شمارهٔ ۶۶ - ذره
شنیده اید که روزی بچشمه خورشید برفت ذره بشوقی فزون بمهمانی نرفته نیمرهی باد سرنگونش کرد سبک قدم نشده دید بس گرانجانی گهی رونده سحابی گرفت چهره مهر گهی هوا چو یم عشق گشت طوفانی هزار
۱۸۱ شعر از پروین اعتصامی
شنیده اید که روزی بچشمه خورشید برفت ذره بشوقی فزون بمهمانی نرفته نیمرهی باد سرنگونش کرد سبک قدم نشده دید بس گرانجانی گهی رونده سحابی گرفت چهره مهر گهی هوا چو یم عشق گشت طوفانی هزار
در آنساعت که چشم روز میخفت شنیدم ذره با خفاش میگفت که ای تاریک رای این گمرهی چیست چرا با آفتابت الفتی نیست اگر ماهیم و گر روشن سهیلیم تمام این شمع هستی را طفیلیم اگر گل رست و گر یا
ای که عمریست راه پیمایی بسوی دیده هم ز دل راهی است لیک آنگونه ره که قافله اش ساعتی اشکی و دمی آهی است منزلش آرزویی و شوقی است جرسش ناله شبانگاهی است ای که هر درگهیت سجده گهست در دل
گفت سوزن با رفوگر وقت شام شب شد و آخر نشد کارت تمام روز و شب بیهوده سوزن میزنی هر دمی صد زخم بر من میزنی من ز خون رنگین شدم در مشت تو بسکه خون میریزد از انگشت تو زینهمه نخهای کوتاه
کبوتر بچه ای با شوق پرواز بجریت کرد روزی بال و پر باز پرید از شاخکی بر شاخساری گذشت از بامکی بر جو کناری نمودش بسکه دور آن راه نزدیک شدش گیتی به پیش چشم تاریک ز وحشت سست شد بر جای