شمارهٔ ۳
ای صبح به جز نام تو را صادق نیست زیرا که دلت چون دل من عاشق نیست چون تو ز خورشید پشت گرم میداری با خنده دم سرد بهم لایق نیست

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
ای صبح به جز نام تو را صادق نیست زیرا که دلت چون دل من عاشق نیست چون تو ز خورشید پشت گرم میداری با خنده دم سرد بهم لایق نیست
ای در سر ذره ذره سودا از تو چون ذره هزار بی سر و پا از تو مردی باید چو شمع دل پر آتش وآنگاه چو شمع پای بر جا ازتو
شمع آمد و گفت جان فشان آمدهام کز کشتن و سوختن به جان آمدهام آتش به زبان از آن برآرم هر شب کز آتش تیزتر زبان آمدهام
پروانه به شمع گفت از روز نخست چون کشته شوم بر سرت از عهد درست زنهار به اشک خود بشویی تو مرا شمعش گفتا شهید رانتوان شست
بحر کرم و گنج وفا در دل ماست گنجینه تسلیم و رضا در دل ماست گر چرخ فلک چو آسیا میگردد غم نیست که میخ آسیا در دل ماست
در ملکت تو نیست دویی ای همه تو ملک تو یکی است معنوی ای همه تو در سر السر جان ما میدانی کان کنه که جان راست تویی ای همه تو
گه جان دل خویش غرق خون مانده دید گه سرگردان و سرنگون مانده دید در دریایی که خویش گم باید کرد چندان که درون رفت برون مانده دید
ما جوهر پاک خویش بشناخته ایم پیش از اجل این خانه بپرداخته ایم از پوست برون رفتن و مرگ آزادیم کاین پوست به زندگانی انداخته ایم
درها به فنا گشادهاند اینت عجب بر هیچ قرار دادهاند اینت عجب پنداشت که مانهایم و پندار وجود در دیده ما نهادهاند اینت عجب
گر فقر شود ای که چه خوش خواهد بود در دام مرو که کیسه کش خواهد بود تا بودن ما عظیم ناخوش چیزی است نابودن ما عظیم خوش خواهد بود
از دنیی فانیم جوی نیست پدید وز عقبی نیز پرتوی نیست پدید دردا که برفت جان شیرین از دست وز این شورش برون شوی نیست پدید
هر جان که ز حق حمایتی افتادهست در هر دو جهان عنایتی افتادهست هر روح که هم ولایتی افتادهست در عالم بینهایتی افتادهست
از دست بشد تن و توانم چه کنم در حیرانی بسوخت جانم چه کنم آن چیز که دانم که ندانست کسی گویند بدان من بندانم چه کنم
ماییم که نه سوخته و نه خامیم نه صاف چشیده و نه درد آشامیم گرچه چو فلک ز عشق بیآرامیم صد سال به تک دویده در یک گامیم
هر کس که ز زلف تو ندارد تابی از چشمه خضر تو نیابد آبی گر خود همه بیدارترین کس باشد حقا که ز بیداری او به خوابی
بگرفت ز نااهل جهانی غم ازین مردن به از آنکه صحبتش ماتم ازین با نااهلی اگر بهشتی بودم دوزخ طلبم که آن عقوبت کم ازین
ای آن که هزارگونه سودا داری مردان همه ماتم تو تماشا داری خوش می خور و می خفت که داند تا تو در پیش چه وادی و چه دریا داری
تا چند روی بیهده از هر سویی تا کی گویی گزاف از هر رویی گر هر دو جهان چو زلف در هم فتدت حکم ازلی زان بنگردد مویی
عشاق که قصه دل افروز کنند جان همچو چراغ در سر سوز کنند با خویش حساب خود شب و روز کنند فردای قیامت خود امروز کنند
گه گم شده هزار کارم داری گاه از همه کار برکنارم داری گر وقت آمد مرا ز من باز رهان تا کی شب و روز بیقرارم داری
دردا که جفای چرخ پیوسته بماند وین جان نفس گسسته دل خسته بماند از بس که فرو خورد زمین خون جگر بنگر که زمین چون جگر بسته بماند
از کفر بتر بی تو غنودن ما را آخر ز تو گفتن و شنودن ما را ای روی چو ماه کرده در خاک سیاه بی روی تو نیست روی بودن ما را
تا کی ز تو روی بر زمین باید داشت سوز دل وآه آتشین باید داشت بس سیل که خاست هر نفس چشمم را آخر ز تو چشم این چنین باید داشت
چون هر نفسی ز درد مهجورتری هر روز درین واقعه معذورتری نزدیک مشو بدو و زو دور مباش کانگاه که نزدیکتری دورتری