غزل شمارهٔ ۶۰۲
بنامیزد چه رویست این که حیرانند ازو حوران چنین شیرین نباشد در سپاه خسرو توران دلم نزدیک آن آمد که از درد تو خون گردد ولی پوشیده میدارم نشان دردش از دوران بخندی چون مرا بینی که خون ...

بنامیزد چه رویست این که حیرانند ازو حوران چنین شیرین نباشد در سپاه خسرو توران دلم نزدیک آن آمد که از درد تو خون گردد ولی پوشیده میدارم نشان دردش از دوران بخندی چون مرا بینی که خون ...
کیست آن مه که می رود نازان عاشقان در پیش سراندازان پای وصلش ز سوی ما کوتاه دست هجرش به جان ما یازان حلقهای دو زلف چون رسنش چنبر گردن سر افرازان بر سر چار سوی دل مشهور کمر او ز کیسه...
ای کس ما چون شدی باز مطیع کسان بی خبریم از لبت هم خبری می رسان نیست مجال گذر بر سر کویت ز بس ولوله اهل عشق دبدبه حارسان در دل بی دانشان مهر تو دانی که چیست مصحف و دست یهود گوهر و پ...
ای پیک نامه بر خبر او به ما رسان بویی ز کوی صدق به اهل صفا رسان بیگانه را خبر مده از حال این سخن زان آشنا بیار و بدین آشنا رسان جای حدیث او دل آشفته منست بشنو حدیثش و چو شنیدی به ج...
ای صبا حال من بدو برسان نه چنان سرسری نکو برسان سخن من نه بیش گوی و نه کم آنچه من گویمت بگو برسان به زبان کسش مده پیغام خود سخن گوی و روبرو برسان نامه با خودنگاه دار و چو او با تو ...
این دلبران که می کشدم چشم مستشان کس را خبر نشد که چه دیدم ز دستشان بر ما در بلا و غم و غصه بر گشاد آن کس که نقش زلف و لب و چهره بستشان در خون کنند چون بنماییم حال دل گویند نیستمان ...
شب قدرست و روز عید زلف و روی این ترکان نمی باشد دل ما را شکیب از روی این ترکان به چشم روزه داران از کنار بام هر شامی هلال عید را ماند خم ابروی این ترکان پلنگان را چو آهو گیرد از رو...
تا برگذشت پیشم باز آن پری خرامان نقش مرا فرو شست از لوح نیک نامان ای همرهان به منزل گر بازگشت باشد با قوم ما بگویید احوال دل به دامان زین پیش جمع بودم و اکنون نمی گذارد دستم به کار...
اشک ما آبیست روشن در هوات خود به چشم اندر نیامد اشک مات در طوافت سعی خواهم کرد از آنک سعی ها کردست گردون در صفات خون من ریزی و دل گیری نوا بینوایی به دلم را از نوات ای خط سبزت برات...
کأس می در دست و کوس عشق بر بامستمان چون بود انکار با می خواره و با مستمان زود جام زهد خود بر سنگ شیدایی زند گر بنوشد صوفی آن صافی که در جا مستمان آنکه میخواهد که ما را سر بگرداند ز...
قصه یار سبک روح نگفتم به گرانان که چنین حال نشاید که بگویند به آنان ای که جان خواسته ای از من بیدل بفرستم جان چه چیزست که زودش نفرستند به جانان جان به تن باز رود کشته شمشیر غمت را ...
به ترک وصل آن تنگ شکر کردن توان نتوان چو او باشد بغیر از او نظر کردن توان نتوان ز سودای کنار او حذر می کردم از اول کنون چون در میان رفتم حذر کردن توان نتوان سرم در دام و تن در قید ...
آن کمان ابرو به تیر انداختن عالمی را صید خواهد ساختن چون کمان در خود کشید اول مرا آخرم خواهد چو تیر انداختن تاختن خواهد گرفتن بی سخن لشکر حسنش به اول تاختن او نمی دانم چه سر دارد و...
تا به کی این بستن و بگسیختن سیر نگشتی تو ز خون ریختن چیست چنین مست شدن وانگهی با من بیچاره بر آویختن بر لب بدخواه زدن آب وصل وز تن من گرد بر انگیختن سیم تنا خوش عملی نیست این دل ز ...
ترا رسد گره مشک بر قمر بستن به گاه شیوه گری لعل بر شکر بستن کمر به کشتن ما گر ببسته ای سهلست بیا که حلقه بکوبیم ازین کمر بستن مرا که روی تو باید چه کار باد گری چو پای درد کند شرط ن...
امشب ز هجر یار بخواهم گریستن زارم ز عشق و زار بخواهم گریستن نالیده ام هزار شب از هجر و بعد ازین هر شب هزار بار بخواهم گریستن گو روی من نگار شو از خون دل که من بی روی آن نگار بخواهم...
سهل باشد روزه از نانی و آبی داشتن روزه از روی چنان باشد عذابی داشتن سوختم از روزه هجرانش اندر عید وصل هم به می باید حریفان را شرابی داشتن ایکه خوابت میبرد بنشین که با هم راست نیست ...
چو دل نمی دهد از کوی دوست برگشتن ضرورتست در آن آستان به سر گشتن من از برای چنان آفتاب رخساری چو سایه عار ندارم ز دربدر گشتن چون در میان نتوان کرد دست با شیرین ضرورتست چو فرهاد در ک...
شیرین تر از دلدار من دلدار نتوان یافتن مسکین تر از من عاشقی غم خوار نتوان یافتن در دهر چون من بیدلی سرگشته کم پیدا شود در شهر چون او دلبری عیار نتوان یافتن ما را ملامت گو مکن زین پ...
تا قلندر نشوی راه نیابی به نجات در سیاهی شو اگر می طلبی آب حیات موی بتراش و کفن ساز تنت را از موی تا درین عرصه نگردی تو بهر مویی مات به یلک هر دو جهان را یله کن تا چو یلان نام مردی...
از تو میسر نشد کنار گرفتن پیش تو داند دلم قرار گرفتن کعبه من کوی تست و حج دل من حلقه آن زلف تابدار گرفتن گر ز دل من به گرد غصه برآری از تو نخواهد دلم غبار گرفتن عشق ترا نیک می شمرد...
تا ندانی ز جسم و جان مردن پیش آن رخ کجا توان مردن عاشقی چیست زنده بودن فاش وآنگه از عشق او نهان مردن از برون جهان نشاید مرد در جهان باید از جهان مردن هیچ دانی حیات باقی چیست پیش آن...
بار بربستیم ازین منزل به در باید شدن آب این جا تیره شد جای دگر باید شدن وحشت آباد است این زین جا سبک بیرون رویم گر به پهلو گشت باید ور به سر باید شدن چون نمی بینیم از آن آرام جان ا...
مشنو که از کوی تو من هرگز به در دانم شدن یا خود به جور از پیش تو جایی دگر دانم شدن زان رخ چراغی پیش دار امشب که بر من از غمت شب نیک تاریکست با نور قمر دانم شدن چون خواهم از زلفت کم...