
سپاس و شکر بی پایان خدا را برین نعمت که نعمت نیست ما را بسا مالا که بر مردم وبال است مزید ظلم و تأکید ضلال است مفاصل مرتخی و دست عاطل به از سرپنجگی و زور باطل من آن مورم که در پایم...
سگ هم از کوچکی پلید بود اصل ناپاک از او پدید بود
روی زیبای و جامه دیبا عرق و عود و رنگ و بوی و هوس این همه زینت زنان باشد مرد را کیر و خایه زینت بس
خواست تا عیبم کند پرورده بیگانگان لاغری بر من گرفت آن کز گدایی فربهست گرچه درویشم بحمدالله مخنث نیستم شیر اگر مفلوج باشد همچنان از سگ بهست
حدیث پادشاهان عجم را حکایت نامه ضحاک و جم را بخواند هوشمند نیک فرجام نشاید کرد ضایع خیره ایام مگر کز خوی نیکان پند گیرند وز انجام بدان عبرت پذیرند
شادمانی مکن که دشمن مرد تو هم از مرگ جان نخواهی برد
آمد به نماز آن صنم کافرکیش ببرید نماز مؤمنان و درویش می گفت امام مستمند دل ریش ای کاش من از پس بدمی وی از پیش
ای نفس چون وظیفه روزی مقررست آزاد باش تا نفسی روزگار هست از پیری و شکستگیت هیچ باک نیست چون دولت جوان خداوندگار هست
حرامش باد بدعهد بداندیش شکم پرکردن از پهلوی درویش شکم پر زهرمارش بود و کژدم که راحت خواهد اندر رنج مردم روا دارد کسی با ناتوان زور کبوتر دانه خواهد هرگز از مور اگر عنقا ز بی برگی ب...
گر هیمه عود گردد و گر سنگ در شود مشنو که چشم آدمی تنگ پر شود