(۷) حکایت لیث بوسنجه
برون شد لیث بوسنجه به بازار قفایی خورد از ترکی ستمگار یکی گفتش که ای ترک این قفا چیست مگر تو خود نمی دانی که اوکیست فلانست او چو خورشیدی همه نور که وصلش پیش سلطان خوشتر از سور شنید...

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
برون شد لیث بوسنجه به بازار قفایی خورد از ترکی ستمگار یکی گفتش که ای ترک این قفا چیست مگر تو خود نمی دانی که اوکیست فلانست او چو خورشیدی همه نور که وصلش پیش سلطان خوشتر از سور شنید...
مگر معشوق طوسی گرمگاهی چو بی خویشی برون می شد براهی یکی سگ پیش او آمد دران راه ز بی خویشی بزد سنگیش ناگاه سواری سبزجامه دید از دور درآمد از پسش رویی همه نور بزد یک تازیانه سخت بروی...
جهان را پادشاهی پاک دین بود که ملک عالمش زیر نگین بود نبودش در همه عالم نظیری که بودش از همه عالم گزیری سواد ملکش از مه تا به ماهی ز شرقش تا به غربش پادشاهی حکیمانی که پیش شاه بودن...
یکی زیبا پسر مهروی بوده ست که مشک از موی او یک موی بوده ست سر زلفش که دالی داشت در سر نبود آن دال جز دال علی الشر به رخ در آینه مه در نظر داشت به لب با لعل دستی در کمر داشت چو پیوس...
یکی گبری که بودی پیر نامش که جدی بود در گبری تمامش یکی پل او زمال خویشتن کرد مسافر را محب از جان و تن کرد مگر سلطان دین محمود یک روز بدان پل در رسید از راه پیروز یکی شایسته پل از س...
مگر یک روز می شد یوسف پاک زلیخا را نشسته دید بر خاک شده پوشیده از چشمش جهانی ولی پوشیده چشم خاکدانی به بیماری و درویشی گرفتار ز صد گونه به بی خویشی گرفتار بهردم صد تأسف بیش خورده غ...
چنین گفته ست آن داننده پاک که هر کو در مقامر خانه خاک چنان در پاک بازی سر بر افراخت که هرچش بود با یک دیده در باخت گرفته توبه کرد و نیز نشکست نه بر بیهوده چشمی داد از دست بتوبه گرچ...
چنین کردند اصحاب ولایت ز لفظ جعفر صادق روایت که ویرانیست این دنیای مردار وزو ویران ترست آن دل بصد بار که او ویرانه دنیا گزیند که تا در مسند دنیا نشیند ولیکن هست عقبی جای معمور وزو ...
بزرگی گفت ازل همچون کمان است هزاران تیر هر دم زو روان است ز دیگر سو ابد آماج گاهی نه زین سو و نه زان امکان راهی همی هر تیر کآید از کمان راست عنایت بود تیر انداز را خواست ولی هر تیر...
شبی در خواب دید آن مرد مشتاق که بس گریانستی بوبکر وراق بدو گفتا که ای مرد خدایی بدین زاری چنین گریان چرایی چنین گفت او که چون گریان نباشم ز پای افتاده سر گردان نباشم که امروزی درین...
پیمبر گفت بس مفسد زنی بود که در دین همچو گل تر دامنی بود مگر می رفت در صحرا براهی پدید آمد میان راه چاهی سگی را دید آنجا ایستاده زبانش از تشنگی بیرون فتاده بشفقت ترک کار خویشتن کرد...
نشسته بود ابراهیم ادهم پس و پیشش غلامان دست بر هم یکی تاج مرصع بر سر او بغلطاقی مغرق در بر او درآمد خضر بی فرمان در ایوان بصورة چون یکی مرد شتربان غلامان را ز بیمش دم فرو شد کسی کو...
چنین گفته ست ابرهیم ادهم که می رفتم بحج دلشاد و خرم چو چشم من بذات العرق افتاد مرقع پوش دیدم مرده هفتاد همه ازگوش و بینی خون گشاده میان رنج و خواری جان بداده چو لختی گرد ایشان در د...
ایاز سیمبر در خواب خوش بود دلش چون دیده یک ساعت بیاسود ببالین آمدش محمود غازی که بود اندر سر او سرفرازی ز خواب خوش نکردش هیچ بیدار هزارش بوسه زد بر هر دو رخسار چو فارغ شد ز کار بوس...
چو از بوزرجمهر افتاد در خشم دل کسری کشیدش میل در چشم معمایی فرستادند از روم که گر آنجا کنند این راز معلوم خراجش می فرستیم واگرنه جفا بیند ز ما چیزی دگر نه حکیمان را بهم بنشاند کسری...
چنین نقلست در اخبار کان روز که برخیزد قیامت وان همه سوز جوانی در میان آید مزین بگرد او هزاران مقرعه زن زهر سو راه می جویند آنگاه جهانی می دهند از بهر او راه بخازن پس خطاب آید ز جبا...
درآمد واسطی را انتباهی بدیوانه ستان در شد بگاهی یکی دیوانه را دید سرمست که گاهی نعره زد گه دست بر دست ز شادی می شدی او سرفکنده میان رقص یعنی بر جهنده به پاسخ واسطی گفت ای زره دور م...
چنین گفتند جمعی هم دیاری ز لفظ بوعلی رودباری که در حمام رفتم من یکی روز جوانی تازه دیدم بس دلفروز برخساره چو ماه آسمان بود به بالا همچو سرو بوستان بود سر زلفش بپای افکنده دیدم بروی...
مگر ابن المبارک بامدادی بره می رفت برفی بود و بادی غلامی دید یک پیراهن او را که می لرزید از سرما تن او را بدو گفتا چرا با خواجه این راز نگویی تا ترا جامه کند ساز غلامک گفت من با خو...
تو نشنیدی که پرسیدند از ماه که تو چه دوست تر داری درین راه چنین گفت او که آن خواهم که خورشید بگیرد تا بود در پرده جاوید همیشه روی خواهم زیر میغش که هم از چشم خود دارم دریغش
یکی عابد نیاسودی ز طاعت نبودی بی عبادت هیچ ساعت شبانروزی عبادت بود کارش بسر شد در عبادت روزگارش بموسی وحی آمد از خداوند که عابد را بگو ای مرد خرسند چه مقصودست از طاعت مدامت که در د...
مگر پوشیده چشمی بود در راه که بگشاده زبان می گفت الله چو نام حق ازو بشنود نوری به پیش او دوید از ناصبوری بدو گفتا تو او را می چه دانی وگر دانی چرا تو زنده مانی بگفت این و چنان بی خ...
جوانی سرو بالا بود چون ماه ز مهر او جهانی گشته گمراه بخود از پیشه او راگازری بود همیشه کاراو خود دلبری بود چو خم دادی سر زلف زره وار میان گازری گشتی سیه دار چو بهر کار میزر بر میان...
مگر یحیی معاذ آن مرد محرم براهی بر دهی بگذشت خرم یکی گفتش که هست این ده دهی خوش زبان بگشاد یحیی همچو آتش کزین خوشتر دل مردیست بالغ که هست او از ده خوش سخت فارغ