رباعی شمارهٔ ۱۱۴
بگذشت بر آب چشم همچون جویم پنداشت کزو مرحمتی می جویم من قصه خویشتن بدو چون گویم ترکست و به چوگان بزند چون گویم

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
بگذشت بر آب چشم همچون جویم پنداشت کزو مرحمتی می جویم من قصه خویشتن بدو چون گویم ترکست و به چوگان بزند چون گویم
یاران به سماع نای و نی جامه دران ما دیده به جایی متحیر نگران عشق آن منست و لهو از آن دگران من چشم برین کنم شما گوش بر آن
یرلیغ ده ای خسرو خوبان جهان تا پیش قدت چنگ زند سرو روان تا کی برم از دست جفای تو قلان نی شرع محمدست نی یاسه خان
من خاک درش به دیده خواهم رفتن ای خصم بگوی هرچه خواهی گفتن چون پای مگس که در عسل سخت شود چندانکه برانی نتواند رفتن
مه را ز فلک به طرف بام آوردن وز روم کلیسیا به شام آوردن در وقت سحر نماز شام آوردن بتوان نتوان تو را به دام آوردن
در دیده به جای سرمه سوزن دیدن برق آمده و آتش زده خرمن دیدن در قید فرنگ غل به گردن دیدن به زانکه به جای دوست دشمن دیدن
وه وه که قیامت ست این قامت راست با سرو نباشد این لطافت که تو راست شاید که تو دیگر به زیارت نروی تا مرده نگوید که قیامت برخاست
شاها سم اسبت آسمان می سپرد از کید حسود و چشم بد غم نخورد لیکن تو جهان فضل و جود و هنری اسبی نتواند که جهانی ببرد
ای دوست گرفته بر سر ما دشمن یا دوست گزین به دوستی یا دشمن نادیدن دوست گرچه مشکل دردیست آسانتر ازان که بینمش با دشمن
ای دست تو آتش زده در خرمن من تو دست نمی گذاری از دامن من این دست نگارین که به سوزن زده ای هرچند حلال نیست در گردن من
آن لطف که در شمایل اوست ببین وآن خنده همچو پسته در پوست ببین نی نی تو به حسن روی او ره نبری در چشم من آی و صورت دوست ببین
چون جاه و جلال و حسن و رنگ آمد و بو آخر دل آدمی نه سنگست و نه رو آن کس که نه راست طبع باشد نه نکو نه عاشق کس بود نه کس عاشق او
یک روز به اتفاق صحرا من و تو از شهر برون شویم تنها من و تو دانی که من و تو کی به هم خوش باشیم آن وقت که کس نباشد الا من و تو
ما را نه ترنج از تو مرادست نه به تو خود شکری پسته و بادام مده گر نار ز پستان تو که باشد و مه هرگز نبود به از زنخدان تو به
نه سرو توان گفت و نه خورشید و نه ماه آه از تو که در وصف نمی آیی آه هرکس به رهی می رود اندر طلبت گر ره به تو بودی نبدی اینهمه راه
ای کاش نکردمی نگاه از دیده بر دل نزدی عشق تو راه از دیده تقصیر ز دل بود و گناه از دیده آه از دل و صد هزار آه از دیده
ای بی رخ تو چو لاله زارم دیده گرینده چو ابر نوبهارم دیده روزی بینی در آرزوی رخ تو چون اشک چکیده در کنارم دیده
ای مطرب ازان حریف پیغامی ده وین دل شده را به عشوه آرامی ده ای ساقی از آن دور وفا جامی ده ور رشک برد حسود گو جامی ده
سرو از قدت اندازه بالا بردست بحر از دهنت لؤلؤ لالا بردست هر جا که بنفشه ای ببینم گویم مویی ز سرت باد به صحرا بردست
ظلم از دل و دست ملک نیرو ببرد عادل ز زمانه نام نیکو ببرد گر تقویت ملک بری ملک بری ور تو نکنی هر که کند او ببرد
ای راهروان را گذر از کوی تو نه ما بیخبر از عشق و خبر سوی تو نه هر تشنه که از دست تو بستاند آب از دست تو سیر گردد از روی تو نه
هرگز بود آدمی بدین زیبایی یا سرو بدین بلند و خوش بالایی مسکین دل آنکه از برش برخیزی خرم تن آنکه از درش بازآیی
گیرم که به فتوای خردمندی و رای از دایره عقل برون ننهم پای با میل که طبع می کند چتوان کرد عیبست که در من آفریدست خدای
کی دانستم که بیخطا برگردی برگشتی و خون مستمندان خوردی بالله اگر آنکه خط کشتن دارد آن جور پسندد که تو بی خط کردی