شمارهٔ ۲۴
دل او کاکح دیدار نداشت بیدیده بماند ونور اسرار نداشت تا آخر کار هرچه او میدانست تا هرچه که دید ذره کار نداشت

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
دل او کاکح دیدار نداشت بیدیده بماند ونور اسرار نداشت تا آخر کار هرچه او میدانست تا هرچه که دید ذره کار نداشت
هر دل که به نفس ره به آگاهی برد به زانکه رهی ز ماه تا ماهی برد زودا که به سرچشمه حیوان برسی گر در ظلمات نفس ره خواهی برد
چون طاقت عشق تو ندارم آخر در درد تو چون عمر گذارم آخر رویی که به صد هزار باطل کردم آن روی چگونه در تو آرم آخر
در عشق چو من کسی نه بیچاره شود یا چون دل من دلی جگر خواره شود یک ذره ازین بار که بر جان من است بر کوهی اگر نهی به صد پاره شود
گر خواهی تو که وقت خود داری گوش دم در کشی و به خویش بازآری هوش گر هر دو جهان چو بحر آید در جوش تو یافه مگو ز دور بنشین و خموش
در عشق گمان خود عیان باید کرد ترک بد و نیک این جهان باید کرد گر گوید ترک دو جهان باید داد بی آن که چرا کنی چنان باید کرد
عمری که نه در حضور جان خواهد بود گر سود کنی بسی زیان خواهد بود یک لحظه حضور اگر از اینجا بردی جاوید همه عمر تو آن خواهد بود
ای دل اگر از کار دگرگون آیی فردا ز حیا پیش خدا چون آیی کان دم به در خلد درون خواهی شد کز عهده هر چه هست بیرون آیی
آنجا که قرار کار عالم دادند هر چیز که دادند مسلم دادند این دم که تراخوش است و ناخوش بتو نیست چون بی تو قرار این دم آن دم دادند
چون قاعده وجود پنداشتن است و افزون طلبی ما کم انگاشتن است تا چند چو کرم پیله بر خویش تنیم چون هرچه تنیده رسم بگذاشتن است
ای تن ز زمانه سر نگون مینشوی وی دل تو درین میانه خون مینشوی وی جان تو ازین تن ز جان آمده سیر آخر به چه خوشدلی برون مینشوی
زین بحر که در نهاد آمد تا سر فرخ دل آنکه شاد آمد تا سر جام همه خاک رفتگان عمری میبخت وز جمله باد آمد با سر
کو کس که دل از مرگ تو خون مینکند تن نیز ز نوحه سرنگون مینکند از خاک چو سبزه سرنگون کرد بسی چون سبزه خطی سبز برون مینکند
تا جان دارم حلق من و خنجر تو با جان چکنم گر نکنم در سر تو میآیم و همچو ابر میریزم اشک تا آب زنم به اشک خاک در تو
دردا که دلم به هیچ درمان نرسید جانش به لب آمد و به جانان نرسید در بی خبری عمر به پایان آمد و افسانه عشق او به پایان نرسید
چون درد ترا من به دعا میطلبم کافر باشم اگر دوا میطلبم چندان که خوشی است در دو عالم گو باش من از همه فارغم ترا میطلبم
در عشق تو سوختم چه میسازی تو در ششدره ماندهام چه میبازی تو تو کار بسی داری و من عمر اندک کی با من دل سوخته پردازی تو
ای کاش ترا دیده دیدن بودی یا گوش مرا هیچ شنیدن بودی در کری و کوریم نبایستی بود گر یک سر مو روی رسیدن بودی
بس طیره بماندم ز طنازی تو بس سخت فتادم از سرافرازی تو تا کی باشیم همچو طفلان شب و روز نظارگیان بوالعجب بازی تو
ای قاعده عشق تو جان افزایی خاصیت حسن تو جهان آرایی سلطان زمان شوم من سودایی گر صبر دهی مرا درین تنهایی
دوش از در دل درآمد آن بینایی گفتا که چه میکنی درین تنهایی گفتم که زعشق تو شدم سودایی سودایی خویش را چه میفرمایی
لعلت که بلای دل و دین آید هم گه چون گل و گه چو انگبین آید هم گر خوبی ماه آسمان بسیارست پیش رخ تو فرا زمین آید هم
چون گرد مه از مشک سیه مور آورد شیرینی خط بر شکرش زور آورد فریاد مرا زین دل دیوانه مزاج کز پسته او بار دگر شور آورد
دوش آمد و داد دل سرمستم داد یک عشوه نداد و بوسه پیوستم داد پس دستم داد تا ببوسم دستش این کار نکو نگر که چون دستم داد