قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷ - در ستایش شمسالدین حسین علکانی
ای محافل را به دیدار تو زین طاعتت بر هوشمندان فرض عین آسمان در زیر پای همتت بر زمین مالنده فرق فرقدین از مقامات تا ثریا همچنان کز ثریا تا ثری فرقست و بین ای نهاده پای رفعت بر فلک و...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
ای محافل را به دیدار تو زین طاعتت بر هوشمندان فرض عین آسمان در زیر پای همتت بر زمین مالنده فرق فرقدین از مقامات تا ثریا همچنان کز ثریا تا ثری فرقست و بین ای نهاده پای رفعت بر فلک و...
تبارک الله از آن نقشبند ماء مهین که نقش روی تو بستست و چشم و زلف و جبین چنانکه در نظری در صفت نمی آیی منت چه وصف بگویم تو خود در آینه بین مه از فروغ تو بر آسمان نمی تابد چه جای ماه...
ای بیش از آنکه در قلم آید ثنای تو واجب بر اهل مشرق و مغرب دعای تو درویش و پادشاه ندانم درین زمان الا به زیر سایه همچون همای تو نوشین روان و حاتم طایی که بوده اند هرگز نبوده اند به ...
علم دولت نوروز به صحرا برخاست زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست بر عروسان چمن بست صبا هر گهری که به غواصی ابر از دل دریا برخاست تا رباید کله قاقم برف از سر کوه یزک تابش خورشید به یغما ...
در بهشت گشادند در جهان ناگاه خدا به چشم عنایت به خلق کرد نگاه امید بسته برآمد صباح خیر دمید به دور دولت سلجوقشاه سلغرشاه چو ماهروی مسافر که بامداد پگاه درآید از در امیدوار چشم به ر...
ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روزه دریابی تا کی این باد کبر و آتش خشم شرم بادت که قطره آبی کهل گشتی و همچنان طفلی شیخ بودی و همچنان شابی تو به بازی نشسته و ز چپ و راست می ...
به نوبت اند ملوک اندرین سپنج سرای کنون که نوبت تست ای ملک به عدل گرای چه دوستی کند ایام اندک اندک بخش که بار بازپسین دشمنیست جمله ربای چه مایه بر سر این ملک سروران بودند چو دور عمر...
چه دعا گویمت ای سایه میمون همای یارب این سایه بسی بر سر اسلام بپای جود پیدا و وجود از نظر خلق نهان نام در عالم و خود در کنف ستر خدای در سراپرده عصمت به عبادت مشغول پادشاهان متوقف ب...
به خرمی و به خیر آمدی و آزادی که از صروف زمان در امان حق بادی به اتفاق همایون و طلعت میمون دری ز شادی بر روی خلق بگشادی به هر مقام که پای مبارکت برسد زمانه را نرسد دست جور و بیدادی...
ای نفس اگر به دیده تحقیق بنگری درویشی اختیار کنی بر توانگری ای پادشاه شهر چو وقتت فرا رسد تو نیز با گدای محله ات برابری گر پنج نوبتت به در قصر می زنند نوبت به دیگری بگذاری و بگذری ...
بزن که قوت بازوی سلطنت داری که دست همت مردانت می دهد یاری جهان گشای و عدو بند و ملک بخش و ستان که در حمایت صاحبدلان بسیاری گرت به شب نبدی سر بر آستانه حق کیت به روز میسر شدی جهاندا...
گرین خیال محقق شود به بیداری که روی عزم همایون ازین طرف داری خدای را که تواند گزارد شکر و سپاس یکی منم که به مدحش کنم شکرباری ندید دشمن بی طالع آنچه از حق خواست که یار با سر لطف آم...
وجودم به تنگ آمد از جور تنگی شدم در سفر روزگاری درنگی جهان زیر پی چون سکندر بریدم چو یأجوج بگذشتم از سد سنگی برون جستم از تنگ ترکان چو دیدم جهان در هم افتاده چون موی زنگی چو باز آم...
دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی زنهار بد مکن که نکردست عاقلی این پنج روزه مهلت ایام آدمی آزار مردمان نکند جز مغفلی باری نظر به خاک عزیزان رفته کن تا مجمل وجود ببینی مفصلی آن پنجه کم...
هر آن نصیبه که پیش از وجود ننهادست هر آن که در طلبش سعی می کند بادست سر قبول بباید نهاد و گردن طوع که هرچه حاکم عادل کند نه بیدادست کلید فتح اقالیم در خزاین اوست کسی به قوت بازوی خ...
دریغ روز جوانی و عهد برنایی نشاط کودکی و عیش خویشتن رایی سر فروتنی انداخت پیریم در پیش پس از غرور جوانی و دست بالایی دریغ بازوی سرپنجگی که برپیچد ستیز دور فلک ساعد توانایی زهی زمان...
شبی و شمعی و گوینده ای و زیبایی ندارم از همه عالم دگر تمنایی فرشته رشک برد بر جمال مجلس من گر التفات کند چون تو مجلس آرایی نه وامقی چو من اندر جهان به دست آید اسیر قید محبت نه چون ...
ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست مرد دانا به جهان داشتن ارزانی نیست خفتگان را چه خبر زمزمه مرغ سحر حیوان را خبر از عالم انسانی نیست داروی تربیت از پیر طریقت بستان کادمی را بتر از ع...
خوش است عمر دریغا که جاودانی نیست پس اعتماد بر این پنج روز فانی نیست درخت قد صنوبر خرام انسان را مدام رونق نوباوه جوانی نیست گلیست خرم و خندان و تازه و خوشبوی ولیک امید ثباتش چنان ...
بناز ای خداوند اقبال سرمد به بخت همایون و تخت ممهد مغیث زمان ناصر اهل ایمان گزین احد یاور دین احمد خداوند فرمان ملک سلیمان شهنشاه عادل اتابک محمد ز سعد ابوبکر تا سعد زنگی پدر بر پد...
متیٰ حللت بشیراز یا نسیم الصبح خذ الکتاب و بلغ سلامی الأحباب اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیست همی کنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب
تو آن نه ای که به جور از تو روی برپیچند گناه تست و من استاده ام به استغفار مرا غبار تو هرگز اثر کند در دل که خاکپای توام خاک را چه غم ز غبار
بس ای غلام بدیع الجمال شیرین کار که سوز عشق تو انداخت در جهان آتش به نفط گنده چه حاجت که بر دهان گیری تو را خود از لب لعلست در دهان آتش
آن پریروی که از مرد و زن و پیر و جوان هر که بینی دم صاحبنظری می زندش آستینم زد و از هوش برفتم در حال راست گفتند که دیوانه پری می زندش