غزل شمارهٔ ۶۱
پاکیزه روی را که بود پاکدامنی تاریکی از وجود بشوید به روشنی گر شهوت از خیال دماغت به در رود شاهد بود هر آنچه نظر بر وی افکنی ذوق سماع مجلس انست به گوش دل وقتی رسد که گوش طبیعت بیاک...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
پاکیزه روی را که بود پاکدامنی تاریکی از وجود بشوید به روشنی گر شهوت از خیال دماغت به در رود شاهد بود هر آنچه نظر بر وی افکنی ذوق سماع مجلس انست به گوش دل وقتی رسد که گوش طبیعت بیاک...
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده ست یا دیده و بعد از تو به رویی نگریده ست گر مدعیان نقش ببینند پری را دانند که دیوانه چرا جامه دریده ست آن کیست که پیرامن خورشید جمالش از مشک سیه دا...
بنده ام گر به لطف می خوانی حاکمی گر به قهر می رانی کس نشاید که بر تو بگزینند که تو صورت به کس نمی مانی ندهیمت به هر که در عالم ور تو ما را به هیچ نستانی گفتم این درد عشق پنهان را ب...
بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی به غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی دم عیسیست پنداری نسیم باد نوروزی که خاک مرده باز آید در او روحی و ریحانی به جولان و خرامیدن در آمد سرو...
جمعی که تو در میان ایشانی زآن جمع به در بود پریشانی ای ذات شریف و شخص روحانی آرام دلی و مرهم جانی خرم تن آن که با تو پیوندد وآن حلقه که در میان ایشانی من نیز به خدمتت کمر بندم باشد...
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی دودم به سر برآمد زین آتش نهانی شیراز در نبسته ست از کاروان ولیکن ما را نمی گشایند از قید مهربانی اشتر که اختیارش در دست خود نباشد می بایدش کشیدن بار...
کبر یک سو نه اگر شاهد درویشانی دیو خوش طبع به از حور گره پیشانی آرزو می کندم با تو دمی در بستان یا به هر گوشه که باشد که تو خود بستانی با من کشته هجران نفسی خوش بنشین تا مگر زنده ش...
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی مرا مپرس که چونی به هر صفت که ...
نگویم آب و گل است آن وجود روحانی بدین کمال نباشد جمال انسانی اگر تو آب و گلی همچنان که سایر خلق گل بهشت مخمر به آب حیوانی به هر چه خوبتر اندر جهان نظر کردم که گویمش به تو ماند تو خ...
نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی که به دوستان یک دل سر دست برفشانی دلم از تو چون برنجد که به وهم در نگنجد که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو که ب...
همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند همه اسم اند و تو جسمی همه جسم اند و تو جانی تو مگر پرده بپوشی و کست ...
چرا به سرکشی از من عنان بگردانی مکن که بیخودم اندر جهان بگردانی ز دست عشق تو یک روز دین بگردانم چه گردد ار دل نامهربان بگردانی گر اتفاق نیفتد قدم که رنجه کنی به ذکر ما چه شود گر زب...
اگر لذت ترک لذت بدانی دگر شهوت نفس لذت نخوانی هزاران در از خلق بر خود ببندی گرت باز باشد دری آسمانی سفرهای علوي کند مرغ جانت گر از چنبر آز بازش پرانی ولیکن تو را صبر عنقا نباشد که ...
ای لعبت خندان لب لعلت که مزیده ست وی باغ لطافت به رویت که گزیده ست زیباتر از این صید همه عمر نکرده ست شیرین تر از این خربزه هرگز نبریده ست ای خضر حلالت نکنم چشمه حیوان دانی که سکند...
فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی فیروز روز آن که تو بر وی گذر کنی آزاد بنده ای که بود در رکاب تو خرم ولایتی که تو آن جا سفر کنی دیگر نبات را نخرد مشتری به هیچ یک بار اگر تبسم همچون ...
سرو ایستاده به چو تو رفتار می کنی طوطی خموش به چو تو گفتار می کنی کس دل به اختیار به مهرت نمی دهد دامی نهاده ای که گرفتار می کنی تو خود چه فتنه ای که به چشمان ترک مست تاراج عقل مرد...
چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی چون که به بخت ما رسد این همه ناز می کنی ای که نیآزموده ای صورت حال بی دلان عشق حقیقت است اگر حمل مجاز می کنی ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرو در ...
دیدار می نمایی و پرهیز می کنی بازار خویش و آتش ما تیز می کنی گر خون دل خوری فرح افزای می خوری ور قصد جان کنی طرب انگیز می کنی بر تلخ عیشی من اگر خنده آیدت شاید که خنده شکرآمیز می ک...
روزی به زنخدانت گفتم به سیمینی گفت ار نظری داری ما را به از این بینی خورشید و گلت خوانم هم ترک ادب باشد چرخ مه و خورشیدی باغ گل و نسرینی حاجت به نگاریدن نبود رخ زیبا را تو ماه پری ...
شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی غنیمت است چنین شب که دوستان بینی به شرط آن که منت بنده وار در خدمت بایستم تو خداوندوار بنشینی میان ما و شما عهد در ازل رفته ست هزار سال برآید هم...
امروز چنانی ای پری روی کز ماه به حسن می بری گوی می آیی و در پی تو عشاق دیوانه شده دوان به هر سوی اینک من و زنگیان کافر وان ملعب لعبتان جادوی آورده ز غمزه سحر در چشم در داده ز فتنه ...
خواهم اندر پایش افتادن چو گوی ور به چوگانم زند هیچش مگوی بر سر عشاق طوفان گو ببار در ره مشتاق پیکان گو بروی گر به داغت می کند فرمان ببر ور به دردت می کشد درمان مجوی ناودان چشم رنجو...
تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی تا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی صد نعره همی آیدم از هر بن مویی خود در دل سنگین تو نگرفت سر موی بر یاد بناگوش تو بر باد دهم جان تا باد مگر ...
گل است آن یا سمن یا ماه یا روی شب است آن یا شبه یا مشک یا موی لبت دانم که یاقوت است و تن سیم نمی دانم دلت سنگ است یا روی نپندارم که در بستان فردوس بروید چون تو سروی بر لب جوی چه شی...