شمارهٔ ۲۲
تا کی ز غم زیان وسودت آخر در سینه و دل آتش ودودت آخر روزی دو درین گلخن پر غم بودی انگار نبودهای چه بودت آخر

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
تا کی ز غم زیان وسودت آخر در سینه و دل آتش ودودت آخر روزی دو درین گلخن پر غم بودی انگار نبودهای چه بودت آخر
تا کی بینم به هر دمی تیماری تا چند کشم به هر زمانی باری چون عمر شد و ز من نیامد کاری آخر در گیرد این نفس یکباری
بس داغ که چرخ بر دل ریش کشید بس جان که به رای سوختن بیش کشید بس شخص شریف و سینه بی غصه کاین خاک نهنگ در دم خویش کشید
گل بیرخ گلرنگ تو خاریست مرا چشم از غم تو چو چشمه ساریست مرا بیروی تو ای روی به خاک آورده آشفته دلی و روزگاریست مرا
تا کی ریزم ز چشم خون پالا اشک بالای سرم گذشت صد بالا اشک دردی که ز تو در دلم آرام گرفت پرداخته کی شود به صد دریا اشک
ای دل غم جان محنت اندیش ببین سرگشتگی خواجه و درویش ببین یک ذره چو استغناء او نتوان دید بی قدری و کم کاستی خویش ببین
گر دیده به تو راه توانستی کرد دل را ز توآگاه توانستی کرد ای کاش دلم چنانکه دل میخواهد در عشق تو یک آه توانستی کرد
چون باد ز من می گذری چه توان کرد چون خاک رهم می سپری چه توان کرد هرچند که با تو آشنا می گردم هرروز تو بیگانه تری چه توان کرد
گر گنج به تو رسید پنهان میدار ور نه بنشین مصیبت جان میدار گر شادی وصل او به تو مینرسد باری رسدت ماتم هجران میدار
دل به ز تو دمساز نیابد هرگز جان جز ز تو اعزاز نیابد هرگز با جمله خلق اگردرآمیزی تو کس شیوه تو باز نیابد هرگز
چندان که دلم سوی تو بشتابد باز هر دم کاری دگر بر او تابد باز من گم شدهام تو گم نیی زانکه دلم در هر چه نگه کند ترا یابد باز
دوش آمد و گفت حسن دنییست امشب با هم بودن به عیش اولیست امشب خورشید به شب گرفتهای در آغوش شب خوش بادت اگر خوشت نیست امشب
خورشید که چرخ در نکوییش آورد گویی که برای یافه گوییش آورد چون پیش رخ تو لاف نیکویی زد زان لاف دروغ زرد روییش آورد
کس مثل تو در جهان جان ماه نیافت همتای تو یک دلبر دلخواه نیافت جانا سخن از دهان تنگت گفتن کاری است که اندیشه در او راه نیافت
یا رب چه دمم بود که دمساز نداد دل برد و دمم داد و دلم باز نداد گفتم که مرا یک نفس آواز دهد جانم شد و آن ستمگر آواز نداد
گاهی چو گهر ز تیغ میتابی تو گاه از دل پر دریغ میتابی تو ای ماه زمین و آسمان جانم سوخت آخر ز کدام میغ میتابی تو
زانگه که دلم بر آن سمن بر بگذشت هر دم بر من به درد دیگر بگذشت با آنکه ز عشق هیچ آبم بنماند بنگر که چگونه آبم از سر بگذشت
چون خیل بلا ز پیش و از پس بودم ناکس باشم اگر دل کس بودم کار من دلسوخته آه است همه گردر گیرد یک آه من بس بودم
همچون من و تو علی الیقین ای ساقی بسیار فرو خورد زمین ای ساقی تاکی کنی اندیشه ازین ای ساقی العیش که عمر رفت هین ای ساقی
گل گفت مرا خون جگر خواهد ریخت بر خاک رهم کنار زر خواهد ریخت ای ابر بیا و آب زن بر رویم کآب رخ من گلابگر خواهد ریخت
ای صبح چو دیدی بر من سیم تنی بر عشرت ما خنده زدی بی دهنی گر من بخرید می دمت از کاذب بفروختیی همه جهان بر چو منی
از بس که ز غم سوختم ای شمع طراز چون شمع ز تو سوخته میمانم باز کوتاه کنم سخن که مینتوان گفت غمهای دلم مگر به شبهای دراز
شمع آمد و گفت من نیم قلب مجاز مومی که بود نقره چو قلبش بگداز گر قلب شود موم همان نقره بود خود موم سر از پای کجا ماند باز
رفتم که زبان را سر انشا بنماند جان نیز در انوار تجلی بنماند ناگفته درین شیوه میان فضلا دعوی کنم این که هیچ معنی بنماند