شمارهٔ ۲۹
شمع آمد و گفت جان نگر بر لب من گردون به خروش آمد از یارب من وین طرفه که روز شادیم شب خوش کرد در آتش و سوز چون بود خود شب من

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
شمع آمد و گفت جان نگر بر لب من گردون به خروش آمد از یارب من وین طرفه که روز شادیم شب خوش کرد در آتش و سوز چون بود خود شب من
تا کی سخن لطیف نیکو گویم تا چند ز جان و نفس بدخو گویم چون نیست کسی که راز من بنیوشد در دل کشتم تا همه با او گویم
کی باشد ازین نشیب نمناک دل خیمه جان زند برافلاک بستاند عقل جوهر از جان بفشاند روح دامن از خاک وین خیمه چار طاق ایوان در حلقه عاشقان زند چاک زهر است مزاج چار عنصر امید خلاص ازو چو ت...
ای هشت بهشت یک نثار در تو وی هفت سپهر پرده دار در تو رخ زرد و کبود جامه خورشید منیر سرگشته ذره غبار درتو
صدری که ز هر دو کون در بیشی بود در حضرت حق غرقه بیخویشی بود با این همه جاه و قدر و قربت کو داشت از جمله تفاخرش به درویشی بود
ای آن که حیا و حلم قانون تو بود قرآن ز مقام قرب مقرون تو بود خون تو سزا به صبغة الله از انک صباغی صبغة الله از خون تو بود
گرد تو درآمده چنین دریایی تو راه به یک قطره نبردی جایی دانی که درین عالم پر سر چونی چون در چمن بهشت نابینایی
ما را باشی به که هوا را باشی وین خلق ضعیف مبتلا را باشی از بیخبری تو خویش رایی جمله ما جمله ترا اگر تو ما را باشی
زین بحر که در سینه ما پیدا گشت از پرتو آن چشم جهان بینا گشت آن قطره –کزین پیش دلش میگفتی امروز به خون غرقه شد و دریا گشت
در سایه فقر صد جهان وانهمه هیچ امید کمال و بیم نقصان همه هیچ بر برف توان برد پی یک یک چیز اما چو بتافت آفتاب آن همه هیچ
تا هستی تو نصیب میخواهد جست دل روی به خون دیده میخواهد شست تا یک سر موی از تو میخواهد ماند زان یک سر موی کوه میخواهد رست
چندان که نگاه میکنم حیرانی است سرگشتگی و بی سر و بی سامانی است در بادیهای که دانشش نادانی است گردون را بین که جمله سرگردانی است
ای مرغ عجب ستارگان چینه تست از روز الست عهد دیرینه تست گر جام جهان نمای میجویی تو در صندوقی نهاده در سینه تست
آن نقطه که کیمیای دولت آن است بگذر ز جهان که بیخ آن در جان است خواهی که تو آن پرده بدانی به یقین اول بیقین بدان که نتوان دانست
ناکرده وجودم بدل اینجا چه کنم چون نیست مرا خود محل اینجا چه کنم گویند بیا کآتش موسی بینی با فرعونی در بغل اینجا چه کنم
سنگی که نه در فروغ خور خواهد ماند ممکن نبود که او گهر خواهد ماند هر کو با اصل شاخ پیوسته نکرد پیوسته شکسته شاخ درخواهد ماند
هر کز پی دنیای دنی خواهد بود در دوزخ فرعون منی خواهد بود چون گلخن دنیای دنی جای سگانست سگ به ز کسی که گلخنی خواهد بود
سرمایه عالم درمی بیش نبود سر دفتر هستی عدمی بیش نبود با همنفسی گر نفسی دستم داد زان نیز چه گویم که دمی بیش نبود
تو خسته نهیی ز عشق ور خستهیییی دل در غم عشق او به جان بستهیییی گر آگهییی که گم چه گشتهست ازتو سر بر زانو نشسته پیوستهیییی
خود را به طریق چاره میباید کرد وز خلق جهان کناره میباید کرد هم دل پر خون خموش میباید بود هم لب بر هم نظاره میباید کرد
نه جان تو با سر الاهی پرداخت نه در طلب نامتناهی پرداخت دردا که به نفس آنچنان مشغولی کز نقش به نقاش نخواهی پرداخت
ای مانده ز خویش در بلایی که مپرس هرگز نرسیدهای به جایی که مپرس از هر چه بدان زنده دلی پاک بمیر تا زنده شوی به کبریایی که مپرس
تا نفس بود ز سر جان نتوان گفت در پیدایی راز نهان نتوان گفت هر ناکامی که هست چون مرد کشید کامی بدهندش که از آن نتوان گفت
پیوسته دلم به جانت میخواهد جست دست از توبه خون دیده میخواهد شست چندان که به خود قدم زنم در ره تو در هر قدمم حجاب میخواهد رست