شمارهٔ ۳۲
ذاتت ز ازل تا به ابد قایم بس بیرون زتو جاهلند تو عالم بس گر دست طلب به حضرتت مینرسد از حضرت تو تعجیم دایم بس

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
ذاتت ز ازل تا به ابد قایم بس بیرون زتو جاهلند تو عالم بس گر دست طلب به حضرتت مینرسد از حضرت تو تعجیم دایم بس
چندان که تو این بحر گهر خواهی دید بر دیده و دیده دیده ور خواهی دید بحری است که هر باطن هر قطره از او آرامگه کسی دگر خواهی دید
مرغ دل من ز بس که پرواز آورد عالم عالم جهان جهان راز آورد چندان به همه سوی جهان بیرون شد کاین هر دو جهان به نقطهای باز آورد
دعوی وجود از سر مستی شوم است از عین عدم خویش پرستی شوم است پیش و پس سایه آفتابست مدام گر سایه نفس زند ز هستی شوم است
آن جوهر پوشیده به هر جان نرسد دشوار به دست آید و آسان نرسد سر در ره باز و دست از پای بدار کاین راه به پای تو به پایان نرسد
چندان که بدین قصه فرو مینگرم یک ذره نمیرسد ز جایی دگرم هرچند که شایسته و زیبا پسرم نه کار من است این و نه کار پدرم
چون آینه پشت و رو شود یکسانت هم این ماند همان نه این نه آنت امروز چنانکه جانت در جسم گم است فردا جسم تو گم شود در جانت
تیری که ز شست حکم جانان گذرد از جان هدفش ساز که از جان گذرد زان تیر سپر مجوی کز هر دو جهان آن تیر ز خویش نیز پنهان گذرد
دردا که غرور بود و بسیاری بود یک یک مویم بتی و زناری بود پنداشته بودم که مرا کاری بود چه کار و کدام کار پنداری بود
از دور فلک زیر و زبر خواهی شد رسوای جهان پرده در خواهی شد از خواب درآی ای دل سرگشته که زود تا چشم زنی به خواب درخواهی شد
ترسم که چو بیش ازین جهانت ندهند از بهر زمین شدن زمانت ندهند هرکار که میببایدت کرد بکن یعنی دم واپسین امانت ندهند
تا چند در فتوح جان دربندی در پیش بت نفس میان دربندی گر میخواهی که بر تو بگشاید کار از نیک و بد خلق زبان دربندی
چون دل ز طلب در ره جانان استاد نه با تن خود گفت ونه با جان استاد آری چو شتاب و خوف بسیار شود با یکدیگر به قطع نتوان استاد
هر ذره که در وادی و در کهساریست از پیکر هر گذشتهیی آثاریست وین صورتها که بر در و دیواریست از روی خرد چو صورت دلداریست
تا چند کشم ز مرگ تو درد از تو وز سینه آتشین دم سرد از تو ای چشم و چراغ گو که تدبیرم چیست چون بردم رنج خاک برخورد ازتو
زان روی که در روی تو چشمم نگریست از گریه من مردم چشمم بنزیست جان بر سر آتش است و دل بر سر آب از بس که دلم بسوخت و چشمم بگریست
در بادیه ای که عقل را راهی نیست گر کوه درو سیر کند کاهی نیست گر هیچ رونده ای طلب خواهی کرد شایسته این بادیه جز آهی نیست
گه پیش در تو در سجود آمدهام گه بر سر آتشت چو عود آمدهام مستی مرا امید هشیاری نیست کز عشق تو مست در وجود آمدهام
هر جان که فدای روی اونتوان کرد از ننگ نظر به سوی او نتوان کرد از طره او سخن توان گفت ولیک انگشت به هیچ موی او نتوان کرد
تا کی دل و جان دردمندم سوزی وز آتش عشق بندبندم سوزی چون سوخته و فکنده راه توام چندم فکنی ز چشم و چندم سوزی
گه در عشقت بی سر و پا میسوزیم گه زآتش صد گونه بلا میسوزیم آن اولیتر که تا بود جان در تن تو مینازی مدام و ما میسوزیم
امشب بر ما مست که آورد ترا وز پرده بدین دست که آورد ترا نزدیک کسی که بی تو بر آتش بود چون باد نمیجست که آورد ترا
بی لعل لبش شکرستان میچکنم بی ماه رخش زحمت جان میچکنم گویند جهان بر رخ او باید دید گر پیش آید رخش جهان میچکنم
گفتم بردی از لب و دندان جانم روی از لب و دندان تو چون گردانم گفتا لب خویش را به دندان میخا دور از لب و دندانت لب و دندانم