شمارهٔ ۳۳
دل تحفه دلنواز نتوان آورد دل کیست که جان فراز نتوان آورد خواهی که جمال دوست در چشم آری دریا به سکره باز نتوان آورد

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
دل تحفه دلنواز نتوان آورد دل کیست که جان فراز نتوان آورد خواهی که جمال دوست در چشم آری دریا به سکره باز نتوان آورد
من با تو بدی نکردم ای بینایی کاندوه تو میخورم بدین تنهایی تونیز به اندوه خودم باز گذار اندوه بر اندوه چه میافزایی
افتان خیزان در ره تو میپوییم چیزی که کسی نیافت ما میجوییم بر خاک درت روی به خون میشوییم هم با تو ز تو واقعهای میگوییم
امشب ز پگاهی به خروش آمده ای چونست که مست تر ز دوش آمده ای در بازارت نمی رود کار مگر زانست که در خانه فروش آمده ای
بگشاده رخ و بسته قبا میآید سرمست به بازار چرا میآید میآید و در پوست چو گل میخندد آری چه توان کرد مرا میآید
می آمد و بر زلف شکن می انداخت ناخورده شراب خویشتن می انداخت پنهان ز رقیبی که همه زهر نمود از لب شکری به سوی من می انداخت
تن را که در آتش عذاب افتاده است بر رشته جان هزار تاب افتاده است دل را که به سالها عمارت کردم اکنون ز می عشق خراب افتاده است
برخاست دلم چوباده در خم بنشست وز طلعت گل هزاردستان شد مست دستی بزنیم با تو امروز به نقد زان پیش که از کار فرو ماند دست
یارب صفت رایحه نسرین چیست این روح ریاحین چمن چندین چیست گر مصحف حسن نیست گلبرگ لطیف پس بر ورقش ده آیه زرین چیست
ای صبح اگر بلندیت هست امشب از بهر خدا که صبر کن پست امشب تا دور ز رویت من سرمست امشب در گردن مقصود کنم دست امشب
زین کار که در گردن من خواهد بود آتش همه در خرمن من خواهد بود با سر نتوانم که زیم زانکه چو شمع سر بر تن من دشمن من خواهد بود
شمع آمد و گفت از چه دل خوش دارم چون از آتش حال مشوش دارم آتش سر من دارد و کم باد سرم گر من سر مویی سر آتش دارم
تا بود مجال گفت جان درها سفت وز گلبن اسرار یقین گلها رفت جانا جانم میزند از معنی موج لیکن چه کنم چو مینیاید در گفت
ای عین بقا در چه بقایی که نهای در جای نه و کدام جانی که نهای ای جان تو از جا و جهت مستغنی آخر تو کجایی و کجایی که نهای
معنی چو ز کل به جزو بیرون آید هر جزوی از آن جزو دگرگون آید تا کی گویی جزو ز کل آید چون نتوان گفت از آن که بیچون آید
مستم ز می عشق و خراب افتاده برخاسته دل بیخور و خواب افتاده در دریایی که آنست در سینه ما جان رفته و تن بر سر آب افتاده
گر ما به هزار تک بخواهیم دوید آخر طمع از خویش بخواهیم برید فی الجمله تو هر چه بایدت نامش کن چیزی است که ما درو نخواهیم رسید
تا کی باشی بی سر و بن هیچ مباش خاموشی جوی و در سخن هیچ مباش تا کی گویی که من چه خواهم کردن تو هیچ نهای هیچ مکن هیچ مباش
امروز منم ز خان و از مان بیرون چه خان و چه مان از دل و از جان بیرون چندان که چو گوی میدوم از هر سوی مینتوان شد از خم چوگان بیرون
تن از پی کار خویش سرگردان است جان بر سر ره منتظر فرمان است رازی که به سوزنیش کاود تن تو دریا دریا در اندرون جان است
جانا ز غم عشق تو فریاد مرا کز عشق تو جز دریغ نگشاد مرا هر ذره اگر گره گشایی گردد حل کی شود این واقعه کافتاد مرا
مسکین دل من تخم طلب کاشته بود عمری علم علم برافراشته بود از هرچه که پنداشته بود او همه عمر فی الجمله چه گویم همه پنداشته بود
کی نیک افتد تو را که بد می باشی جان می دهی و خصم خرد می باشی کاری ست دگر تو را نخواهند گذاشت تا بر سر روزگار خود می باشی
گر دیدهوری جمله نکو باید دید بر باید رفت و پس فرو باید دید بنگر به درخت سرنگونسار که چیست یعنی همه شاخ صنع او باید دید