شمارهٔ ۲۱
دردی که مرا در دل بی درمان است یک ذره ز دل کم نشود تا جان است گر درد دل خلق جهان جمع کنند درد دل من یک شبه صد چندان است

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
دردی که مرا در دل بی درمان است یک ذره ز دل کم نشود تا جان است گر درد دل خلق جهان جمع کنند درد دل من یک شبه صد چندان است
شمع است و شراب و ماهتاب ای ساقی شاهد و شراب نیم خواب ای ساقی از خام مگو وین دل پر آتش نیز بر باد مده بیار آب ای ساقی
گل گفت که گه زخم زند صد خارم گه باد به خاک ره فشاند خوارم گه مرد گلابگر بر آتش نهدم آخر من غم کش چه جنایت دارم
ای صبح مدم مخند و مپسند آخر یک روز لب از خنده فرو بند آخر من میگریم که امشبی روز مشو تو بر دم بامداد تا چند آخر
جان بر گره زلف تو آموخته گیر بی روی تو چشم از دو جهان دوخته گیر دل را که چو پروانه به پای افتادست چون شمع اگر بسر برم سوخته گیر
شمع آمد و گفت نیست اینجا جایم تا آمدهام هست به رفتن رایم گرچه بنشانند مرا هر روزی بنشانده هنوز همچنان بر پایم
جمشید یقین شدم ز پیدایی خویش خورشید منور از نکورایی خویش در گوشه غم با دل سودایی خویش بردم سبق از جهان به تنهایی خویش
کس نیست که در دو کون ما دون تونیست مستغرق آن حضرت بی چون تو نیست نی نی تا کی ز کون و حضرت گفتن بیرون تو هرچه هست بیرون تو نیست
هر دل که درین دایره بی سر و پاست در دریاست او ولیک در وی دریاست هر لحظه هزار موج خیزد زین بحر کار آن دارد که بحر بنشیند راست
زان روز که آفتاب حضرت دیدیم ذرات دو کون را به قربت دیدیم وان سیمرغی که عرش در سایه اوست ما در پس کوه قاف قدرت دیدیم
آخر ره دورت به کناری برسد با تو بد و نیک را شماری برسد هرچند که هست بینهایت کاری چون تو برسیدی همه کاری برسد
اول باری پشت به آفاق آور پس روی به خاک کوی عشاق آور گر میخواهی که سود بسیار کنی سرمایه عقل و زیرکی طاق آور
آگاه نیم از دل و جانم که چه بود پی مینبرم علم و عیانم که چه بود این میبینم که مینبینم که چه رفت این میدانم که میندانم که چه بود
جانی که نهفت زنگ دنیی او را روشن نکند صیقل معنی او را هر کز غم دنیی بسر آرد عمری چه بهره بود ز ذوق عقبی او را
شد رنج دلم فره چه تدبیر کنم بگسست مرا زره چه تدبیر کنم دردا که به صد هزار انگشت حیل مینگشاید گره چه تدبیر کنم
ای در غم نان و جامه و آز و نیاز افتاده به بازار جهان در تک و تاز کاری دگرت نیست به جز خوش خفتن گه مزبله پر می کن و گه می پرداز
در عشق رخت علم و خرد باختهام چه علم و خرد که جان خود باختهام در راه تو هرچه داشتم حاصل عمر در باختم و هنوز بد باختهام
روزی نه که دل قصه دمساز نخواند یک شب نه که حرفی ورق راز نخواند چندانکه حساب برگرفتم با خویش چه سود که یک حساب من باز نخواند
من توبه عامی به گناهی نخرم صد باغ چو خلد ش به گیاهی نخرم این رد و قبول خلق و این رسم و رسوم تا جان دارم به برگ کاهی نخرم
تا کی به سخن زبان خروشان داری خود را به صفت چو باده نوشان داری از خلق جهان تا به ابد روی بپوش گر تو سر و پروای خموشان داری
با قوت عشق تو به جان می کوشم با واقعه تو هر زمان می کوشم چون هستی من جمله به تاراج برفت این است عجب که همچنان می کوشم
ای آن که تو یک نفس خوداندیش نیی در پیش همی روی و در پیش نیی بیرون شدهای ز خویش ودر جستن دوست او با تو همیشه و توبا خویش نیی
ای در ره دین و کار کفر آمده سست نه مؤمن اصلی و نه کافر بدرست بر روی و ریا طاعت تو معصیت است با مفسد فاش باش یا زاهد رست
گر مرد حقی مخالف باطل باش بر هیچ مکن قرار و در منزل باش از بندگی خویش گر اندوه کنی باری به خداوندی او خوشدل باش