غزل شمارهٔ ۲۷۶
به حسن دلبر من هیچ در نمی باید جز این دقیقه که با دوستان نمی پاید حلاوتیست لب لعل آبدارش را که در حدیث نیاید چو در حدیث آید ز چشم غمزده خون می رود به حسرت آن که او به گوشه چشم التف...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
به حسن دلبر من هیچ در نمی باید جز این دقیقه که با دوستان نمی پاید حلاوتیست لب لعل آبدارش را که در حدیث نیاید چو در حدیث آید ز چشم غمزده خون می رود به حسرت آن که او به گوشه چشم التف...
بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید این لطافت که تو داری همه دل ها بفریبد وین...
سروی چو تو می باید تا باغ بیاراید ور در همه باغستان سروی نبود شاید در عقل نمی گنجد در وهم نمی آید کز تخم بنی آدم فرزند پری زاید چندان دل مشتاقان بربود لب لعلت کاندر همه شهر اکنون د...
فراق را دلی از سنگ سخت تر باید مرا دلیست که با شوق بر نمی آید هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم بیا و گر همه دشنام می دهی شاید اگر چه هر چه جهانت به دل خریدارند منت به جان بخرم تا کسی نی...
وقت آن است که ضعف آید و نیرو برود قدرت از منطق شیرین سخنگو برود ناگهی باد خزان آید و این رونق و آب که تو می بینی از این گلبن خوشبو برود پایم از قوت رفتار فرو خواهد ماند خنک آن کس ک...
سرمست درآمد از خرابات با عقل خراب در مناجات بر خاک فکنده خرقه زهد و آتش زده در لباس طامات دل برده شمع مجلس او پروانه به شادی و سعادات جان در ره او به عجز می گفت کای مالک عرصه کراما...
مرو به خواب که خوابت ز چشم برباید گرت مشاهده خویش در خیال آید مجال صبر همین بود و منتهای شکیب دگر مپای که عمر این همه نمی پاید چه ارمغانی از آن به که دوستان بینی تو خود بیا که دگر ...
امیدوار چنانم که کار بسته برآید وصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید من از تو سیر نگردم وگر ترش کنی ابرو جواب تلخ ز شیرین مقابل شکر آید به رغم دشمنم ای دوست سایه ای به سر آور که مو...
مرا چو آرزوی روی آن نگار آید چو بلبلم هوس ناله های زار آید میان انجمن از لعل او چو آرم یاد مرا سرشک چو یاقوت در کنار آید ز رنگ لاله مرا روی دلبر آید یاد ز شکل سبزه مرا یاد خط یار آ...
سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید خاک وجود ما را گرد از عدم برآید گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتد خلوت نشین جان را آه از حرم برآید گلدسته امیدی بر جان عاشقان نه تا رهروان غم را خار...
به کوی لاله رخان هر که عشق باز آید امید نیست که دیگر به عقل بازآید کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید قضا همی بردش تا به چنگ باز آید ندانم ابروی شوخت چگونه محرابی ست که گر ببیند زندیق ...
کاروانی شکر از مصر به شیراز آید اگر آن یار سفر کرده ما بازآید گو تو بازآی که گر خون منت در خورد است پیشت آیم چو کبوتر که به پرواز آید نام و ننگ و دل و دین گو برود این مقدار چیست تا...
اگر آن عهدشکن با سر میثاق آید جان رفته ست که با قالب مشتاق آید همه شب های جهان روز کند طلعت او گر چو صبحیش نظر بر همه آفاق آید هر غمی را فرجی هست ولیکن ترسم پیش از آنم بکشد زهر که ...
نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید و گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضا الا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید ملامت ها که بر من ر...
که برگذشت که بوی عبیر می آید که می رود که چنین دل پذیر می آید نشان یوسف گم کرده می دهد یعقوب مگر ز مصر به کنعان بشیر می آید ز دست رفتم و بی دیدگان نمی دانند که زخم های نظر بر بصیر ...
آن نه عشق است که از دل به دهان می آید وان نه عاشق که ز معشوق به جان می آید گو برو در پس زانوی سلامت بنشین آن که از دست ملامت به فغان می آید کشتی هر که در این ورطه خونخوار افتاد نشن...
روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود خرقه بر دوش و میان بسته به زنار چه سود هر که او سجده کند پیش بتان در خلوت لاف ایمان زدنش بر سر بازار چه سود دل اگر پاک بود خانه ناپاک چه باک سر چو...
متناسبند و موزون حرکات دلفریبت متوجه است با ما سخنان بی حسیبت چو نمی توان صبوری ستمت کشم ضروری مگر آدمی نباشد که برنجد از عتیبت اگرم تو خصم باشی نروم ز پیش تیرت وگرم تو سیل باشی نگ...
تو را سری ست که با ما فرو نمی آید مرا دلی که صبوری از او نمی آید کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر که آب دیده به رویش فرو نمی آید جز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب که مهربانی از...
آنک از جنت فردوس یکی می آید اختری می گذرد یا ملکی می آید هر شکرپاره که در می رسد از عالم غیب بر دل ریش عزیزان نمکی می آید تا مگر یافته گردد نفسی خدمت او نفسی می رود از عمر و یکی می...
شیرین دهان آن بت عیار بنگرید در در میان لعل شکربار بنگرید بستان عارضش که تماشاگه دلست پرنرگس و بنفشه و گلنار بنگرید از ما به یک نظر بستاند هزار دل این آبروی و رونق بازار بنگرید سنب...
آفتاب است آن پری رخ یا ملایک یا بشر قامت است آن یا قیامت یا الف یا نیشکر هد صبری ما تولیٰ رد عقلی ما ثنیٰ صاد قلبی ما تمشیٰ زاد وجدی ما عبر گلبن است آن یا تن نازک نهادش یا حریر آهن...
آمد گه آن که بوی گلزار منسوخ کند گلاب عطار خواب از سر خفتگان به در برد بیداری بلبلان اسحار ما کلبه زهد برگرفتیم سجاده که می برد به خمار یک رنگ شویم تا نباشد این خرقه سترپوش زنار بر...
خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار چون نتواند کشید دست در آغوش یار گر دگری را شکیب هست ز دیدار دوست من نتوانم گرفت بر سر آتش قرار آتش آه است و دود می رودش تا به سقف چشمه چشمست و موج ...