شمارهٔ ۲۶
نه مرهم خون خواره خود خواهی کرد نه ماتم آواره خود خواهی کرد برخیز که بیچاره کار تو شدم گر چاره بیچاره خود خواهی کرد

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
نه مرهم خون خواره خود خواهی کرد نه ماتم آواره خود خواهی کرد برخیز که بیچاره کار تو شدم گر چاره بیچاره خود خواهی کرد
گه جان مرا غرق ملاهی میدار گه نفسم را به صد تباهی میدار تو زان منی چنان که خواهی میکن من زان توام چنان که خواهی میدار
دوش از بر خویش سرنگونم میتاخت تیغی به کف آورده برونم میتاخت چون خون دلم ز حد برون قوت کرد برخویش زدم تیغ که خونم میتاخت
گل را به چمن گونه رخسار تو نیست مه را به سخن لعل شکربار تو نیست خورشید جهان فروز را یک ساعت در هیچ طریق تاب دیدار تو نیست
در عشق دلم هیچ نمیسنجد از او هر دم به غمی دگر همی رنجد از او زان تنگ دهان میبنگویم سخنی تنگ است دهان برون نمیگنجد از او
از بس که بخورد خون من بیدادی بیمار شدم نکرد از من یادی آنگاه به دست من چه بودی بادی گر خون دلم بر جگرش افتادی
دردی که ز تو رسد دوا نتوان کرد بر هر چه کنی چون و چرا نتوان کرد دستار ز دست تونگه نتوان داشت کز دامن تو دست رها نتوان کرد
تاکی شوم از زمانه پست ای ساقی زین پس من و آن زلف خوش است ای ساقی زلف تو به دست باتو دستی بزنیم زان پیش که بگذرد ز دست ای ساقی
گل گفت کسم هیچ فسون مینکند درمان من غرقه به خون مینکند زین پای که من بر سر آتش دارم کس خار گلابگر برون مینکند
امشب چه شود که لب ببندی ای صبح درد من و یارم نپسندی ای صبح چون بر سر ما شمع بسی میگرید شاید که تو نیز برنخندی ای صبح
در عشق چو شمع من به سوزم زنده در سوز بروی دلفروزم زنده امشب همه گرد من درآیند به جمع زیرا که چو شمع تا به روزم زنده
شمع آمد و گفت هر دمم میسوزند پیوسته ز سر تا قدمم میسوزند چون گریه و دلسوزی من میبینند زان فایدهای نیست همم میسوزند
اینها که ز نظم و نثر خود میلافند میپنداری که موی میبشکافند نه از سر قدرت است کز جان کندن هر یک به تکلف سخنی میبافند
یک لحظه که در گفت و شنید آیی تو صد عالم بسته را کلید آیی تو چیزی که پدید نیست آن پنهان است پیداتر از آنی که پدید آیی تو
مرغی که بدید از می این دریا درد عمری جان کند و ره سوی دریا برد گفت اینهمه آب را به تنها بخورم یک قطره بدو رسید و در دریا مرد
المنة لله که نیم هر نفسی مشغول چو خلق بیخبر در هوسی گر خصم شود هر دو جهانم ندهم با دانم خود ندانم هیچ کسی
جز بیذاتی لایق درویشان نیست جز بیصفتی در صفت ایشان نیست تو نیز ز هر دو کون درویش بباش کاین راه ره عاقبت اندیشان نیست
آنرا که نظر در آن جهان باید کرد پرواز ورای آسمان باید کرد هرگاه که دولتی بدو آرد روی در حال ز خویشتن نهان باید کرد
سرگردانی بسوخت جانم چه کنم سرگشتهتر از همه جهانم چه کنم میسوزم و میپیچم و میاندیشم جز نادانی میبندانم چه کنم
پنهان گهریست در پس پرده راز وندر طلبش خلق جهان در تک و تاز با هر دو جهان زیر و زبر میآیی با خویشتن آی تا گهر یابی باز
هم قصه یار میبنتوان گفتن همه غصه کار میبنتوان گفتن سری که میان من و جانان من است جز بر سر دار میبنتوان گفتن
دردا که دلی که در جهان کار نداشت بگذشت و ز دین اندک و بسیار نداشت صد شب ز برای نفس دشمن بنخفت یک شب ز برای دوست بیدار نداشت
جان نتواند ز عشق بر جای بدن تن نتواند زعشق بر پای بدن کاری عجب اوفتاد ما را با تو نه روی گریختن نه یارای بدن
بر دل ز غم زمانه باری دارم در دیده هر مراد خاری دارم نه هم نفسی نه غمگساری دارم شوریده دلی و روزگاری دارم