شمارهٔ ۲۶
آن کل که بدو جنبش اجزا دیدم در هر جزوش دو کون پیدا دیدم چون دریایی بی سر و بی پا دیدم چندان که برفتم همه دریا دیدم

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
آن کل که بدو جنبش اجزا دیدم در هر جزوش دو کون پیدا دیدم چون دریایی بی سر و بی پا دیدم چندان که برفتم همه دریا دیدم
با هستی و نیستیم بیگانگیست کز هر دو شدن برون ز مردانگیست گر من ز عجایبی که در جان دارم دیوانه نمیشوم ز دیوانگیست
درویشی چیست مست و مفلس بودن بیخود خود را ز خویش مونس بودن انگشت به لب باز نهادن جاوید همچون ناخن زنده و بیحس بودن
گر از همگی خویشتن فرد شوی در کعبه جان محرم این درد شوی ور همچو زنان درین این بحر محیط آبستن آن نظر شوی مرد شوی
دل نیست مرا یکی مصیبت خانه ست جان نیز یکی سوخته دیوانه ست در دار فنا چون خبرم نیست ز هیچ کارم همه یا نظاره یا افسانه ست
در هر دو جهان هرچه عجب داشته ای در باطن خویش روز و شب داشته ای از جان تو اگر صبر کنی یک چندی بیرون نشود هرچه طلب داشته ای
جان معنی لطف و قهر نتواند بود داننده سر دهر نتواند بود چون هر که چشید زهر در حال بمرد کس واقف طعم زهر نتواند بود
ای عقل تو کرده مبتلای خویشت از عقل عقیله هر زمانی بیشت هر لحظه ز عقل عقبهای در پیشت فریاد ز عقل مصلحت اندیشت
در قلزم عشق تو که دیار نماند تا غرقه شوم ز خود بسی کار نماند بس زیر و زبر که آمدم تا آخر ناچیز چنان شدم که آثار نماند
هر دم دل من زچرخ بندی دارد هر لحظه به تازگی گزندی دارد یک قطره خون برای الله بگوی تا طاقت حادثات چندی دارد
آن به که نفس ز کار عالم نزنی وز دست زمانه دست بر هم نزنی هم غصه روزگار و هم قصه خویش مردانه فرو میخوری و دم نزنی
هر لحظه ز چرخ بیش می باید رفت گاه از پس و گه ز پیش می باید رفت در گرد جهان دویدنت فایده نیست گرد سر و پای خویش می باید رفت
گر مرد رهی روی به فریادرس آر پشت از سر صدق در هوا و هوس آر چون نیست به جز یک نفست هر دو جهان پس هر دوجهان خویش با یک نفس آر
نه در ره اقرار قراری داری نه از صف انکار کناری داری میپنداری که کارتو سرسری است کوته نظرا دراز کاری داری
از هستی خود دم تولا چه زنیم وز نیستی آن دم تبرا چه زنیم ای مرد سلیم قلب میپنداری کاین مهره به دست ماست تا ما چه زنیم
آن چیست مرا از غم و تیمار که نیست وز ناکامی اندک و بسیار که نیست از جملهدخل و خرج این عالم خاک بادی است مرا در سر و انگار که نیست
چون من بگذشتهام بجان زین دو سرا تا کی ز گرانجانی تن بهر خدا از پای فتادهام به روزی صد جا خود را بدروغ چند دارم بر پا
در حبس وجود از چه افتادم من کز ننگ وجود خود بیفتادم من چون من مردم به صد هزاران زاری از مادر خویشتن چرا زادم من
ناگاه چو رخ به راه می آوردی به هرچه خط سیاه می آوردی دردا که به گرد خط تو خاک گرفت خطی که به گرد ماه می آوردی
چون چشم به یار سیم تن میافتد خون در دل و چشم ممتحن میافتد چون چشم نگه نداشتم خون شد دل هر خون که فتد ز چشم من میافتد
هر لحظه می یی به جان سرمست دهد تا جان دل خود به وصل پیوست دهد این طرفه که یک قطره آب آمده است تا دریایی پرگهرش دست دهد
از خود خبرم ده که ز خود بیخبرم کز آرزوی تو می بسوزد جگرم آسان ز سر هر دو جهان برخیزم گر بنشینی تا به تو درمینگرم
هر روز ز نو پرده دیگر سازی تادر پس پرده عشق با خود بازی چون تو نفسی به سر نیایی از خویش هرگز به کسی دگر کجا پردازی
گر بشتابم نه روی بشتافتن است ور سر یابم نه گنج سر یافتن است جز حسرت و خون دل چه بر خواهد خاست زین یافتنی که عین نایافتن است