شمارهٔ ۳
چون مرگ در افکند به غرقاب ترا با خاک برد با دل پرتاب ترا چون گور ز پیش داری ومرگ از پس چون میآید درین میان خواب ترا

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
چون مرگ در افکند به غرقاب ترا با خاک برد با دل پرتاب ترا چون گور ز پیش داری ومرگ از پس چون میآید درین میان خواب ترا
خون شد همه جانها و جگرها همه ریش و آگاه نگشت هیچ کس از کم و بیش خوش خوش بشنو حدیث خویش ای درویش از پس منشین که کار داری در پیش
چون روی تو در هلاک خواهد بودن قسم تو دو گز مغاک خواهد بودن بر روی زمین چند کنی جای و سرای چون جای تو زیر خاک خواهد بودن
کس بر سر جیحون رقمی جوید باز وز کیسه قارون در میجوید باز گر مرد کسیت چند جویی بازش از دریایی که شبنمی جوید باز
دریای دلم گرچه بسی میآشفت از غیرت خلق گوهر راز نسفت رازی که دلم ز خلق میداشت نهفت اشکم به سر جمع به رویم در گفت
هر چیز تو را همی جمالی دگر است در هر ورق حسن تو حالی دگر است هرناقص را از تو کمالی دگر است مر عاشق را از تو وصالی دگر است
تا کی باشم گرد جهان در تک و تاز بر هیچ نه قطع میکنم شیب و فراز چیزی که فلک نیافت در عمر دراز من میطلبم تا ز کجا یابم باز
نه دل دارم نه چشم ره بین چکنم درمانده نه دنیی و نه دین چکنم نه سوی تو راهست و نه سوی دگران سیلی است بر آتش من مسکین چکنم
گفتم چه شود چو لطف ذاتی داری کز قرب خودم غرق حیاتی داری عزت به زبان سلطنت گفت برو تاکی ز تو خطی و براتی داری
چون نیست رهی به هیچ سویی کس را جز خون خوردن نماند رویی کس را هر کس گوید که کردم آن دریا نوش خود تر نشد از وی سر مویی کس را
گر با غم تو مرا شماری نبود دور از تو غم مرا کناری نبود گر در ره ما هر دو غباری افتاد شک نیست که راه بیغباری نبود
از بس که شکر فشاند عشق تونخست جاوید همه جهان شکر خواهد جست هرچیز که مییابم و میخواهم جست گویی شکر لعل تو دارد بدرست
دوش آمد و دل ازو کبابی میگشت تا باده به کف کرد و خرابی میگشت در سینه جانم فلکی گردان کرد پس گرد فلک چو آفتابی میگشت
تا روی ز زیر پرده بنمودی تو صد پرده دریدی و ببخشودی تو امروز همه جهان ز تو پر شور است زین پیش که داند که کجا بودی تو
چشم سیهت که فتنه آفاق است جانم ز میان جان بدو مشتاق است و ابروی تو ریخت آب رویم بر خاک کابروی تو پیوسته به خوبی طاق است
بی برگ گلش جامه قبا خواهم کرد باری بنپرسی که چرا خواهم کرد آمد خط او و ورق گل بگرفت یعنی که من این ورق فرا خواهم کرد
جانم که به لب از لب لعل تو رسید دل تحفه به پیش لب لعل تو کشید خوی خشک نمیکند زخون چون گل لعل زان سنبل ترکز لب لعل تو دمید
ای عقل ز شوق تو فغان در بسته در وصف تو دل از دل و جان در بسته وی پیش میان تو – که گویی عدم است هر جا که وجودی است میان در بسته
بر خاک درت پای در آتش بودن خوشتر بودم کز دگری خوش بودن گفتی ستمم مکش خوشم میآید از چون تو سمن بری ستم کش بودن
بر باطل نیست گر دلم دیوانه است زیرا که تو شمعی و دلم پروانه است قصه چکنم که هر که بودند همه در تو نرسیدند و دگر افسانه است
تاکی بی تو زاری پیوست کنم جان را ز شراب عشق تو مست کنم گاهی خود را نیست و گهی هست کنم وقت است که در گردن تودست کنم
کم گوی که ترک حرف میباید کرد واهنگ رهی شگرف میباید کرد جانی که ازو عزیزتر چیزی نیست در درد و دریغ صرف میباید کرد
تا دل به غم عشق تو درخواهد بود دردی کش و رند و دربدر خواهد بود بر لوح نوشته اند کاین بی سر و بن هر روز به صد نوع بتر خواهد بود
ابری که رخ باغ کنون خواهد شست گل را به گلاب بین که چون خواهد شست گل میآید با قدحی خون در دست از عمر مگر دست به خون خواهد شست