غزل شمارهٔ ۳۱۱
وفاق تخم ثباتی نکاشت در دل و دین ها به حکم یأس دمیدیم از این فسرده زمین ها چو غنچه در پس زانوی انتظار جدایی نشسته در چمن ما هزار رنگ کمین ها در این زمانه سر نخوتی کشیده به هرسو ز ن
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
وفاق تخم ثباتی نکاشت در دل و دین ها به حکم یأس دمیدیم از این فسرده زمین ها چو غنچه در پس زانوی انتظار جدایی نشسته در چمن ما هزار رنگ کمین ها در این زمانه سر نخوتی کشیده به هرسو ز ن
ای رسته ز گلزارت آن نرگس جادوها صاد قلم تقدیر با مصرع ابروها نتوان به دل عشاق افسون رهایی خواند زین سلسله آزادند زنجیر ی گیسوها نیرنگ طلب ما را این دربدری آموخت قمری به سر سرو است
ای فدای جلوه مستانه ات میخانه ها گرد سرگردیده چشمت خط پیمانه ها سوخت باهم برق بی پروایی عشق غیور خواب چشم شمع و بالین پر پروانه ها گردباد ایجادکرد آخر به صحرای جنون بر هوا پیچیدن م
چیده است لاف خلق به چیدن ترانه ها بر خشت ذره منظر خورشید خانه ها زین بزم عالمی غم راحت به خاک برد آب محیط رفت به گردکرانه ها نشو نمای کشت تعلق ندامت است جز ناله نیست ریشه زنجیر دان
ای موج زن بهار خیالت ز سینه ها جوش پری نشسته برون ز آبگینه ها جور تو پنبه کار گلستان داغ دل تیغت زبان ده دهن زخم سینه ها سودایی تو با گهر تاج خسروان جوید ز جوش آبله پا قرینه ها از