غزل شمارهٔ ۵۹۰
عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکی یا چو بود اندر دلم کمتر فزودی کاشکی آزمودم درد و داغ عشق باری صد هزار همچو من معشوقه یک ره آزمودی کاشکی نغنویدم زان خیالش را نمی بینم به خواب دید...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکی یا چو بود اندر دلم کمتر فزودی کاشکی آزمودم درد و داغ عشق باری صد هزار همچو من معشوقه یک ره آزمودی کاشکی نغنویدم زان خیالش را نمی بینم به خواب دید...
سخت زیبا می روی یک بارگی در تو حیران می شود نظارگی این چنین رخ با پری باید نمود تا بیاموزد پری رخسارگی هرکه را پیش تو پای از جای رفت زیر بارش برنخیزد بارگی چشم های نیم خوابت سال و ...
روی بپوش ای قمر خانگی تا نکشد عقل به دیوانگی بلعجبی های خیالت ببست چشم خردمندی و فرزانگی با تو بباشم به کدام آبروی یا بگریزم به چه مردانگی با تو برآمیختنم آرزوست وز همه کس وحشت و ب...
بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی به کجا روم ز دستت که نمی دهی مجالی نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی چه غم اوفتاده ای را که تواند احتیالی همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد اگر اح...
ترحم ذلتی یا ذا المعالی و واصلنی اذا شوشت حالی ألا یا ناعس الطرفین سکریٰ سل السهران عن طول اللیالی ندارم چون تو در عالم دگر دوست اگرچه دوستی دشمن فعالی کمال الحسن فی الدنیا مصون کم...
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی الا بر آن که دارد با دلبری وصالی دانی کدام دولت در وصف می نیاید چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی خرم تنی که محبوب از در فرازش آید چون رزق نیکبختان ب...
مرا تو جان عزیزی و یار محترمی به هر چه حکم کنی بر وجود من حکمی غمت مباد و گزندت مباد و درد مباد که مونس دل و آرام جان و دفع غمی هزار تندی و سختی بکن که سهل بود جفای مثل تو بردن که ...
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی گر پیر مناجات است ور رند خراباتی هر کس قلمی رفته ست بر وی به سرانجامی فردا که خلایق را دیوان جزا باشد هر کس عملی دارد ...
تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی خون عشاق حلال است زهی شوخ حرامی بیم آن است دمادم که چو پروانه بسوزم از تغابن که تو چون شمع چرا شاهد عامی فتنه انگیزی و خون ریزی و خلقی نگرانت ک...
چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی کش یار هم آواز بگیرند به دامی دیشب همه شب دست در آغوش سلامت وامروز همه روز تمنای سلامی آن بوی گل و سنبل و نالیدن بلبل خوش بود دریغا که نکردند دوامی از ...
ای یار ناگزیر که دل در هوای توست جان نیز اگر قبول کنی هم برای توست غوغای عارفان و تمنای عاشقان حرص بهشت نیست که شوق لقای توست گر تاج می دهی غرض ما قبول تو ور تیغ می زنی طلب ما رضای...
پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی دوست ما را و ه...
هر روز باد می برد از بوستان گلی مجروح می کند دل مسکین بلبلی مألوف را به صحبت ابنای روزگار بر جور روزگار بباید تحملی کاین باز مرگ هر که سر از بیضه بر کند همچون کبوترش بدراند به چنگل...
شب فراق که داند که تا سحر چندست مگر کسی که به زندان عشق در بندست گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانندست پیام من که رساند به یار مهرگسل که برشکستی و ما را هنو...
صاحب نظر نباشد در بند نیک نامی خاصان خبر ندارند از گفت و گوی عامی ای نقطه سیاهی بالای خط سبزش خوش دانه ای ولیکن بس بر کنار دامی حور از بهشت بیرون ناید تو از کجایی مه بر زمین نباشد ...
ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی سرگران از خواب و سرمست از شرابت دیدمی روز روشن دست دادی در شب تاریک هجر گر سحرگه روی همچون آفتابت دیدمی گر مرا عشقت به سختی کشت سهل است این قدر کا...
آسوده خاطرم که تو در خاطر منی گر تاج می فرستی و گر تیغ می زنی ای چشم عقل خیره در اوصاف روی تو چون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی شهری به تیغ غمزه خونخوار و لعل لب مجروح می کنی و نمک ...
اگر تو میل محبت کنی و گر نکنی من از تو روی نپیچم که مستحب منی چو سرو در چمنی راست در تصور من چه جای سرو که مانند روح در بدنی به صید عالمیانت کمند حاجت نیست همین بس است که برقع ز رو...
زنده بی دوست خفته در وطنی مثل مرده ایست در کفنی عیش را بی تو عیش نتوان گفت چه بود بی وجود روح تنی تا صبا می رود به بستان ها چون تو سروی نیافت در چمنی و آفتابی خلاف امکان است که برآ...
سروقدی میان انجمنی به که هفتاد سرو در چمنی جهل باشد فراق صحبت دوست به تماشای لاله و سمنی ای که هرگز ندیده ای به جمال جز در آیینه مثل خویشتنی تو که همتای خویشتن بینی لاجرم ننگری به ...
کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی یک نفس از درون من خیمه به در نمی زنی مهرگیاه عهد من تازه تر است هر زمان ور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی کس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درم مق...
من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا ندانند حریفان که تو منظور منی دیگران چون بروند از نظر از دل برون...
ای سرو حدیقه معانی جانی و لطیفه جهانی پیش تو به اتفاق مردن خوشتر که پس از تو زندگانی چشمان تو سحر اولین اند تو فتنه آخرالزمانی چون اسم تو در میان نباشد گویی که به جسم در میانی آن ر...
بر آنم گر تو باز آیی که در پایت کنم جانی و زین کم تر نشاید کرد در پای تو قربانی امید از بخت می دارم بقای عمر چندانی کز ابر لطف باز آید به خاک تشنه بارانی میان عاشق و معشوق اگر باشد...