شمارهٔ ۲۷
شمع آمد و گفت نی غمم میبرسد نه سوختن دمادمم میبرسد شب میسوزم که صبح را دریابم چون میبدمد صبح دمم میبرسد

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
شمع آمد و گفت نی غمم میبرسد نه سوختن دمادمم میبرسد شب میسوزم که صبح را دریابم چون میبدمد صبح دمم میبرسد
خورشید چو رخ نمود انجم برخاست فریاد ز جان و دل مردم برخاست شعر دگران چه میکنی شعر این است دریا چو پدید شد تیمم برخاست
بی تو به وجود آرمیدن نتوان با تو به جز از عدم گزیدن نتوان کاریست عجب در تو رسیدن نتوان وانگه ز تو یک لحظه بریدن نتوان
هر جان که بجان نیست گرفتار او را با آن دل خفته کی بود کار او را در هر جایی که جای گیرد آن بحر حالی بکشد به تشنگی زار او را
تا شاگردم به قطع استادترم تا بندهتر ز جمله آزادترم کاری است عجب کار من بی سر و بن غمگین ترم آن زمان که دلشادترم
با درویشان کن و مکن نتوان گفت جز از عدم بی سر و بن نتوان گفت گر در فقری زخود فنا گرد وبدانک در فقر ز ما و من سخن نتوان گفت
چون نیستی تو محض اقرار بود هستیت ز سرمایه انکار بود هر کس که ز نیستی ندارد بویی کافر میرد اگرچه دیندار بود
سبحان الله بر صفتی حیرانم کز حیرت خویش میبسوزد جانم حال دل شوریده خود میدانم کس را چه خبر ز درد بیدرمانم
از پرده خود برون شدن عین خطاست زیرا که برون پرده گردی کم و کاست در پرده کژ چند دوی از چپ و راست در پرده دل نشین که راهت آنجاست
نه هیچ کس از قالب دین مغز چشید نه هیچ نظر به کنه آن مغز رسید هر روز هزار پوست زان کردم باز مغزم همه پالوده شد و مغز ندید
ماییم به امر پای ناآورده یک عذر گره گشای ناآورده هر روز هزار عهد محکم بسته وآنگاه یکی بجای ناآورده
آهی که ز دست غم برآرم بی تو زان آه جهان بهم برآرم بی تو نه طاقت آنکه با تو باشم یک دم نه زهره آن که دم برآرم بی تو
جز بیخبری هیچ خبر نیست مرا وز اهل نظر هیچ نظر نیست مرا هر چند که صد نوحه گرم میباید جز نوحه گری کار دگر نیست مرا
بنشسته ای و بسی سفر داری تو هر ذره که هست ره گذر داری تو صد قافله در هر نفسی می گذرد ای بی خبر آخر چه خبر داری تو
چون بحر ز شوق راز جان میجوشم لیکن ز خود و ز دیگران میپوشم ای خواجه برو که درد صافی رویی من صافی دل اگرچه دردی نوشم
آنها که به علم و عقل در پیشانند کی فعل تو و من ازتو و من دانند ای دل نه به دست من عاجز چیزی است من میگردم چنانکه میگردانند
از عمر تمام بهره برداشته گیر هر تخم که دل میطلبد کاشته گیر اول برخیز و هرچه گرد آوردی آخر به دریغ جمله بگذاشته گیر
آن مرغ که بود از می معنی مست پرید و دل اندر کرم مولی بست گیرم که نداد دولت عقبی دست آخر ز خیال رهزن دنیی رست
خلقی که درین جهان پدیدار شدند در خانه به عاقبت گرفتار شدند چندین غم خود مخور که همچون من و تو بسیار درآمدند و بسیار شدند
جان را چو ز رفتن تو آگاهی شد دل در سر ناله سحرگاهی شد کو آن همه دولت تو ای گنج زمین کی دانستی که اینچنین خواهی شد
جانا غم تو با تن چون مویم داشت وز بس خواری چو خاک در کویم داشت من نیز به چشم بر نیایم هرگز چشمم ز سرشک دست بر رویم داشت
هر چند که این حدیث جستی تو بسی از جستن تو به دست نامد مگسی چیزی چه طلب کنی که در هیچ مقام هرگز نه بداند نه بدانست کسی
چون من به تو در همه جهانم زنده یک لحظه مباد بی تو جانم زنده بی زحمت تن با تو دلم را نفسی است گر زندهام امروز بدانم زنده
گر در سخنم باتو سخن را چه کنی یا درد نو و عشق کهن را چه کنی با این همه کار و بار و عزت که تراست بی خویشتنی بی سر و بن را چه کنی