شمارهٔ ۳۱
یک عاشق پاک و یک دل زنده کجاست یک سوخته بی فکر پراکنده کجاست چون بنده اندیشه خویشاند همه پس در دو جهان خدای را بنده کجاست

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
یک عاشق پاک و یک دل زنده کجاست یک سوخته بی فکر پراکنده کجاست چون بنده اندیشه خویشاند همه پس در دو جهان خدای را بنده کجاست
از بس که غم دنیی مردار خوری نه کار کنی و نه غم کار خوری سرمایه تو در همه عالم عمری ست بر باد مده که غصه بسیار خوری
بی حکم تو هیچ کار نتواند بود بیحکمت تو شمار نتواند بود چون آمد و شد به اختیار ما نیست در بودنم اختیار نتواند بود
هر روز ز دل بر سر آتش میباش خاک کف پای خلق سرکش میباش هر شب ز جگر نواله درهم میپیچ درخون میزن نواله و خوش میباش
جز غواصی هوس ندارم چکنم غواصی را نفس ندارم چکنم در دریایی فتادهام در گرداب پروای جواب کس ندارم چکنم
ای دل دانی که کار دنیا گذریست وقت تو گذشت رو که وقت دگریست بر خاک مرو به کبر و بر خاک نشین کاین خاک زمین نیست تن سیم بریست
در خاک ترا وطن نمیدانستم وان ماه تو در کفن نمیدانستم میدانستم که بی تو نتوانم زیست بی روی تو زیستن نمیدانستم
بس سیل که خاست هر نفس چشمم را وز سر ننشست این هوس چشمم را از بسیاری که چشم من آب بریخت آبی بنماند پیش کس چشمم را
دل در ره او تصرف خویش ندید یک ذره در آن راه پس و پیش ندید آنجا چو فروماندگی لایق بود چیزی ز فروماندگی بیش ندید
در عشق تو از بس که جنون آرم من از آتش و سنگ جوی خون آرم من گر یک سنگی است در همه عالم و بس زان سنگ به همتت برون آرم من
چون هر روزیت بیشتر دیدم ناز هر روز بتو بیشترم گشت نیاز نظارگی توییم از دیری باز آخر نظری تو نیز بر ما انداز
من عاشق زار روی یارم چکنم از معتکفان کوی یارم چکنم گر دیده من شوند ذرات دو کون نتوان نگریست سوی یارم چکنم
تا در دل من آتش عشق تو فروخت از نیک و بد جهان مرا چشم بدوخت سر جمله کار خود بگویم با تو درد تو مرا بکشت و عشق تو بسوخت
در عشق تو اسب جان بسر خواهم تاخت پروانه صفت پای ز پر خواهم ساخت جان و تن ودین و دل و ملک دوجهان در باختم و چیز دگر خواهم باخت
دوشش دیدم چو زلف خود در تابی میشد چو مرا بدید در غرقابی گفتا که بر تو خواهم آمد فردا گفتم اگر امشبم ببینی خوابی
آن ماه که سجده برد انجم او را تا کرد دل از دیده خود گم او را از بس که گریست دیده در فرقت او ازدیده بشد صورت مردم او را
گفتم که هزار رونق افزون گیری گر تو کم یک شکر هم اکنون گیری گفتا شکر از لبم گرفتی بیرون یا رب که چگونه جست بیرون گیری
در عشق توام هم نفس اندوه تو بس در درد توام دسترس اندوه تو بس در تنهایی که یار باید صد کس گر نیست مرا هیچ کس اندوه تو بس
تا چند ازین بی خبران ای ساقی دل کرده سبک کیسه گران ای ساقی تا کی ز خصومت خران ای ساقی بگذر ز جهان گذران ای ساقی
گل گفت ز تف دل عرق خواهم کرد زر از پی عمر بر طبق خواهم کرد چون مینالد بلبل عاشق بر من شک نیست در آن که جامه شق خواهم کرد
ای صبح امشب علاج دیگر نبرم گر دست به زلف آن سمن برنبرم با هر سر موی او سری دارم من چندین سر اگر تیغ کشی سر نبرم
خورشید ز سوز من سراسیمه بسوخت مه را ز طناب آه من خیمه بسوخت چون شمع تنم بماند دانی که چه بود یک نیمه در اشک رفت و یک نیمه بسوخت
شمع آمد و گفت چون مرا نیست قرار از پنبه نفس زنم چو حلاج از دار در واقعه خویش چو حلاجم من آویخته و سوخته و کشته زار
دل میبینم عاشق وآشفته ازو جان هر نفسی گلی دگر رفته ازو شکر ایزد را که آنچه در جان من است در گفت نیاید این همه گفته ازو