شمارهٔ ۳۴
دیرست که دور آسمان میگردد میترسد و زان ترس بجان میگردد چون دید که قبله گاه دنیا چونست صد قرن گذشت و همچنان میگردد

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست.
دیرست که دور آسمان میگردد میترسد و زان ترس بجان میگردد چون دید که قبله گاه دنیا چونست صد قرن گذشت و همچنان میگردد
هر خاک که در جهان کسی فرسوده است تنهاست که آسیای چرخش سوده است هر گرد که بر فرق عزیز تو نشست مفشان که سر و فرق عزیزی بوده است
ای آن که به گل گل چمن پوشیدی در زیر زمین مشک ختن پوشیدی دی از سر ناز پیرهن پوشیدی و امروز به خاک در کفن پوشیدی
چون ایندل غم کشم وطن در خون دید هر روز ز نو مرا غمی افزون دید زین خانه تنگ سیر شد صحرا خواست بر اشک سوار گشت چون گلگون دید
گر در همه عمر در سفر خواهی بود همچون فلکی زیر و زبر خواهی بود هر چند سلوک بیشتر خواهی کرد هر لحظه ز پس ماندهتر خواهی بود
جانا چو نه پنهان و نه پیدا باشی با ما باشی دایم و بی ما باشی تا کی سوزد ز آرزویت جانم جان بشکافم بوکه در آنجا باشی
گنجت باید به رنج خو باید کرد جان وقف بلای عشق او باید کرد در پنجه شیر اوفتادن به ازانک با او نفسی پنجه فرو باید کرد
هم رهبر این عاشق گمراهی تو هم مونس خلوت سحرگاهی تو میسوزم و ازسوز من آگاهی تو از سوخته خویش چه میخواهی تو
بی روی تو چشم بر چه خواهم انداخت بیآرزوی تو سر چه خواهم انداخت هر تیر که در جعبه وسع ما بود انداخته شد دگر چه خواهم انداخت
دوش آمد و گفت هیچ آزرمت نیست در عشق دم سرد و دل گرمت نیست گفتم برهان مرا ز من ای همه تو گفتا که کیی تو خویش را شرمت نیست
آن روز که روی دلستان نتوان دید از بینایی نام ونشان نتوان دید او مردم چشم ماست چون میبرود شک نیست که بعد ازین جهان نتوان دید
ترکم همه کارم به خلل خواهد کرد آورد خطی مگر عمل خواهد کرد هر شور که در جهان ز چشم خوش اوست با شیرینی لبش بدل خواهد کرد
خوش خوش بربود نیکویی تو مرا در کار کشید بدخویی تو مرا تلخی تو نیست شوربختی من است شیرینی آن ترش رویی تو مرا
وقت است که در بر آشنایی بزنیم تا بر گل و سبزه تکیه جایی بزنیم زان پیش که دست و پا فرو بندد مرگ آخر کم ازانکه دست و پایی بزنیم
افکند گلابگر ز بیدادگری صد خار جفا در ره گلبرگ طری گل گفت آخر کنار پر زر دارم تو سنگدلم بینی و بازم نخری
ای صبح اگر طلوع خواهی کردن در کشتن من شروع خواهی کردن حقا که اگر رنجه شوی ز آه دلم از نیمه ره رجوع خواهی کردن
چون عین بریدگی بود دوختنم پس بی خبریم به ز آموختنم چه سود چو شمع اول افروختنم چون خواهد بود آخرش سوختنم
شمع آمد و در آتش سرکش پیوست در آتش سوزان که چنان خوش پیوست پیوند عجب نگر که او را افتاد ببرید از انگبین به آتش پیوست
در هر سخنی که سر بدان آوردم تا سر ننهم دران سخن سرکردم آخر چه دلی بود که آن خون نشود دردش نکند این سخن پر دردم
در ذات تو سال ها سخن رانده ایم بسیار کتاب دیده و خوانده ایم هم با سخن پیرزنان آمده ایم کای تو همه تو جمله فرو مانده ایم
آن نور که بیرون و درون میتابد چون است چه دانی تو که چون میتابد گویی تو ز زیر صد هزاران پرده چیزی به یگانگی برون میتابد
زین راز که در سینه ما میگردد وز گردش او چرخ دو تا میگردد نه سر دانم ز پای نه پای ز سر کاندر سر و پا بیسر و پا میگردد
در عشق مرا چون عدم محض فزود از هستی خویشم عدم محض ربود چون جان و دلم در عدم محض غنود کونین مرا چون عدم محض نمود
آن به که همی سوزی و پیدا نکنی خود را به تکلف سر غوغا نکنی هر دم گویی که من چه خواهم کردن چتوانی کرد یاکنی یا نکنی