داستانِ رایِ هند با ندیم
شهریار گفت شنیدم که رای هند را ندیمی بود هنرپرور و دانش پرست و سخن گزار که هنگام محاوره در در دامن روزگار پیمودی و هر دو ظرف زمان و مکان بظرافت طبع او پر بودی و از سبک روحی و محبوب...

یکی از آثار ارزنده نثر فنی فارسی مرزبان نامه بازنگاشته خامهٔ نویسنده و گوینده و ادیب توانا سعدالدین وراوینی است که در میانهٔ سالهای ۶۱۷ الی ۶۲۲ ه.ق (و پس از دویست و اندی سال که از تاریخ تألیف آن توسط مزربان بن رستم یکی از شاهزادگان طبرستان می گذشت) از گویش طبری به زبان پارسی دری، آراسته به صنایع لفظی و معنوی و اشعار تازی و پارسی و امثال و اخبار، برگردانیده شد. این کتاب از لحاظ شیوه نثر نویسی پیرو سبک نصرالله بن عبدالحمید منشی مترجم کلیله و دمنه از عربی به فارسی است. متن این کتاب به همت آقای سیاوش جعفری از روی تصحیح دکتر خلیل خطیب رهبر در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
شهریار گفت شنیدم که رای هند را ندیمی بود هنرپرور و دانش پرست و سخن گزار که هنگام محاوره در در دامن روزگار پیمودی و هر دو ظرف زمان و مکان بظرافت طبع او پر بودی و از سبک روحی و محبوب...
زیرک گفت شنیدم که خروسی بود جهان گردیده و دام های مکر دریده و بسیار دستان های روباهان دیده و داستان های حیل ایشان شنیده روزی پیرامن دیه به تماشای بوستانی می گشت پیشتر رفت و بر سر ر...
زروی گفت وقتی دیبافروشی ببازار رفت مردی مرغی می فروخت ازو پرسید که این چه مرغست و بچه کار آید گفت این زغنیست که هرچ در خانه بیند با کدخدای بگوید دیبافروش زنی داشت که از دیباچه رخسا...
شاه اردشیر با دانای مهران به خلوتی ساخت و ازو درخواست که خوردنی از پوشیدنی جدا کند و از بهر هر مأکولی و ملبوسی وعایی و جایی مخصوص گرداند دانا ی مهران به گفت بدانک من اجزاء این جهان...
زروی گفت شنیدم که روزی حکیم پیشه ای هنگامه سخن حکمت آمیز گرم کرده بود و از هر نوع فصول می گفت تا به اعتدال اخلاط و ارکان رسید که هرگه که صفرا و سودا و بلغم و خون به مقدار راست و مو...
خرس گفت شنیدم که وقتی ماری از قم بالوان و اشکال مرقم در پایان کوهی خفته بود عقده ذنب بر رأس افکنده تا آفتاب نظرها را از منظر کریه خویش پوشیده دارد چشم باز کرد مارافسای را دید نزدیک...
آزادچهر گفت شنیدم که روزی خسرو بتماشای صحرا بیرون رفت باغبانی را دید مردی پیر سالخورده اگرچ شهرستان وجودش روی بخرابی نهاده بود و آمد شد خبر گیران خبیر از چهار دروازه باز افتاده وسی...
دستور گفت شنیدم که برزیگری بود شبی از شبهای زمستان که مزاج هوا افسرده بود و مفاصل زمین درهم افشرده سیلان از مدامع سبلان منقطع شده و سیل از اطراف عیون بر طبقات زجاجی افتاده و مسام ج...
زروی گفت شنیدم که وقتی مردی درویش و تنگ دست و مقل حال در خانه گربه داشت همیشه گرسنه بودی از بی قوتی قوتش ساقط شده ضعیف و بیمار بیفتاده موشی در گوشه آن خانه از مدتی دیرباز وطن ساخته...
گاوپای گفت شنیدم که وقتی موشی در خانه توانگر ی خانه گرفت و از آنجا دری در انبار برد و راهی به باغ کرد و مدت ها به فراغ دل و نشاط طبع در آنجا زندگانی می کرد و بی غوایل زحمت متعرضان ...
روباه گفت شنیدم که کدخدایی بود درویش تنگ حال ناسازگاری و فظاظت بر خوی او غالب زنی داشت بعفت و رزانت و انواع دیانت آراسته جفتی مرغ ماکیان در خانه داشتند که خایه کردندی موشی در گوشه ...
دادمه گفت شنیدم که مردی در مکتب علمنا منطق الطیر زبان مرغان آموخته بود و زقه طوطیان سراچه عرشی و طاوسان باغچه قدسی خورده با هدهدی آشنایی داشت روزی می گذشت هدهد را بر سر دیواری نشست...
شهریار گفت شنیدم که به زمین بابل رسمی قدیم بود و قاعده ای مستمر که زمام عزل و تولیت پادشاه به دست رعیت بودی هر وقت که یکی از را خواستندی و قرعه اختیار برو افتادی به پادشاهی خویش بن...
دستور گفت شنیدم که وقتی مردی بود جوانمرد پیشه مهمان پذیر عنان گیر کیسه پرداز غریب نواز همه اوصاف حمیده ذات او را لازم بود مگر احسان که متعدی داشتی و همه خصلتی شریف در طبع او خاص بو...
راسو گفت شنیدم که وقتی مردی جامه فروش رزمه ای جامه دربست و بر دوش نهاد تا به دیهی برد فروختن را سواری اتفاقا با او همراه افتاد مرد از کشیدن پشتواره به ستوه آمد و خستگی در او اثر کر...
ملک زاده گفت شنیدم که شیری بود به کم آزاری و پرهیزگاری از جمله سباع وضواری متمیز و از تعرض ضعاف حیوانات متحرز و بر همه ملک و فرمان ده در بیشه متوطن که گفتی پیوند درختان او از شاخسا...
ملک زاده گفت در عهود مقدم و دهور متقادم دیوان که اکنون روی در پرده تواری کشیده اند و از دیدهای ظاهربین محجوب گشته آشکارا میگردیدند و با آدمیان از راه مخالطت و آمیزش در می پیوستند و...
ملک زاده گفت شنیدم که شبانی بود گله گوسفند داشت تیسی را زروی نام بپیش آهنگی گله مرتب گردانید شراستی و شوخیی بافراط بر خوی او غالب بود هر روز بزخم سروی گوسفندی را افگار کردی و بره و...
ملک زاده گفت شنیدم که شیری بود پرهیزگار و حلال خوار و خویشتن دار و متورع بلباس تعزز و تقوی متدرع باطنی مترشح از خصایص حلم و کم آزاری و ظاهری متوشح بوقع شکوه شهریاری آتش هیبت و آب ر...
ملک زاده گفت آورده اند که به زمینی که موطن پیلان و معدن گوهر ایشان است پیلی پدید آمد عظیم هیکل جسیم پیکر مهیب منظر که فلک در دور حمایلی خویش چنان هیکلی ندیده بود و روزگار زیر این ح...
ملک زاده گفت شنیدم که در حدود آذربیجان کوهیست ببلند نامی و انواع نبات و نوامی مشهور اجناس وحوش و طیور از فضای هوا و عرصه هامون در معاطف دامن او خزیده و گریبان از دست غریم حوادث درک...
ملک زاده گفت شنیدم که شاه اردشیر که بر قدماء ملوک و عظماء سلاطین بخصایص عدل و احسان متقدم بود و مادر روزگار بفرزانگی او فرزندی نزاد دختری داشت چنان پاکیزه پیکر که هرک در بشره او نگ...
ملک زاده گفت آورده اند که ملکی بود که از ملوک سلف شش فرزند خلف داشت همه بسماحت طبع و سجاحت خلق و نباهت قدر و نزاهت عرض مذکور و موصوف لیکن فرزند مهمترین که باقعه القوم و واسطه العقد...
اکنون می باید دانست محققان راست گوی را نه متأملان عیب جوی را و تأمل العیب عیب که این دفاتر که در عجم ساخته اند بیشتر فخاصه کلیله اساسیست بر یک سیاق نهاده و سخنی بر یک مساق رانده و ...