شمارهٔ ۲۳
بی پیش و پسی تو و پس و پیش تراست دوری ز کم و بیش و کم و بیش تراست در خاطر هیچ کسی نیاید هرگز یک ذره از آن خوی که از خویش تراست

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
بی پیش و پسی تو و پس و پیش تراست دوری ز کم و بیش و کم و بیش تراست در خاطر هیچ کسی نیاید هرگز یک ذره از آن خوی که از خویش تراست
ذرات جهان در اشتیاقند همه اجزای فلک به عشق طاقند همه از هر چه که هست و هرکه خواهی گوباش امید ببر که در فراقند همه
گر جان گویم هست پس پرده تست ور دل گویم به در برون کرده تست ز آورده من در گذر و سر در نه زیرا که همه به هم برآورده تست
دیرست که سودای تو در سر دارم وز عشق دلی خون شده در بر دارم در راه تو یک مذهب و یک شیوه نیم هر لحظه به نو مذهب دیگر دارم
آن بت که دلم عاشق جانبازش بود جان شیفته زلف سرافرازش بود گفتم که چو آید برود صد نازش دوش آمد و آنچه رفت هم نازش بود
ای نرگس صفرا زده سودایی تو تر گشته و تازه پیش رعنایی تو در هیچ نگارخانه چین هرگز صورت نتوان کرد به زیبایی تو
من بی سر و سامان تو میخواهم زیست سرگشته و حیران تو میخواهم زیست در چاه زنخدان تو میخواهم مرد وز چشمه حیوان تو میخواهم زیست
گفتم چو تنم ضعیف و لاغر باشد دل در برت از سنگ قویتر باشد گفتا بی شک چو من به میزان کشمت زر بیش دهی چو سنگ در بر باشد
گر دل گویم ز غایت مشتاقی از دست بشد باده بیار ای ساقی ور جان گویم در ره تو فانی شد جان فانی شد کنون تو دانی باقی
چون درد و دریغ از دل ریشم بنشد جان شد به دریغ ودرد خویشم بنشد گفتم که چو سایه میروم از پس او این نیز چه سود چون ز پیشم بنشد
ره نیست بدان دانه کشتند مرا وز قصه آن خط که نوشتند مرا گر میبندانم آنکه درمان من است دانم که ز درد او سرشتند مرا
دل گشت ز معصیت سیاه ای ساقی فریاد زشومی گناه ای ساقی برگیر به سوی توبه راه ای ساقی کز عمر بسی نماند آه ای ساقی
گل گفت که چند اوفتم در پستی بیرون تازم با سپری از مستی تا غنچه بدو گفت سپر میچکنی انگار که چون من کمری بر بستی
امشب ز دمیدن تو ترسم ای صبح وز تیغ کشیدن تو ترسم ای صبح چون در پس پرده یار با ما بنشست از پرده دریدن تو ترسم ای صبح
تادور فتادهام از آن نادره کار دل گشت به صد پاره و صد شد به هزار من چون شمعم که در فراق رخ یار شب میسوزم به روز میمیرم زار
شمع آمد وگفت جاودان افتادن به زانکه چو من به هر میان افتادن از شهد چو موم نقره دور افتادم بر نقره ازین به نتوان افتادن
دل نیست که نور حق بر او تافته نیست جان نیست که این حدیث دریافته نیست آن قوم که دیبای یقین بافتهاند دانند که این سخن فرا یافته نیست
در وصف تو عقل و دانش مانرسد یک قطره به گرد هفت دریا نرسد چون هژده هزار عالم آنجا که تویی پر مگسی بود کس آنجانرسد
تا نفس پرستی تو را غم بیش است ور دل داری ملک تو هر دم بیش است چه جای دو عالم است کانجا که دل است هر ذره ز صد هزار عالم بیش است
چون من نه منم چه جان و تن باشم و بس کان اولیتر که خویشتن باشم و بس تا کی ز نبود و بود چون در دو جهان گر باشم وگرنه همه من باشم و بس
چون هستی را نیست کسی اولیتر بازی که توداری مگسی اولیتر زان نیست همی شوند هستان که همه هستند به نیستی بسی اولیتر
عاشق شدن مرد زبون آمدنست سر باختن است و سرنگون آمدنست بر خویش برون آمدنت چیزی نیست تدبیر تو از خویش برون آمدنست
بس رنج کشم طرب نمیدانم چیست رنجوری را سبب نمیدانم چیست پیش و پس و روز و شب نمیدانم چیست کاریست عجب عجب نمیدانم چیست
گر نفس تو بسملی شود تا دانی سر تا پایت دلی شود تا دانی یک یک عضوت چو جوهری پوشیدهست گردل نکنی گلی شود تا دانی