شمارهٔ ۲۴
جانا ز غمت این دل دیوانه بسوخت در دام بر امید یکی دانه بسوخت از بس که دل خام طمع سودا پخت در خامی و سوز همچو پروانه بسوخت

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
جانا ز غمت این دل دیوانه بسوخت در دام بر امید یکی دانه بسوخت از بس که دل خام طمع سودا پخت در خامی و سوز همچو پروانه بسوخت
ماهی که به حسن عالم آرای افتاد جان در طلبش شیفته هر جای افتاد بیچاره دلم که دست و پایی میزد از دست بشد از آن که در پای افتاد
چون هست غمت غمی دگر حاجت نیست با خون دلم خون جگر حاجت نیست گفتم که هزار نوحه گر بنشانم ماتم زده را به نوحه گر حاجت نیست
هم سبزه سرمست برست ای ساقی هم گل به گلاب روی شست ای ساقی چون یاسمن لطیف را شاخ شکست کی توبه ما بود درست ای ساقی
گل گفت نقاب برگشادیم و شدیم از دست به دسته اوفتادیم و شدیم چون عمر وفا نکرد هم بر سر پای ما دسته خویش باز دادیم و شدیم
امشب که دمی هم نفس جانانم سرمایه عمر این نفس میدانم ای صبح چو از دم آتش افزون گردد گر در دمی آتش بزنی در جانم
دل در غم عشق دلفروزم همه شب وز آتش دل میان سوزم همه شب هستم چو چراغ مرده تا شب همه روز وز سوز چو شمع تا به روزم همه شب
شمع آمد و گفت بر تن خویشتنم دل میسوزد که سخت شد سوختنم با هر که درین واقعه فریاد کنم سر برد و آتشی نهد در دهنم
ای دل به سخن مثل محال است ترا سبحان الله این چه کمال است ترا چون بر تو حرام است سخن گفتن ازانک این نیست سخن سحر حلال است ترا
در معرفت تو دم زدن نقصان است زیراکه ترا هم به تو بتوان دانست خورشید که روشن است بینایی او در ذات تو چون صبحدمش تاوان است
هر دل که به بحر بینشانی افتاد در روغن مغز زندگانی افتاد زان کون که جای غایبان بود گذشت در عین حضور جاودانی افتاد
عمرم دایم ز روز و شب بیرون است مطلوب من از وسع طلب بیرون است دانی تو که چیست در درون جانم چیزی عجب از چیز عجب بیرون است
ای بس که دل تو بیم دارد در پیش ز آنست که دل دو نیم دارد در پیش چندین به وجود اندک تن بمناز چون جان عدم عظیم دارد در پیش
گر تو بر او ز تنگ دستی آیی در دایره خویش پرستی آیی از نقطه بیخویشتنی چند آخر مشرک باشی کز سرهستی آیی
چون چاره خویش میندانم چه کنم مویی کم و بیش میندانم چه کنم در بادیهای فتادهام بی سر و پای راه از پس و پیش میندانم چه کنم
سری که به تو رسد ز خود پنهان دار امید همه به درد بیدرمان دار وانگاه ز جان آینهای ساز مدام و آن آینه در برابر جانان دار
آن قوم که جامه لاجوردی کردند بر گرد بزرگی همه خردی کردند عمری بامید صاف مردی کردند و آخر همه را مست به دردی کردند
از کس چو سخن نمیپذیری آخر آگه نشوی تا بنمیری آخر چندان بدوی از پی شهوت که مپرس یک گام به صدق برنگیری آخر
چون خون دلم بی تو بخوردم آخر در خون جگر چرا نگردم آخر در عشق تو هر حیله که میدانستم کردم همه و هیچ نکردم آخر
تا کی خود را ز هجر دلبند کشم غم در دل و جان آرزومند کشم دردی که فلک ز تاب آن خم دارد چون دل بنماند درد دل چند کشم
اجزای تو جمله گوش میباید و بس جان تو سخن نیوش میباید و بس گفتی تو که مرد راه چون میباید نظارگی و خموش میباید و بس
گر مرد رهی میان خون باید رفت وز پای فتاده سرنگون باید رفت تو پای به ره درنه و از هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت
گر یک سر موی سر جانان بینی هر درد که هست عین درمان بینی یک قطره بگیر خواه بد خواهی نیک پس لازم آن باش همه آن بینی
امروز چو جمله عمر ضایع کردی فردا چکنی به خاک و خون میگردی چون پرده براوفتد هویدا شودت چیزی که به زیر پرده میپروردی