شمارهٔ ۲۰
از عشق خط تو سرنگون میگردم وز خال تو در میان خون میگردم تا روی نمود نقطه خال توام چون پرگاری به سر برون میگردم

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
از عشق خط تو سرنگون میگردم وز خال تو در میان خون میگردم تا روی نمود نقطه خال توام چون پرگاری به سر برون میگردم
زهرم آید شکرستان بی لب تو بگرفت مرا دل از جهان بی لب تو گفتی که تو زود از لب من سیر شوی بس سیر شدم بتا ز جان بی لب تو
بی یاد تو من سرزبان را بزنم بر یاد تو جمله جهان را بزنم تو جان منی ومن از آن میترسم کز بس که جفا کنی تو جان را بزنم
گر قلب نبرد بایدت اینک دل ور عاشق فرد بایدت اینک دل گر کعبه شوق بایدت اینک جان ور قبله درد بایدت اینک دل
عمری به هوس در تک و تاز آمد دل تا محرم راز دلنواز آمد دل پس رفت به پیش باز و جان پاک بباخت انصاف بده که پاکباز آمد دل
در پیش نظر این همه میغم ز چه خاست وین رهگذر تیز چو تیغم ز چه خاست دردا و دریغا که نمیدانم هیچ کاین چندینی درد ودریغم ز چه خاست
از تف دلم می به صباح ای ساقی جوشیده چو گشت شد مباح ای ساقی مستی و مقامری بسی بهتر از آنک بر روی و ریا کنی صلاح ای ساقی
گل گفت ز رخ نقاب باید انداخت جان در خطر عذاب باید انداخت چون در آتش گلاب میباید شد ناکام سپر بر آب باید انداخت
تا کی ز شب دراز گریان گردم در تاریکی چو زلف جانان گردم گر زنگی شب چو صبح خندان گردد من چون زنگی سپید دندان گردم
در راه غم تو جسم و جوهر بنماند ره محو شد و رهرو و رهبر بنماند من راه چگونه گیرم از سرکه چو شمع تا راه به پای برده شد سر بنماند
شمع آتش را گفت که طبعی که تر است در شیب مرا مسوز چون بالا خواست آتش گفتش که هست بالای تو راست گردر شیبت بسوزم آن هم بالاست
آمد دلم و کام روا کرد و برفت از نقل جهان طعم جدا کرد و برفت طعم همه چیزها به تنهایی خورد پس نقل به منکران رها کرد و برفت
ای غیر تو درهمه جهان مویی نه جز روی تو در همه جهان رویی نه از هر سویی که بنگرم در دو جهان آن سوی تویی ولیکن آن سویی نه
بحری که در او دو کون ناپیدا بود او بود و جز او نمایش سودا بود آن قطره که در جستن آن دریا بود چون آنجا شد خود همه عمر آنجا بود
ما روی ز هر دو کون برتافته ایم بس سینه دل به فکر بشکافته ایم از پرده هفتمین دل یعنی جان بیرون ز دو کون عالمی یافته ایم
در فرع کجا مشبهی افتاده است افلاک ز یکدگر فرو آسایند چون در نگری حقه تهی افتاده است یک ره همه از سفر فروآسایند
گر میخواهی که بازیابی این راز بیخود شو و با بیخودی خویش بساز چون بیخودیست اصل هر چیز که هست تو کی یابی چو در خودی جویی باز
امروز منم ذوق خرد نادیده انسی ز وجود نیک و بد نادیده در واقعهای که شرح مینتوان داد هرگز متحیری چو خود نادیده
جانی که به نور حق ندارد امید در عالم اوهام بماند جاوید چون ذره ناچیز بود در سایه چون کودک یک روزه بود در خورشید
رازی که دل من است سرگشته آن وز خون دو دیده گشتم آغشته آن تا کی به سر سوزن فکرت کاوم سری که کسی نیافت سر رشته آن
ای نفس فرو گرفته سر تا سر تو آلوده نجاست منی گوهر تو گر در آتش به عمر ها می سوزی هم بوی منی زند ز خاکستر تو
گر یک دم پاک می برآید از من صد گنج ز خاک می برآید از من ور خود همگی عشق ترا میباشم در حال هلاک می برآید از من
تا کی باشم عاجز و مضطر مانده بادی در دست و خاک بر سر مانده هر روزم اگر هزاردر بگشایند من زانهمه همچو حلقه بر در مانده
با اهل توان قصد معانی کردن با نااهلان خود چه توانی کردن آهنگ عذاب جاودانی کردن با نااهلی ست زندگانی کردن