شمارهٔ ۱۴۲ - مست و هشیار
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست گفت می باید تو را تا خانه قاض
۱۸۱ شعر از پروین اعتصامی
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست گفت می باید تو را تا خانه قاض
دید موری طاسک لغزنده ای از سر تحقیر زد لبخنده ای کاین ره از بیرون همه پیچ و خم است وز درون تاریکی و دود و دم است فصل باران است و برف و سیل و باد ناگه این دیوار خواهد اوفتاد ای که د
شنیده اید میان دو قطره خون چه گذشت گه مناظره یک روز بر سر گذری یکی بگفت به آن دیگری تو خون که ای من اوفتاده ام اینجا ز دست تاجوری بگفت من بچکیدم ز پای خارکنی ز رنج خار که رفتش بپا
با مور گفت مار سحرگه بمرغزار کاز ضعف و بیخودی تو چنین خردی و نزار همچون تو ناتوان نشنیدم بهیچ جا هر چند دیده ام چو تو جنبندگان هزار غافل چرا روی که کشندت چو غافلان پشت از چه خم کنی