غزل شمارهٔ ۳۳۴
قیامت باشد آن قامت در آغوش شراب سلسبیل از چشمه نوش غلام کیست آن لعبت که ما را غلام خویش کرد و حلقه در گوش پری پیکر بتی کز سحر چشمش نیامد خواب در چشمان من دوش نه هر وقتم به یاد خاطر...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
قیامت باشد آن قامت در آغوش شراب سلسبیل از چشمه نوش غلام کیست آن لعبت که ما را غلام خویش کرد و حلقه در گوش پری پیکر بتی کز سحر چشمش نیامد خواب در چشمان من دوش نه هر وقتم به یاد خاطر...
یکی را دست حسرت بر بناگوش یکی با آن که می خواهد در آغوش نداند دوش بر دوش حریفان که تنهامانده چون خفت از غمش دوش نکوگویان نصیحت می کنندم ز من فریاد می آید که خاموش ز بانگ رود و آوای...
رفتی و نمی شوی فراموش می آیی و می روم من از هوش سحر است کمان ابروانت پیوسته کشیده تا بناگوش پایت بگذار تا ببوسم چون دست نمی رسد به آغوش جور از قبلت مقام عدل است نیش سخنت مقابل نوش ...
گر یکی از عشق برآرد خروش بر سر آتش نه غریب است جوش پیرهنی گر بدرد زاشتیاق دامن عفوش به گنه بربپوش بوی گل آورد نسیم صبا بلبل بی دل ننشیند خموش مطرب اگر پرده از این ره زند باز نیایند...
دلی که دید که غایب شده ست از این درویش گرفته از سر مستی و عاشقی سر خویش به دست آن که فتاده ست اگر مسلمان است مگر حلال ندارد مظالم درویش دل شکسته مروت بود که بازدهند که باز می دهد ا...
گردن افراشته ام بر فلک از طالع خویش کاین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش عمرها بوده ام اندر طلبت چاره کنان سال ها گشته ام از دست تو دستان اندیش پایم امروز فرورفت به گنجینه کام کامم ...
گناه کردن پنهان به از عبادت فاش اگر خدای پرستی هواپرست مباش به عین عجب و تکبر نگه به خلق مکن که دوستان خدا ممکن اند در اوباش بر این زمین که تو بینی ملوک طبعانند که ملک روی زمین پیش...
دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت نه چمن شکوفه ای رست چو روی دلستانت نه صبا...
هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش من بی کار گرفتار هوای دل خویش هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی چون به دست آمدی ای لقمه از حوصله بیش این تویی با من و غوغای رقیبان از پس وین منم...
گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش نگردم از تو و گر خود فدا کنم سر خویش تو دانی ار بنوازی و گر بیندازی چنان که در دلت آید به رأی انور خویش نظر به جانب ما گر چه منت است و ثواب غلام خو...
یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش ای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش خدمتت را هر که فرمایی کمر بندد به طوع لیکن آن بهتر که فرمایی به خدمتگار خویش من هم اول روز گفتم جان فدای ر...
به عمر خویش ندیدم شبی که مرغ دلم نخواند بر گل رویت چه جای بلبل باغ تو را فراغت ما گر بود و گر نبود مرا به روی تو از هر که عالم ست فراغ ز درد عشق تو امید رستگاری نیست گریختن نتوانند...
ساقی بده آن شراب گلرنگ مطرب بزن آن نوای بر چنگ کز زهد ندیده ام فتوحی تا کی زنم آبگینه بر سنگ خون شد دل من ندیده کامی الا که برفت نام با ننگ عشق آمد و عقل همچو بادی رفت از بر من هزا...
گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دل گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل ایا باد سحرگاهی گر این شب روز می خواهی از آن خورشید خرگاهی برافکن دامن محمل گر او سرپنجه بگشاید که عا...
مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل که احتمال ندارم ز دوستان ورقی گل خبر برید به بلبل که عهد می شکند گل تو نیز اگر بتوانی ببند بار تحول أما أخالص ودی ألم أراعک جهدی فکیف تنقض عهدی و...
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال بدار یک نفس ای قاید این زمام جمال که دیده سیر نمی گردد از نظر به جمال دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل پیام ما که رساند مگر...
چشم خدا بر تو ای بدیع شمایل یار من و شمع جمع و شاه قبایل جلوه کنان می روی و باز می آیی سرو ندیدم بدین صفت متمایل هر صفتی را دلیل معرفتی هست روی تو بر قدرت خدای دلایل قصه لیلی مخوان...
بی دل گمان مبر که نصیحت کند قبول من گوش استماع ندارم لمن یقول تا عقل داشتم نگرفتم طریق عشق جایی دلم برفت که حیران شود عقول آخر نه دل به دل رود انصاف من بده چون است من به وصل تو مشت...
هر که با یار آشنا شد گو ز خود بیگانه باش تکیه بر هستی مکن در نیستی مردانه باش کی بود جای ملک در خانه صورت پرست رو چو صورت محو کردی با ملک همخانه باش پاک چشمان را ز روی خوب دیدن منع...
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش گر در آیینه ببینی برود دل ز برت جای خنده ست سخن گفتن شیرین پیشت کآب شیرین ...
من ایستاده ام اینک به خدمتت مشغول مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول نه دست با تو درآویختن نه پای گریز نه احتمال فراق و نه اختیار وصول کمند عشق نه بس بود زلف مفتولت که روی نیز بک...
نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول در سرای به هم کرده از خروج و دخول شب دراز دو چشمم بر آستان امید که بامداد در حجره می زند مأمول خمار در سر و دستش به خون هشیاران خضیب و نرگس مستش ب...
جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم صانع خدایی کاین وجود آورد بیرون از عدم خورشید بر سرو روان دیگر ندیدم در جهان وصفت نگنجد در بیان نامت نیاید در قلم گفتم چو طاووسی مگر عضوی ز ع...
رفیق مهربان و یار همدم همه کس دوست می دارند و من هم نظر با نیکوان رسمیست معهود نه این بدعت من آوردم به عالم تو گر دعوی کنی پرهیزگاری مصدق دارمت والله اعلم و گر گویی که میل خاطرم نی...