شمارهٔ ۲۱
هر روز مرا غمی دگر پیش آید کان غم ز غم همه جهان بیش آید گر دل به چنین صبر نه درویش آید تسلیم کند آخر و با خویش آید

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
هر روز مرا غمی دگر پیش آید کان غم ز غم همه جهان بیش آید گر دل به چنین صبر نه درویش آید تسلیم کند آخر و با خویش آید
هر چند ترا محرم اسراری نیست صبری میکن که عمر بسیاری نیست گر همدم مایی و ترا یاری نیست دم درکش و با هیچ کست کاری نیست
وقتی ست که دیده یی به دیدار کنم یک ذره نه اقرار و نه انکار کنم هر نام نکو که حاصل عمر آن است بفروشم و اندر سر این کار کنم
گر میخواهی که وقت خودداری گوش رنجی که به تو رسد مرنج و مخروش گر هر دو جهان چو بحر آید در جوش جمعیت خود به هر دو عالم مفروش
گر خاصه نیی تو عام میباید بود ور پخته نیی تو خام میباید بود در کفر نیی تمام و در ایمان هم در هرچه دری تمام میباید بود
هر دل که زحکم رفته فرسوده شود افسوس که فرسوده بیهوده شود زیرا که هر آنچه بودنی خواهد بود گر جهد کنی ور نکنی بوده شود
بر هر وجهی که بسته اسبابی مرگت کند آگه که کنون در خوابی دستت که ز پیوستن او بیخبری تا از تو نبرند خبر کی یابی
اشکم پس و پیش منزلم بگرفتهست سیلاب بلا آب و گلم بگرفتهست هر لحظه هزار مشکلم بگرفتهست دیرست که از خویش دلم بگرفتهست
چون رفت ز جسم جوهر روشن ما از خار دریغ پر شود گلشن ما بر ما بروند و هیچ کس نشناسد تا زیر زمین چه میرود بر تن ما
از مرگ تو هر دمی دگرگون باشم گه بر سر خاک و گاه در خون باشم روزیت ندیدمی بجان آمدمی چندین گاهت ندیدهام چون باشم
ای عشق توأم در تک و تاب افکنده سودای توأم بی خور و خواب افکنده بی روی تودر مردمک دیده من خون ریزش را سپر بر آب افکنده
گاهی به کمال برتر از خورشیدم گه در نقصان چو ذرهای جاویدم هرگه که به استغناء او مینگرم بیم است که منقطع شود امیدم
جان پیش تو بر میان کمر خواهم داشت هر دم به تو شوق بیشتر خواهم داشت من خاک توام دایم و خاکم بر سر گر سر ز سر خاک تو بر خواهم داشت
محجوبم و از حجاب من آزادی وز صلح من و عتاب من آزادی من با تو حسابها بسی دارم و تو دایم ز من و حساب من آزادی
هم هر ساعت در ره تاریکتری هم هر روزی به دیده باریکتری هرگز چو به وصلش نرسد هیچ کسی چندانکه روی به هیچ نزدیکتری
جانا بگذر به کوی ما یک باری برگیر قدم به سوی ما یک باری در خاک نظر چه میکنی بیهوده آخر بنگر به روی ما یک باری
جانم ز میان جان وفای تو کند دل ترک دو عالم از برای تو کند بر تارک خورشید نهد پای از قدر هرذره که لحظهای هوای تو کند
دوش آمدو ره بر دل و جانم در بست زنار ز زلف دلستانم در بست گفتم که ز زلف دلکشت بخروشم برخاست و به یک شکر زبانم در بست
ای حسن تو درحد کمال افتاده شرح دهنت کار محال افتاده خورشید که در زیر نگین دارد ملک از شرم رخ تو در زوال افتاده
خال تو که جاودان بدو بتوان دید بر روی تو روی جان بدو بتوان دید گر مردمک دیده زیبایی نیست پس چون که همه جهان بدو بتوان دید
چشمت که سبق به دلربایی او راست در خون ریزی کام روایی او راست گر جان خواهد رواست زیرا که لبت صد جان دهدم که جان فزایی او راست
گفتم ز میان جان شوم خاک درش تا بوک بود بر من مسکین گذرش او خود چو ز ناز چشم مینکند باز کی بر من دلسوخته افتد نظرش
تا دل به غمت فرو شد و برنامد زان روز ز دل نشان دیگر نامد در پای تو افشاند همی هرچه که داشت دردا که به جز دریغ با سر نامد
گر دل گویم به پای غم پست افتاد ور جان گویم به عشق سرمست افتاد میشست به خون دیده دل دست ز جان دل نیز چو خون دیده بر دست افتاد