شمارهٔ ۲
بی موی تونیست موی کس مویی راست بی روی تو روی دگران روی و ریاست بی موی تو ای موی میان موی که دید بی روی تو در روی زمین روی کراست

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
بی موی تونیست موی کس مویی راست بی روی تو روی دگران روی و ریاست بی موی تو ای موی میان موی که دید بی روی تو در روی زمین روی کراست
لعلت به صواب هیچ کس دم نزند رای شکری با همه عالم نزند وین نادرهتر که چشم تو از شوخی صد تیر زند که چشم بر هم نزند
ای مورچه خط بدمیدی آخر برگرد مهش خط کشیدی آخر گویند که در مه نرسد هرگز مور ای مور به ماه چون رسیدی آخر
چون دیده به روی تو نظر بگشاید از هر مژهای خون جگر بگشاید در صد گره ام ز زلف خم در خم تو تا پسته به یک تنگ شکر بگشاید
ای ماه گشاده کن به وصلت گرهم تا من ز فرو بستگی غم برهم از جانب من میان ما مویی نیست آن موی میان تست من بی گنهم
از درد تو ای ماه دل افروز آخر شب چند آرم چو شمع با روز آخر دل گرچه بسی بسوخت جز با تو نساخت ای بی معنی وفا درآموز آخر
نی در ره تو گرد تو میبینم من نه هیچ کسی مرد تو میبینم من هرجا که به گوشهای درون دلشدهای است ماتم زده درد تو میبینم من
بی چهره تو چشم کرادارم من خون میریزی که خونبها دارم من خونی که بریختی چو بگشادی دست در گردن من کن که روا دارم من
در عشق اگر جان بدهی جان اینست ای بی سر و سامان سرو سامان اینست گر در ره او دل تو دردی دارد آن درد نگه دار که درمان اینست
ما خرقه رسم از سر انداخته ایم سر را بدل خرقه درانداخته ایم هر چیز که سد راه ما خواهد بود گر خود همه جان است برانداخته ایم
گل بین که به غنج و ناز خواهد خندید بر عالم پر مجاز خواهد خندید صد دیده بباید که بر او گرید زار آندم که زغنچه باز خواهد خندید
ای صبح چو امشب تو ز اهل حرمی هندوی توام مباش ترکی عجمی زنهار مدم که در دل آتش دارم آتش گردم گر بدمد صبح دمی
با عشق تو جان خویش در خواهم باخت با گریه بهم خون جگر خواهم باخت گر میگریم چو شمع زیبنده مراست کز هر اشکی سری دگر خواهم باخت
شمع آمد و گفت موسی جمع منم اینک بنگر چو طشت آتش لگنم همچون موسی ز مادر افتاده جدا وانگاه بمانده آتشی در دهنم
پروانه به شمع گفت چند افروزی خوش سوزی اگر سوز ز من آموزی هر لحظه سری دگر برآری در سوز ای شمع برو که سرسری میسوزی
جبریل به پر جان ما پریدست کیست آن که نه از جهان ما پریدست طاوس فلک که مرغ یک دانه ماست او نیز ز آشیان ما پریدست
گر با تو به هم دگر نباشد چه بود یک ذره به سایه در نباشد چه بود جایی که هزار عرش یک سارخک است مشتی سارخک اگرنباشد چه بود
آن بحر که دم به دم فزون میجوشد وز حسرت او هزار خون میجوشد گویی که به نوعی دگر و شکل دگر هر لحظه ز هر ذره برون میجوشد
روزی دو سه خانه در عدم باید داشت روزی دو سه دروجود هم باید داشت اکنون ز وجود و از عدم آزادیم ما ما گشتیم از که غم باید داشت
جمشید به گلخنی در افتاد و برفت در فرع کجا مشبهی افتاده است خورشید به روزنی در افتاد و برفت چون در نگری حقه تهی افتاده است
آن به که زعقل خود جنون یابی باز ور دل طلبی میان خون یابی باز تا یک سر سوزن از تو باقیست هنوز سر رشته این حدیث چون یابی باز
زانگه که بقا روی نمودست مرا هر لحظه تحیری فزودست مرا از بود و نبود من چه سودست مرا چون میبندانم که چه بودست مرا
ای بس که فلک در صف انجم گردد تا یک مردم تمام مردم گردد جان تو کبوتریست پریده ز عرش هرگاه که هادی نشود گم گردد
دل شیوه عشق یک نفس باز نیافت دل خون شد و راه این هوس باز نیافت سرگشته عشق شد که در عالم عشق سررشته عشق هیچ کس باز نیافت