بخش ۳۵ - رسیدن نامهٔ لیلی به مجنون
روزی و چه روز عالم افروز روشن همه چشمی از چنان روز صبحش ز بهشت بردمیده بادش نفس مسیح دیده آن بخت که کار ازو شود راست آن روز به دست راست برخاست دولت ز عتاب سیر گشته بخت آمده گرچه دی...

حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه متولد شد. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهرهای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار میآمده است. مهمترین اثر وی «پنج گنج» یا «خمسه» است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.
روزی و چه روز عالم افروز روشن همه چشمی از چنان روز صبحش ز بهشت بردمیده بادش نفس مسیح دیده آن بخت که کار ازو شود راست آن روز به دست راست برخاست دولت ز عتاب سیر گشته بخت آمده گرچه دی...
بیا ساقی آن شیر شنگرف گون که عکسش درآرد به سیماب خون به من ده که سیماب خون گشته ام به سیماب خون ناخنی رشته ام برآنم من ای همت صبح خیز که موج سخن را کنم ریز ریز به زرین سخن گوهر آرم...
اولین شخص گفت با بهرام کای شده دشمن تو دشمن کام راست روشن به زخم های درشت در شکنجه برادرم را کشت وانچه بود از معاش و مرکب و چیز همه بستد حیات و حشمت نیز هرکس از خوبی و جوانی او سوخ...
مغنی مدار از غنا دست باز که این کار بی ساز ناید به ساز کسی را که این ساز یاری کند طرب با دلش سازگاری کند خوشا نزهت باغ در نوبهار جوان گشته هم روز و هم روزگار بنفشه طلایه کنان گرد ب...
چو دهقان دانه در گل پاک ریزد ز گل گر دانه خیزد پاک خیزد چو گوهر پاک دارد مردم پاک کی آلوده شود در دامن خاک مهین بانو که پاکی در گهر داشت ز حال خسرو و شیرین خبر داشت در اندیشید از آ...
مغنی دل تنگ را چاره نیست بجز ساز کان هست و بیغاره نیست دماغ مرا کز غم آمد به جوش به ابریشم ساز کن حلقه گوش چو در خانه خویش رفت آفتاب ز گرمی شد اندام شیران کباب تبش های با حوری از د...
ای ز شب وصل گرانمایه تر وز علم صبح سبک سایه تر سایه صفت چند نشینی به غم خیز که بر پای نکو تر علم چون ملکان عزم شد آمد کنند نقل بنه پیشتر از خود کنند گر ملکی عزم ره آغاز کن زین به ن...
بود اول آن خجسته پرگار نام ملکی که نیستش یار دانای نهان و آشکارا کو داد گهر به سنگ خارا دارای سپهر و اخترانش دارنده نعش و دخترانش بینا کن دل به آشنایی روز آور شب به روشنایی سیراب ک...
چون زمین از گلیم گرد آلود سایه گل بر آفتاب اندود شه درین خشت خانه خاکی خشت نمناک شد ز غمناکی راه می جست بر مصالح کار تا ز گل چون برد درشتی خار درجفای جهان نظاره کنان مصلحت را به عد...
بیا ساقی آن می که ناز آورد جوانی دهد عمر باز آورد به من ده که این هر دو گم کرده ام قناعت به خوناب خم کرده ام کسی کاو در نیک نامی زند در این حلقه لاف غلامی زند به نیکی چنان پرورد نا...
صراف سخن به لفظ چون زر در رشته چنین کشید گوهر کز نقد کنان حال مجنون پیری سره بود خال مجنون صاحب هنری حلال زاده هم خاسته و هم اوفتاده در نام سلیم عامری بود در چاره گری چو سامری بود ...
مغنی بساز از دم جان فزای کلیدی که شد گنج گوهر گشای برین در مگر چون کلید آوری ازو گنج گوهر پدید آوری چو میوه رسیده شود شاخ را کدیور فرامش کند کاخ را ز بس میوه باغ آراسته زمین محتشم ...
مسجدی یی بسته آفات شد معتکف کوی خرابات شد می به دهن برد و چو می می گریست کای من بیچاره مرا چاره چیست مرغ هوا هوی در دلم آرام کرد دانه تسبیح مرا دام کرد کعبه مرا رهزن اوقات بود خانه...
بیا ساقی از می دلم تازه کن در این ره صبوری به اندازه کن چراغ دلم یافت بی روغنی به می ده چراغ مرا روشنی چو روز سپید از شب زاغ رنگ برآمد چو کافور از اقصای زنگ فروزنده روزی چو فردوس پ...
چو پیر سبزپوش آسمانی ز سبزه برکشد بیخ جوانی جوانان را و پیران را دگر بار به سرسبزی در آرد سرخ گل زار گل از گل تخت کاوسی بر آرد بنفشه پر طاووسی بر آرد بسا مرغا که عشق آوازه گردد بسا...
لعل پیوند این علاقه در کز گهر کرد گوش گیتی پر گفت چون هفت گنبد از می و جام آن صدا باز داد با بهرام عقل در گنبد دماغ سرش داد ازین گنبد روان خبرش کز صنم خانه های گنبد خاک دور شو کز ت...
چون فروزنده شد به عکس و عیار نقد این گنجه خیز رومی کار نام شاهنشهی برو بستم کاب گیرد ز نقش او دستم شاه رومی قبای چینی تاج جزیتش داده چین و روم خراج یافته از ره اصول و فروع بخت ایشو...
مادر چو ز دور در پسر دید الماس شکسته در جگر دید دید آن گل سرخ زرد گشته وآن آینه زنگ خورد گشته اندام تنش شکسته شد خرد ز اندیشه او به دست و پا مرد گه شست به آب دیده رویش گه کرد به شا...
بیا ساقی آن جام کیخسروی که نورش دهد دیدگان را نوی لبالب کن از باده خوشگوار بنه پیش کیخسرو روزگار شها شهریارا جهان داورا فلک پایگه مشتری پیکرا کجا بزم کیخسرو و رخت او سکندر که شد بر...
ملک عزم تماشا کرد روزی نظرگاهش چو شیرین دل فروزی کسی را کآن چنان دل خواه باشد همه جایی تماشاگاه باشد ز سبزه یافتند آرام گاهی که جز سوسن نرست از وی گیاهی در آن صحن بهشتی جای کردند م...
ای فلک آهسته تر این دور چند وی زمی آسوده تر این جور چند از پس هر شامگهی چاشتی ست آخر برداشت فرو داشتی ست در طبقات زمی افکنده بیم زلزلة الساعة شيی عظیم شیفتن خاک سیاست نمود حلقه زنج...
مغنی تویی مرغ ساعت شناس بگو تا ز شب چندی رفتست پاس چو دیر آمد آواز مرغان به گوش از آن مرغ سغدی برآور خروش چو باد خزانی درآمد به دشت دگرگونه شد باغ را سرگذشت از آن باد برباد شد رخت ...
چون شاه سوار چرخ گردان میدان بستد ز هم نبردان خورشید ز بیم اهل آفاق قرابه می نهاد بر طاق صبح از سر شورشی که انگیخت قرابه شکست و می برون ریخت مجنون به همان قصیده خوانی می زد دهل جری...
فروزنده شبی روشن تر از روز جهان روشن به مهتاب شب افروز شبی باد مسیحا در دماغش نه آن بادی که بنشاند چراغش ز تاریکی در آن شب یک نشان بود که آب زندگی در وی نهان بود سوادی نه بر آن شب ...